رباعی شمارهٔ ۱۴۴
بردی دلم ای ماهرخ بازاری زان در پی تو ناله کنم یا زاری جان نیز به خدمت تو خواهم دادن تا بو که دل برده من باز آری

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
بردی دلم ای ماهرخ بازاری زان در پی تو ناله کنم یا زاری جان نیز به خدمت تو خواهم دادن تا بو که دل برده من باز آری
چون در دلت آن بود که گیری یاری برگردی ازین دلشده بی آزاری چون روز وداع بود بایستی گفت تا سیر ترت دیده بدیدی باری
ای منزل دوست خوش هوایی داری پیداست که بوی آشنایی داری خاک کف تو چو سرمه در دیده کشم زیرا که نشان از کف پایی داری
در عشق اگر بسی ملامت ببری تا ظن نبری جان به قیامت ببری انصاف ده از خویشتن ای خام طمع عاشق شوی و جان به سلامت ببری
از آتش غم چند روانم سوزی وز ناوک غمزه چند جانم دوزی گویی که مخور غم چه کنم گر نخورم چون نیست مر از تو به جز غم روزی
هر لحظه ز چهره آتشی افروزی تا جان من سوخته دل را سوزی چون دوست نداری تو بدآموزان را ای نیک تو این بد ز که می آموزی
گفتم دل من گفت که خون کرده ماست گفتم جگرم گفت که آزرده ماست گفتم که بریز خون من گفت برو کازاد کسی بود که پرورده ماست
هم دل به دلستانت رساند روزی هم جان بر جانانت رساند روزی از دست مده دامن دردی که تو راست کین درد به درمانت رساند روزی
آیا خبرت شود عیانم روزی تا بر دل خود دمی نشانم روزی دانم که نگیری ای دل و جان دستم در پای تو جان و دل فشانم روزی
ای کرده به من غم تو بیداد بسی دریاب که نیست جز تو فریاد رسی جانا چه زیان بود اگر سود کند از خوان سگان سر کویت مگسی
گر شهره شوی به شهر شرالناسی ور گوشه گرفته ای تو در وسواسی به زان نبود گر خضر و الیاسی کس نشناسد تو را تو کس نشناسی
چون خاک زمین اگر عناکش باشی وز باد هوای دهر ناخوش باشی زنهار ز دست ناکسان آب حیات بر لب ننهی گرچه در آتش باشی
ای کاش بدانمی که من کیستمی تا در نظرش بهتر ازین زیستمی یا جمله تنم دیده شده تا شب و روز در حسرت عمر رفته بگریستمی
گر مونس و همدمی دمی یافتمی زو چاره و مرهمی همی یافتمی از آتش دل سوختمی سر تا پای از دیده اگر نمی نمی یافتمی
گر من به صلاح خویش کوشان بدمی سالار همه کبودپوشان بدمی اکنون که اسیر و رند و می خوار شدم ای کاش غلام می فروشان بدمی
حال من خسته گدا می دانی وین درد دل مرا دوا می دانی با تو چه کنم قصه درد دل ریش ناگفته چو جمله حال ما می دانی
در عشق ببر از همه گر بتوانی جانا طلب کسی مکن تا دانی تا با دگرانت سر و کاری باشد با ما سر و کارت نبود نادانی
ماییم که بی مایی ما مایه ماست خود طفل خودیم و عشق ما دایه ماست فی الجمله عروس غیب همسایه ماست وین طرفه که همسایه ما سایه ماست
گفتم که اگر چه آفت جان منی جان پیش کشم تو را که جانان منی گفتا که اگر بنده فرمان منی آن دگران مباش چون زآن منی
ای کرده غمت با دل من روی به روی زلف تو کند حال دلم موی به موی اندر طلبت چو لولیان می گردم دور از در تو دربدر و کوی به کوی
تو واقف اسرار من آنگاه شوی کز دیده و دل بنده آن ماه شوی روزیت اگر به روز من بنشاند از حالت شب های من آگاه شوی
هر بوی که از مشک و قرنفل شنوی از دولت آن زلف چو سنبل شنوی چون نغمه بلبل ز پی گل شنوی گل گفته بود هر چه ز بلبل شنوی
ای لطف تو دستگیر هر رسوایی وی عفو تو پرده پوش هر خود رایی بخشای بدان بنده که اندر همه عمر جز درگه تو دگر ندارد جایی
آن دوستی قدیم ما چون گشته است مانده است به جای یا دگرگون گشته است از تو خبرم نیست که با ما چونی باری دل من ز عشق تو خون گشته است