شمارهٔ ۱۶۱ - به میرزا محمدعلی ادیب نگارش یافته
بزرگ استاد خود را رنج افزای پاک روان می گردم که چون اختر خودکام بدفرجام این خاکسار شوریده سامان را همراه از آنچه دل خواست گسسته و نومید می خواهد بپاس پیمان همان روز چاشت گاهان راه ...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
بزرگ استاد خود را رنج افزای پاک روان می گردم که چون اختر خودکام بدفرجام این خاکسار شوریده سامان را همراه از آنچه دل خواست گسسته و نومید می خواهد بپاس پیمان همان روز چاشت گاهان راه ...
رقیمه کریمه این دفعه از باب تاخیر جواب خطاب حضرت خالی از عتابی نبود اعتراضی صواب است و پرسشی بی جواب اگر در مقابله اقامت معذرت اندیشم گناهی دور از مغفرت خواهد بود اولی آنکه بر ذلت ...
سید حسین نامی از خراسان بیش از گفت و شنید خوش آواز بوده و همواره در انجمن ها رزم نامه ماریه و سرگذشت لب تشنگان را داستان پرداز شیفته چهر و فریفته مهر اختری رخشا دختری زیبا زینب نام...
گرامی فرزند غوغا را پندها سرودم و راه ها نمودم مگر از تلواس بریدن باز آید و به هنجار پیوستن فراز همه آب به هاون سودن افتاد و به باد به چنبر پیمودن از کاوش دوستان دشمن رو و آسیب این...
مژده بازگشت سرکار از کشت امیر کلا ودشت پازدار که به خرمن ها بهار است و به خروارها نگار آویزه گوش و پیرایه هوش آمد با آنکه نوبت شام بود و دراین پهنه پهناور که همه راه بر بند چادر اس...
سه هفته رفت تا همی از پی دو هفته ماهی که سال سالم در درگاه بزمش راهی و بر دیدار جان پرورش بار نگاهی نیست در پهنه سنگلاخ دامان فراخ شمیران بی پای و سر پویانم و هر شب آرامش ناشکیب دل...
اگر جویای روزگار درهم و پریشانم باشند همان است که بارها نگاشته ام و پنهان و آشکار روشن و هویدا داشته نمی دانم نمی خوانی یا نگارش پاسخ را به پاره اندیشی ها درست نمی دانی چشم در راه ...
کمترین بنده خاکسار امروز از تجریش گامی فراتر نتوانست رفت هیچم آگهی نیست که از آن ماه خرگهی نامه و پیغامی آمد یا چون روزهای نخست روندگان را دورباش نگهبانان دام گردن و بندگام بود سه ...
فرزند من غالب این است که مرا از کویت که قبله توحید است و کعبه تجرید به ضرورت سفری پیش آید اعتمادی بر حیات ندارم خاصه اکنون که قوت حرمان و حسرت یار جوان نیز ضمیمه ضعف پیری شد نه مرا...
تهی از صافی و دردی شده میخانه ما تا ترش تلخ شود پر شده پیمانه ما گرچه دیوانه به افسانه گراید سوی عقل عقل مجنون شود ار بشنود افسانه ما هر شبم خانه به کویی است مگر روزی دوست به غلط ح...
سوی غیری چو خدنگش ز کمان می گذرد ناوک غیرتم از جوشن جان می گذرد کس ز زحمت نبرد بهره که از غایت ناز تا تو شمشیر برآری ز میان می گذرد یار در بزم و نمی آرمش از بیم نگاه فصل گل بین که ...
زین عجب نشگفت اگر آمد شگفتی ها پدید گوهر هستی هلاک و معنی کوثر شهید تشنه کام از خون یک میدان شهید اندر شهید بر زمین آورد گردون محشر کبری پدید اندر آن معرض که دیوان سیاه است و سفید ...
برخاست از پهنه چمن شیپور کوس و دف و نی مانا به تخت جام شد از کاخ خم سلطان می آن چهر و آن زلف این است اگر در دلبری یوسف ببرد از پدر مجنون بگرداند ز حی غیر از تو گر خط پذرفت چهرت خرم...
مفتی بر آن کش همه جهل آیین است با کفر کذا حدیث علم ودین است این دور ز نفس کار و آن دیر نفس افسانه لاف در غریبی این است
نورچشم کرام اسمعیل بیستم ربیع الثانی است و در خدمت خدام امیدگاهی حاجی زید مجده با عزتی لایق زندگی می سپرم بسیار مایل است که تاریخ آیات این دولت روز افزون را من انشا کنم خدمتی نام ا...
احمد نامه دلخواه که نوشته فرزندی هنر را همراه بود تماشاگاه دیده و تیمارگاه دل افتاد زبان را ستایش سرود و روان را سنگ آسایش گرفت روزی که خاست بی نشست خسرو غازی خاک خواری بر سر اورنگ...
روزی دو گذشت تا گزندی رامش سوز و رنجی آرامش رباکوب اندیش دل و هوش پرداز روان است در بزم گرامی سرور فریبرز تن بر بالش داده بودم و دل برنالش نهاده تا سر از بستر برآرم و دردم از راه س...
از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است پیغام آشنا نفس روح پرور است در صحن امام زاده مخدومی میرزا عبدالله را ملاقات کردم از سلامتی حالات شما مقالات رفت معلومات و مشهودات آنچه داشت و امکا...
شبی در خوابم مردی کوسه کوتاه بالا لاغرسیاه چرده پشمین چوخایی فرومایه در بر و کهن شالی از پشم شتر بر سر و کمر فراز آمد و سوگند آغاز نهاد که من آن دیو مردم فریبم که به دستان من آدم ا...
مخدوم مهربان روزی دو پیش از این اخبار تیمار خیز تکسر آقازاده به من رسید بسیار پراکنده شدم چون خویش نیز رنجور و بستری بودم رقعه مشعر بر پرسش به فرزندی میرزا جعفر سپرده که از جانب من...
مولای راستین حاجی محمد اسمعیل به عصمت زهرا و حشمت مریم صلوات الله علیهما این روزگار دیرباز هرگز فراموش نبوده و نخواهی بود با اینکه به علت ارتعاش بنان و اختلاج بصر و علت های دیگر یا...
آقای راستین حاجی محمد اسمعیل چهارم ربیع الاول است در آستان علی بن موسی سلام الله علیه کور وناشناخت برای صد هزار زحمت و نواخت چهر خاکساری بر زمین و فرق مفاخرت بر چرخ برین دادم پاک ی...
فدای وجودت شوم دستخط مبارک افسر مباهات گشت سپاس عاطفت های ملوکانه تقدیم افتاد آنچه کرده وگفته اند محض عنایت و چاکر نوازی است یکسال افزون شد تا معاندین از غلاف برآمده اند و آغاز خلا...
فدای وجودت شوم دستخط مبارک تارک افتخارم به افلاک سود سپاس سلامت ذات مقدس و پاس مراحم ملوکانه را چهر سجود بر خاک مالیدم گوشت و پوست و خونم پرورده نمک و نان و عوارف و احسان نواب والا...