غزل شمارهٔ ۱۱۱
مرا گرچه ز غم جان می برآید غم عشقت ز جانم خوشتر آید درین تیمار گر یک دم غم تو نپرسد حال من جانم برآید مرا شادی گهی باشد درین غم که اندوه توام از در در آید مرا یک ذره اندوه تو خوشتر...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
مرا گرچه ز غم جان می برآید غم عشقت ز جانم خوشتر آید درین تیمار گر یک دم غم تو نپرسد حال من جانم برآید مرا شادی گهی باشد درین غم که اندوه توام از در در آید مرا یک ذره اندوه تو خوشتر...
زان پیش که دل ز جان برآید جان از تن ناتوان برآید بنمای جمال تا دهم جان کان سود بر این زیان برآید ای کاش به جان برآمدی کار این کار کجا به جان برآید کارم نه چنان فتاد مشکل کان بی تو ...
آخر این تیره شب هجر به پایان آید آخر این درد مرا نوبت درمان آید چند گردم چو فلک گرد جهان سرگردان آخر این گردش ما نیز به پایان آید آخر این بخت من از خواب درآید سحری روز آخر نظرم بر ...
صبا وقت سحر گویی ز کوی یار می آید که بوی او شفای جان هر بیمار می آید نسیم خوش مگر از باغ جلوه می دهد گل را که آواز خوش از هر سو ز خلقی زار می آید بیا در گلشن ای بی دل به بوی گل برا...
صبا وقت سحر گویی ز کوی یار می آید که بوی او شفای جان هر بیمار می آید نسیم او مگر در باغ جلوه می دهد گل را که آواز خوش بلبل ز هر سو زار می آید مگر از زلف دلدارم صبا بویی به باغ آورد...
گهی درد تو درمان می نماید گهی وصل تو هجران می نماید دلی کو یافت از وصل تو درمان همه دشوارش آسان می نماید مرا گه گه به دردی یاد می کن که دردت مرهم جان می نماید بپرس آخر که بی تو چون...
مرا درد تو درمان می نماید غم تو مرهم جان می نماید مرا کز جام عشقت مست باشم وصال و هجر یکسان می نماید چو من تن در بلای عشق دادم همه دشوارم آسان می نماید به جان من غم تو شادمان باد ه...
ای باد صبا به کوی آن یار گر بر گذری ز بنده یاد آر ور هیچ مجال گفت یابی پیغام من شکسته بگزار با یار بگوی کان شکسته این خسته جگر غریب و غم خوار چون از تو ندید چاره خویش بیچاره بماند ...
دل در گره زلف تو بستیم دگر بار وز هر دو جهان مهر گسستیم دگربار جام دو جهان پر ز می عشق تو دیدیم خوردیم می و جام شکستیم دگربار شاید که دگر نعره مستانه برآریم کز جام می عشق تو مستیم ...
عراقی بار دیگر توبه بشکست ز جام عشق شد شیدا و سرمست پریشان سر زلف بتان شد خراب چشم خوبان است پیوست چه خوش باشد خرابی در خرابات گرفته زلف یار و رفته از دست ز سودای پریرویان عجب نیست...
دل در گره زلف تو بستیم دگربار در دام سر زلف تو شستیم دگربار از نرگس مخمور تو مخمور بماندیم وز جام می لعل تو مستیم دگربار از باده عشق تو یکی جرعه چشیدیم صد توبه به یک جرعه شکستیم دگ...
رخ سوی خرابات نهادیم دگربار در دام خرابات فتادیم دگربار از بهر یکی جرعه دو صد توبه شکستیم در دیر مغان روزه گشادیم دگربار در کنج خرابات یکی مغ بچه دیدیم در پیش رخش سر بنهادیم دگربار...
نظر ز حال من ناتوان دریغ مدار نظاره رخت از عاشقان دریغ مدار اگر سزای جمال تو نیست دیده رواست خیال روی تو باری ز جان دریغ مدار به پرسش من رنجور اگر نمی آیی عنایتی ز من ناتوان دریغ م...
غلام روی توام ای غلام باده بیار که فارغ آمدم از ننگ و نام باده بیار کرشمه های خوش تو شراب ناب من است درآ به مجلس و پیش از طعام باده بیار به غمزه ای چو مرا مست می توانی کرد چه حاجت ...
مرا از هر چه می بینم رخ دلدار اولی تر نظر چون می کنم باری بدان رخسار اولی تر تماشای رخ خوبان خوش است آری ولی ما را تماشای رخ دلدار از آن بسیار اولی تر بیا ای چشم من جان و جمال روی ...
نیم چون یک نفس بی غم دلم خون خوار اولی تر ندارم چون دلی خرم تنی بیمار اولی تر نیابد هر که دلداری چو من زار و حزین اولی نبیند هر که غمخواری چو من غمخوار اولی تر دلی کز یار خود بویی ...
سر به سر از لطف جانی ای پسر خوشتر از جان چیست آنی ای پسر میل دل ها جمله سوی روی توست رو که شیرین دلستانی ای پسر زان به چشم من درآیی هر زمان کز صفا آب روانی ای پسر از می حسن ار چه س...
آب حیوان است آن لب یا شکر یا سرشته آب حیوان با شکر نی خطا گفتم کجا لذت دهد آب حیوان پیش آن لب یا شکر کس نگوید نوش جان ها را نبات کس نخواند جان شیرین را شکر لعل تو شکر توان گفت ار ب...
ای امید جان عنایت از عراقی وامگیر چاره ساز آن را که از تو نیستش یک دم گزیر مانده در تیه فراقم رهنمایا ره نمای غرقه دریای هجرم دستگیرا دست گیر در دل زارم نظر کن کز غمت آمد به جان چا...
بر درت افتاده ام خوار و حقیر از کرم افتاده ای را دست گیر دردمندم بر من مسکین نگر تا شود درد دلم درمان پذیر از تو نگریزد دل من یک زمان کالبد را کی بود از جان گزیر دایه لطفت مرا در ب...
ساقی قدحی شراب در دست آمد ز شراب خانه سرمست آن توبه نادرست ما را همچون سر زلف خویش بشکست از مجلسیان خروش برخاست کان فتنه روزگار بنشست ماییم کنون و نیم جانی و آن نیز نهاده بر کف دست...
به دست غم گرفتارم بیا ای یار دستم گیر به رنج دل سزاوارم مرا مگذار دستم گیر یکی دل داشتم پر خون شد آن هم از کفم بیرون چو کار از دست شد بیرون بیا ای یار دستم گیر ز وصلت تا جدا ماندم ...
بی دلی را بی سبب آزرده گیر خاکساری را به خاک اسپرده گیر خسته ای از جور عشقت کشته دان واله ای از عشق رویت مرده گیر گر چنین خواهی کشیدن تیغ غم جانم اندر تن چون خون افسرده گیر چند خوا...
ای مطرب درد پرده بنواز هان از سر درد در ده آواز تا سوخته ای دمی بنالد تا شیفته ای شود سرافراز هین پرده بساز و خوش همی سوز کان یار نشد هنوز دمساز دلدار نساخت چون نسوزم سوزم چو نساخت...