بخش ۲۲ - تخلیط وزیر در احکام انجیل
ساخت طوماری به نام هر یکی نقش هر طومار دیگر مسلکی حکم های هر یکی نوعی دگر این خلاف آن ز پایان تا به سر در یکی راه ریاضت را و جوع رکن توبه کرده و شرط رجوع در یکی گفته ریاضت سود نیست...

مولانا جلالالدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهانالدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او میتوان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد.
ساخت طوماری به نام هر یکی نقش هر طومار دیگر مسلکی حکم های هر یکی نوعی دگر این خلاف آن ز پایان تا به سر در یکی راه ریاضت را و جوع رکن توبه کرده و شرط رجوع در یکی گفته ریاضت سود نیست...
این تفاوت عقلها را نیک دان در مراتب از زمین تا آسمان هست عقلی هم چو قرص آفتاب هست عقلی کمتر از زهره و شهاب هست عقلی چون چراغی سرخوشی هست عقلی چون ستاره آتشی زانک ابر از پیش آن چون ...
جان بسی کندی و اندر پرده ای زانک مردن اصل بد ناورده ای تا نمیری نیست جان کندن تمام بی کمال نردبان نایی به بام چون ز صد پایه دو پایه کم بود بام را کوشنده نامحرم بود چون رسن یک گز ز ...
و آن شغال رنگ رنگ آمد نهفت بر بناگوش ملامت گر بکفت بنگر آخر در من و در رنگ من یک صنم چون من ندارد خود شمن چون گلستان گشته ام صد رنگ و خوش مر مرا سجده کن از من سر مکش کر و فر و آب و...
هدیه بلقیس چل استر بدست بار آنها جمله خشت زر بدست چون به صحرای سلیمانی رسید فرش آن را جمله زر پخته دید بر سر زر تا چهل منزل براند تا که زر را در نظر آبی نماند بارها گفتند زر را وا ...
گرچه نشنید آن موکل آن سخن رفت در گوشی که آن بد من لدن بوی پیراهان یوسف را ندید آنک حافظ بود و یعقوبش کشید آن شیاطین بر عنان آسمان نشنوند آن سر لوح غیب دان آن محمد خفته و تکیه زده آ...
دزد قهرخواجه کرد و زر کشید او بدان مشغول خود والی رسید گر ز خواجه آن زمان بگریختی کی برو والی حشر انگیختی قاهری دزد مقهوریش بود زانک قهر او سر او را ربود غالبی بر خواجه دام او شود ...
آمدیم اینجا که در صدر جهان گر نبودی جذب آن عاشق نهان ناشکیبا کی بدی او از فراق کی دوان باز آمدی سوی وثاق میل معشوقان نهانست و ستیر میل عاشق با دو صد طبل و نفیر یک حکایت هست اینجا ز...
پشه آمد از حدیقه وز گیاه وز سلیمان گشت پشه دادخواه کای سلیمان معدلت می گستری بر شیاطین و آدمی زاد و پری مرغ و ماهی در پناه عدل تست کیست آن گم گشته کش فضلت نجست داد ده ما را که بس ز...
پس سلیمان گفت ای زیبا دوی امر حق باید که از جان بشنوی حق به من گفته ست هان ای دادور مشنو از خصمی تو بی خصمی دگر تا نیاید هر دو خصم اندر حضور حق نیاید پیش حاکم در ظهور خصم تنها گر ب...
می کشید از بیهشی اش در بیان اندک اندک از کرم صدر جهان بانگ زد در گوش او شه کای گدا زر نثار آوردمت دامن گشا جان تو کاندر فراقم می طپید چونک زنهارش رسیدم چون رمید ای بدیده در فراقم گ...
گفت ای عنقای حق جان را مطاف شکر که باز آمدی زان کوه قاف ای سرافیل قیامتگاه عشق ای تو عشق عشق و ای دلخواه عشق اولین خلعت که خواهی دادنم گوش خواهم که نهی بر روزنم گرچه می دانی بصفوت ...
یک جوانی بر زنی مجنون بدست می ندادش روزگار وصل دست بس شکنجه کرد عشقش بر زمین خود چرا دارد ز اول عشق کین عشق از اول چرا خونی بود تا گریزد آنک بیرونی بود چون فرستادی رسولی پیش زن آن ...
کان جوان در جست و جو بد هفت سال از خیال وصل گشته چون خیال سایه حق بر سر بنده بود عاقبت جوینده یابنده بود گفت پیغامبر که چون کوبی دری عاقبت زان در برون آید سری چون نشینی بر سر کوی ک...
همچو فرعونی مرصع کرده ریش برتر از عیسی پریده از خریش او هم از نسل شغال ماده زاد در خم مالی و جاهی در فتاد هر که دید آن جاه و مالش سجده کرد سجده افسوسیان را او بخورد گشت مستک آن گدا...
روز عاشورا همه اهل حلب باب انطاکیه اندر تا به شب گرد آید مرد و زن جمعی عظیم ماتم آن خاندان دارد مقیم ناله و نوحه کنند اندر بکا شیعه عاشورا برای کربلا بشمرند آن ظلمها و امتحان کز یز...
آن سگی می مرد و گریان آن عرب اشک می بارید و می گفت ای کرب سایلی بگذشت و گفت این گریه چیست نوحه و زاری تو از بهر کیست گفت در ملکم سگی بد نیک خو نک همی میرد میان راه او روز صیادم بد ...
او ز یک رنگی عیسی بو نداشت وز مزاج خم عیسی خو نداشت جامه صد رنگ از آن خم صفا ساده و یک رنگ گشتی چون صبا نیست یک رنگی کزو خیزد ملال بل مثال ماهی و آب زلال گرچه در خشکی هزاران رنگهاس...
گفت نه والله بالله العظیم مالک الملک و به رحمان و رحیم آن خدایی که فرستاد انبیا نه بحاجت بل بفضل و کبریا آن خداوندی که از خاک ذلیل آفرید او شهسواران جلیل پاکشان کرد از مزاج خاکیان ...
گفت عبدالله شیخ مغربی شصت سال از شب ندیدم من شبی من ندیدم ظلمتی در شصت سال نه به روز و نه به شب نه ز اعتلال صوفیان گفتند صدق قال او شب همی رفتیم در دنبال او در بیابانهای پر از خار ...
باز گردید ای رسولان خجل زر شما را دل به من آرید دل این زر من بر سر آن زر نهید کوری تن فرج استر را دهید فرج استر لایق حلقه زرست زر عاشق روی زرد اصفرست که نظرگاه خداوندست آن کز نظران...
همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه می زد با قدیم ناگزیر با چنان قادر خدایی کز عدم صد چو عالم هست گرداند بدم صد چو عالم در نظر پیدا کند چونک چشمت را به خود بینا کند گر جهان پیشت بزرگ...
گفت یزدان مر نبی را در مساق یک نشانی سهل تر ز اهل نفاق گر منافق زفت باشد نغز و هول وا شناسی مر ورا در لحن و قول چون سفالین کوزه ها را می خری امتحانی می کنی ای مشتری می زنی دستی بر ...
پادشاهی بنده ای را از کرم بر گزیده بود بر جمله حشم جامگی او وظیفه چل امیر ده یک قدرش ندیدی صد وزیر از کمال طالع و اقبال و بخت او ایازی بود و شه محمود وقت روح او با روح شه در اصل خو...