گنجینهٔ شعر
۱۴۱۲۹۲ شعر از شاعران کهن و معاصر — دیوانها را ورق بزن، بیتبهبیت بخوان.
۱۴۱۲۹۲ شعر
مرا هست یک طوطی اندر قفسکه مثلش به خوبی ندیدست کس
بوده است خری که دم نبودشروزی غم بی دمی فزودش
چه خواهند از جان هم این دو قوچکه جنگیده با هم سر هیچ و پوچ
گفتم به جوانکی مفرنگکای در خم و چم بسان خرچنگ
نمی دانم چرا حتم است و واجبکه بر ما یک نفر گردد مواظب
پیش تر زان کت غضب گردد عیاناز الف تا یا الفبا را بخوان
دو نفر دزد خری دزدیدندسر تقسیم به هم جنگیدند
گفت روبه این حکایت را بهلدستها بر کسب زن جهد المقل
هرچه گویی تو طبیعی می گویبیشتر زانچه طبیعی است مجوی
گفت روزی به جعفر صادقحیله بازی منافقی فاسق
گاه بارم خار باشد گاه دریار حاجی عبده الراجی شتر
هر که آمد در این جهان ناچاررود از این جهان چه شه چه گدا
شاه زاده ضیافتی کردیکافت آورد مر ضیای ترا
ابلیس شبی رفت به بالین جوانیآراسته با شکل مهیبی سر و بر را
شنیدم کارفرمایی نظر کردز روی کبر و نخوت کارگر را
این شنیدم که چوکابینۀ مستوفی رفتفرصت افتاد به کف مردم فرصت جو را
بنگر چگونه کردم بیرون ز جسم جان راآسان چه سان نمودم تکلیف جان ستان را
گفت من به از توکل بر ربیمی ندانم در دو عالم مکسبی
رسمست هرکه داغ جوان دید دوستانرأفت برند حالت آن داغ دیده را
بچه های زمانه رند شدندبی ثمر دان تو ژاژخایی را
سرگشته بانوان وسط آتش خیامچون در میان آب نقوش ستاره ها
گویند مرا چو زاد مادرپستان به دهن گرفتن آموخت
اندر خبر بود که نبی شاه حق پرستچون سوی عرش در شب معراج رخت بست
وزیر خمسه اگر وجه قبض من ندهدبه حق خمسه آل عبا که بد کرده ست