رباعی شمارهٔ ۱۸
در دام غمت دلم زبون افتاده است دریاب که خسته بی سکون افتاده است شاید که بپرسی و دلم شاد کنی چون می دانی که بی تو چون افتاده است

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
در دام غمت دلم زبون افتاده است دریاب که خسته بی سکون افتاده است شاید که بپرسی و دلم شاد کنی چون می دانی که بی تو چون افتاده است
هرگز بت من روی به کس ننموده است این گفت و مگوی مردمان بیهوده است آن کس که تو را به راستی بستوده است او نیز حکایت از کسی بشنوده است
عیشی نبود چو عیش لولی و گدا افکنده کله از سر و نعلین ز پا پا بر سر جان نهاده دل کرده فدا بگذاشته از بهر یکی هر دو سرا
معشوقه و عشق عاشقان یک نفس است رو هم نفسی جو که جهان یک نفس است با هم نفسی گر نفسی بنشینی مجموع حیات عمر آن یک نفس است
دل رفت بر کسی که بی ماش خوش است غم خوش نبود ولیک غمهاش خوش است جان می طلبد نمی دهم روزی چند جان را محلی نیست تقاضاش خوش است
عشق تو که سرمایه این درویش است ز اندازه هر هوس پرستی بیش است شوری است که از ازل مرا در سر بود کاری است که تا ابد مرا در پیش است
شوقی که چو گل دل شکفاند عشق است ذهنی که رموز عشق داند عشق است مهری که تو را از تو رهاند عشق است لطفی که تو را بدو رساند عشق است
بیمار توام روی توام درمان است جان داروی عاشقان رخ جانان است بشتاب که جانم به لب آمد بی تو دریاب مرا که بیش نتوان دانست
این دوره سالوس که نتوان دانست می باش به ناموس که نتوان دانست خاکی شو و کبر را ز خود بیرون کن پای همه می بوس که نتوان دانست
پرسیدم از آن کسی که برهان دانست کان کیست که او حقیقت جان دانست بگشاد زبان و گفت ای آصف رای این منطق طیر است سلیمان دانست
کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست تا راه توان به وصل جانان دانست ره می نبریم و هم طمع می نبریم نتوان دانست بو که نتوان دانست
چشمم ز غم عشق تو خون باران است جان در سر کارت کنم این بار آن است از دوستی تو بر دلم باری نیست محروم شدم ز خدمتت بار آن است
اول قدم از عشق سر انداختن است جان باختن است و با بلا ساختن است اول این است و آخرش دانی چیست خود را ز خودی خود بپرداختن است
ای دوست به دوستی قرینیم تو را هر جا که قدم نهی زمینیم تو را در مذهب عاشقی روا نیست که ما عالم به تو بینیم و نبینیم تو را
از گلشن جان بی خبری خار این است میلت به طبیعت است دشوار این است از جهل بدان گر تو یکی ده گردی در هستی حق نیست شوی کار این است
با حکم خدایی که قضایش این است می ساز دلا مگر رضایش این است ایزد به کدامین گنهم داد جزا توبه ز گناهی که جزایش این است
هر چند که دل را غم عشق آیین است چشم است که آفت دل مسکین است من معترفم که شاهد دل معنی است اما چه کنم که چشم صورت بین است
ایزد که جهان در کنف قدرت اوست دو چیز به تو بداد کان سخت نکوست هم سیرت آن که دوست داری کس را هم صورت آن که کس تو را دارد دوست
در دور شراب و جام و ساقی همه اوست در پرده مخالف و عراقی همه اوست گر زانکه به تحقیق نظر خواهی کرد نامی است بدین و آن و باقی همه اوست
هر چند کباب دل و چشم تر هست هجر تو ز وصل دیگری خوشتر هست تو پنداری که بی تو خواب و خور هست بی روی تو خواب و خور کجا در خور هست
گردنده فلک دلیر و دیر است که هست غرنده بسان شیر و دیر است که هست یاران همه رفتند و نشد دیر تهی ما نیز رویم دیر و دیر است که هست
بی آنکه دو دیده بر جمالت نگریست در آرزوی روی تو خونابه گریست بیچاره بمانده ام دریغا بی تو بیچاره کسی که بی تواش باید زیست
اندر ره عشق دی و کی پیدا نیست مستان شده اند و هیچ می پیدا نیست مردان رهش ز خویش پوشیده روند زان بر سر کوی عشق پی پیدا نیست
ای دوست بیا که بی تو آرامم نیست در بزم طرب بی تو می و جامم نیست کام دل و آرزوی من دیدن توست جز دیدن روی تو دگر کامم نیست