بخش ۱۲ - دیدن پروانه شمع را و عاشق شدن بر او
زهی فرخنده فرخ جبینی همایون طلعتی دولت قرینی سعادت یاوری کز بخت مسعود نبرده رنج یابد گنج مقصود به تاریکی چو بردارد سر از جیب چراغی ایزدش بنماید از غیب چو شمع افروخت صحن گلشن از نور...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
زهی فرخنده فرخ جبینی همایون طلعتی دولت قرینی سعادت یاوری کز بخت مسعود نبرده رنج یابد گنج مقصود به تاریکی چو بردارد سر از جیب چراغی ایزدش بنماید از غیب چو شمع افروخت صحن گلشن از نور...
در قافله که نقد نام همه است در نظم وجود ما نظام همه است گر چار مشان قافله سالار شود ثابت شود آن نام که کام همه است
خوشا مستی دیداری که یکدم فراغت بخشد از کار دو عالم خوش آن وارستگی کز عشق یابی که چون مجنون رخ از عالم بتابی خوش آن دم کز وصالت دل کباب است دلت می سوزد و چشمت پر آب است شراب زندگی د...
ساقی از آن جوهر آرام سوز کافکند اندر سر آرام سوز آتش دل خاسته فریاد رس هم ز تو دل خواسته فریاد رس داد کزین ساقی دوران ما درد شد از باقی دور آن ما با همه او را شکر آبی بود با شه کوث...
دو دلبرید تو مهر چرخ لایق هم بیاد مهر دو دلبر شوید عاشق هم
دو خادم داشت آن سرو گل اندام یکی کافور و دیگر عنبرش نام دو خادم همدم و همراز و همسال بجانسوزی موافق در همه حال مخمر مهرشان با طینت شمع و زیشان بود زیب و زینت شمع تهی ز ایشان نبد ان...
ساقی از اقبال تو ما سر خوشیم وز می الطاف تو یکسر خوشیم بر غم ما چون دل رحمت بود رحم تو هم داخل رحمت بود بخت تو کز پنجه شیر آب خورد جرعه او غنچه سیراب خورد شکر تو دل کردنش آزاد گیست...
ساقی از الطاف تو می بر کف است وز تف دل دجله خون در کف است میبرد آب دل ریشم خمار مرهم ریشم نه و پیشم خم آر میدهد این غمزده کامش شراب می همه خیر تن و نامش شر آب شیره تا کم ده و بین ش...
چو گفتند این حکایت خادمانش فتاد از داغ دل آتش بجانش زبان بگشاد و گفتا خادمان را که گویید از من آن سرو روان را که ای شمشاد قد لاله رخسار ز شوخی آتش محضی پریوار قدت سرو و ز سروت گل د...
بیزلف از شست بتان دلها پریشان دیده ام چونماهی از بیگانگی هر یک گریزان دیده ام
گرچه در دل سر جنگست بتان را همه دم در دل ما سر صلحست و صفا بر سر هم
ساقی از آن می که به از تازه گل باز بر آن چهره نه از غازه گل گرمی دمساز گل آید بجوش آبی از آن تازه گل آید بجوش مرغ که از دولت گل بانگ اوست قدر گل از شهرت گلبانگ اوست داشتی اندر حرم ...
چو بشنید این حکایت شمع آشفت زبان طعن بگشا و بدو گفت که ای دیوانه چندین هرزه گویی به تیغ من هلاک خود چه جویی چو برق غیرتم آتش فروزد هزاران چون تو در یکدم بسوزد سموم قهر من گر بر تو ...
چو پیراهن ز شوق آن نوگل من شکافد سینه را دل تا بدامن
چو ناز افزون کند یار جفا کیش تو هم باید نیاز خود کنی بیش در مهر ار ببندد دلبر از ناز تو از راه وفا بگشا دری باز چو با پروانه کردی شمع خواری نبودی کار او جز سوز و زاری بدو گفت ایسهی...
ساقی از آن نوگل باغم نواز خاطر این بلبل با غم نواز سوزم ازین مشعل شب سوز چند تا سحر از اول شب سوز چند از رخ خورشید کن آن طره باز پرده کش از دیده آن جره باز بازکن آنزلف دل آرا چو شس...
چشمم که بود از اشک درجی از لیالی تا دیده ام لب او شد درج دیده خالی
ساقی ازان گلشن گل رنگ رنگ کرده لب از خوردن گلرنگ رنگ روبهی آموخت از آن رو بهار می خور و رو جانب آن روبه آر کشته گل تازه و جان کشته زار می خور و دل خوش کن از آن کشته زار آتش موسی کن...
سیه پیر قلم آن حکمت اندوز که شد طوطی خط را نکته آموز ز مژگان زد رقم چون چشم پر نور سواد عنبرین بر سطح کافور که یوسف آن گل گلزار خوبی درخشان گوهر بازار خوبی نهال گلشن لطف و نکویی عز...
ساقی از آن می اگر ارزند گیست جان طلب از ما دگر ارزند گیست شمع شد از محفل و پروانه ماند بلبل جان را دل و پروا نماند مستم و شد مایل آتش پرم می خورم اندر دل آتش پرم آمده زان سیم و زر ...
هرگز نکند فلک بکس پروایی رحمی نکند بعاشق شیدایی بار تو کوه را در آن یارا نیست کرده ست رقم بنام بی یارایی
نهنگ شوق چون طوفان برآورد خرد را کشتی طاقت فرو برد چنان بحر محبت گشت حوشان که شمعش ز آتش دل خاست طوفان چو شد تیزاب تیغ عشق حاصل نمودش جوهر آیینه دل چو موم از آتش دل نرم گردد بجان پ...
نسیم کاکل مشکین کراست چون تو نگار شمیم سنبل پرچین کجاست مشک تتار شمیم خیزد از آهو ولی نه زین خوشتر نسیم گل وزد اما چنین نه عنبر بار نسیم کاکل مشکین کرا خیزد از این خوشتر شمیم سنبل ...
هوای گلشن کویت نسیم باد بهار گدیی خرمن مویت شمیم مشک تتار مگر گشود در جان هوای آن سر کوی که بوی عنبر سارا دمید از آن گلزار هوای گلشن کویت نسیم کشور جانها گدای خرمن مویت شمیم عنبر س...