رباعی شمارهٔ ۶۱
یک عالم از آب و گل بپرداخته اند خود را به میان ما در انداخته اند خود گویند راز و خود می شنوند زین آب و گلی بهانه بر ساخته اند

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
یک عالم از آب و گل بپرداخته اند خود را به میان ما در انداخته اند خود گویند راز و خود می شنوند زین آب و گلی بهانه بر ساخته اند
در سابقه چون قرار عالم دادند مانا که نه بر مراد آدم دادند زان قاعده و قرار کان دور افتاد نی بیش به کس دهند و نی کم دادند
زان پیش که این چرخ معلا کردند وز آب و گل این نقش معما کردند جامی ز می عشق تو بر ما کردند صبر و خرد ما همه یغما کردند
بی روی تو عاشقت رخ گل چه کند بی بوی خوشت به بوی سنبل چه کند آن کس که ز جام عشق تو سرمست است انصاف بده به مستی مل چه کند
هر کتب خرد که هست اگر برخوانند در پرده اسرار شدن نتوانند صندوقچه سر قدم بس عجب است در بند و گشادش همه سرگردانند
قومی هستند کز کله موزه کنند قومی دیگر که روزه هر روزه کنند قومی دگرند ازین عجب تر ما را هر شب به فلک روند و دریوزه کنند
در کوی تو عاشقان درآیند و روند خون جگر از دیده گشایند و روند ما بر در تو چو خاک ماندیم مقیم ورنه دگران چو باد آیند و روند
ملک دو جهان را به طلبکار دهند وین سود و زیان را به خریدار دهند بویی که صبا ز کوی جانان آورد وقت سحر آن را به من زار دهند
دل جز به دو زلف مشکبارش ندهند جان جز به دو لعل آبدارش ندهند در بارگه وصل جلالش می گفت این سر که نه عاشق است بارش ندهند
تا ظن نبری که مشکلی نیست مرا در هر نفسی درد دلی نیست مرا مشکل تر ازین چیست که ایام شباب ضایع شد و هیچ منزلی نیست مرا
در بند گره گشای می باید بود ره گم شده رهنمای می باید بود یک سال و هزار سال می باید زیست یک جای و هزار جای می باید بود
مازار کسی کز تو گزیرش نبود جز بندگی تو در ضمیرش نبود بخشای بر آن کسی که هر شب تا روز جز آب دو دیده دستگیرش نبود
ای جان من از دل خبرت نیست چه سود در عالم جان رهگذرت نیست چه سود جز حرص و هوی که بر تو غالب شده است اندیشه چیز دگرت نیست چه سود
حاشا که دل از خاک درت دور شود یا جان ز سر کوی تو مهجور شود این دیده تاریک من آخر روزی از خاک قدم های تو پر نور شود
دل دیدن رویت به دعا می خواهد وصلت به تضرع از خدا می خواهد هستند شکرلبان درین ملک بسی لیکن دل دیوانه تو را می خواهد
ای از کرمت مصلح و مفسد به امید وز رحمت تو به بندگان داده نوید شد موی سفید و من رها کرده نیم در نامه خود بجای یک موی سفید
یاری که نکو بخشد و بد بخشاید گر ناز کند و گر نوازد شاید روی تو نکوست من بدانم خوشدل کز روی نکو به جز نکویی ناید
عالم ز لباس شادیم عریان دید با دیده گریان و دل بریان دید هر شام که بگذشت مرا غمگین یافت هر صبح که خندید مرا گریان دید
این عمر که برده ای تو بی یار بسر ناکرده دمی بر در دلدار گذر جانا بنشین و ماتم خود می دار کان رفت که آید ز تو کاری دیگر
افتاد مرا با سر زلفین تو کار دیوانه شدم به حال خویشم بگذار دل در سر زلفین تو گم کردستم جویای دل خودم مرا با تو چه کار
دل بر تو نهم زنم بداندیشان را وز تو نبرم ستیزه ایشان را گر عمر مرا در سر کار تو شود عهد تو به میراث دهم خویشان را
اندیشه عشقت دم سرد آرد بار تخم هجرت ز میوه درد آرد بار از اشک رخم ز خاک نمناک تر است هر خار که روید گل زرد آرد بار
در واقعه مشکل ایام نگر جامی است تو را عقل در آن جام نگر ترسم که به بوی دانه در دام شوی ای دوست همه دانه مبین دام نگر
ای در طلب تو عالمی در شر و شور نزدیک تو درویش و توانگر همه عور ای با همه در حدیث و گوش همه کر وی با همه در حضور و چشم همه کور