غزل شمارهٔ ۱۴۲
صلای عشق که ساقی ز لعل خندانش شراب و نقل فرو ریخته به مستانش بیا که بزم طرب ساخت خوان عشق نهاد برای ما لب نوشین شکر افشانش تبسم لب ساقی خوش است و خوشتر از آن خرابیی که کند باز چشم
۳۰۵ شعر از عراقی
صلای عشق که ساقی ز لعل خندانش شراب و نقل فرو ریخته به مستانش بیا که بزم طرب ساخت خوان عشق نهاد برای ما لب نوشین شکر افشانش تبسم لب ساقی خوش است و خوشتر از آن خرابیی که کند باز چشم
کردم گذری به میکده دوش سبحه به کف و سجاده بر دوش پیری به در آمد از خرابات کین جا نخرند زرق مفروش تسبیح بده پیاله بستان خرقه بنه و پلاس درپوش در صومعه بیهده چه باشی در میکده رو شراب
باز غم بگرفت دامانم دریغ سر برآورد از گریبانم دریغ غصه دم دم می کشم از جام غم نیست جز غصه گوارانم دریغ ابر محنت خیمه زد بر بام دل صاعقه افتاد در جانم دریغ مبتلا گشتم به درد یار خود
حبذا عشق و حبذا عشاق حبذا ذکر دوست را عشاق حبذا آن زمان که پرده عشق بیخود از سر کنند با عشاق نبرند از وفا طمع هرگز نگریزند از جفا عشاق خوش بلایی است عشق از آن دارند دل و جان را دری
بیا که خانه دل پاک کردم از خاشاک درین خرابه تو خود کی قدم نهی حاشاک به لطف صید کنی صدهزار دل هر دم ولی نگاه نداری تو خود دل غمناک کدام دل که به خون در نمی کشد دامن کدام جان که نکرد