شمارهٔ ۶۹ - در منقبت امیر المومنین (ع) گوید
ما بیکسیم و معرکه خونخوار یا علی ما را به لطف خویش نگهدار یا علی از گنجهای لطف تو یا بوالحسن مدد وز اژدهای قهر تو زنهار یا علی عالم فرو برد چو گشاید بگاه قهر سیمرغ ذوالفقار تو منقا...

محمد بن یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون بابا فغانی شیرازی دیده میشود. او در قصیدهسرایی تحت تأثیر اساتید قصیدهسرایی است و قصایدی مصنوع به شیوهٔ سلمان ساوجی ساخته است. مثنوی سحر حلال او که ذوبحرین و ذوقافیتین است در پاسخ به مثنویهای کاتبی نیشابوری سروده شده است. او در خاتمۀ مثنوی شمع و پروانه، خود را در فن مثنوی، فرزند کوچک نظامی و جامی میخواند. اهلی با توجه به مقام استادیش در شعر، مورد توجه پادشاهان، امیران و وزیران بود. او افرادی از هر سه دودمان تیموریان هرات، آق قویونلوها و صفویان را ستوده است که از میان آنها می توان به امیر علیشیر نوایی، سلطان یعقوب آق قویونلو، شاه اسماعیل صفوی، نجم ثانی و شماری از امرا و وزرای معاصرش را برشمرد. آرامگاه اهلی در شیراز در جوار حافظ قرار دارد.
ما بیکسیم و معرکه خونخوار یا علی ما را به لطف خویش نگهدار یا علی از گنجهای لطف تو یا بوالحسن مدد وز اژدهای قهر تو زنهار یا علی عالم فرو برد چو گشاید بگاه قهر سیمرغ ذوالفقار تو منقا...
آگه از شمع رخش هم عاشقی چون من شود هر کجا در گیرد آتش سوزاو روشن شود یارمیباید که باشد خانه گو ویرانه باش زانکه گر گلخن بود از روی او گلشن شود عشقبازان را بدل باری که خوانندش بلا د...
مرا که گبر و مسلمان نظر پرست شناسد خوشم که هر کسی ام انچنانکه مست شناسد اگر چه مستم و رسوا ز طعن غیر خلاصم بکوی میکده هشیار کو که مست شناسد مخوان ز کعبه به دیرم که خاطری ننشیند کبو...
سحر چو آه من می پرست میخیزد بهر که میوزد از خواب مست میخیزد کسیکه با تو چو یاری نشست و خاست کند چه جای دل ز سر هر چه هست میخیزد مگر بسوخت دل زار کز درون دودی بلند میشود و ناله پست ...
سرا پای تنم هر دم ز موج دیده تر گردد بغرقاب غمم زین بحر یارب زود برگردد جراحتها که از تیرت مرا در سینه چاک است بناحق میخراشم دمبدم تا تازه تر گردد چنین کافتاده ام دور از تو اینم زن...
چو بهر قتل غیر آن مه به تیغ آبگون خیزد ز غیرت بر سراپای تنم رگهای خون خیزد دلم خرم نمی گردد و گر گردد چنان نبود نخیزد سبزه زین وادی وگر خیزد زبون خیزد نباشد خوش فغان و گریه بی جایگ...
صبا چو جعد سر زلف یار من بگشود گره ز کار من و روزگار من بگشود شکفته اند حریفان چو گل ز هر سویی مگر به خنده دهان نوبهار من بگشود کمان حسن که زه کرد در جهان روزی که ناوکی نه به قصد ش...
رشک رقیب تا کیم ای بیوفا کشد خواهم اجل رقیب ترا یا مرا کشد میرم ز درد اگر بتو گوید کسی سخن غیرت بلاست وه که مرا این بلا کشد پروانه یی که رشک ز بیگانه میبرد دستش بغیر چون نرسد خویش ...
هرچند بیخم می کنی وصلت گرم خرم کند بازم نهال زندگی پا در زمین محکم کند شد با من مجنون صفت آهوی چشمت آشنا این آشنایی آخرم بیگانه از عالم کند در کعبه کویش دلا از راه نومیدی درآ گر در...
دیده هر که از هوس سوی تو سیمتن بود غرقه بخون دل شود گر همه چشم من بود آه که گیردم نفس راه گلو ز بخت بد در نفسی که بامنش یار سر سخن بود می بدهم که بیخودی می نهلد که چون منی خون خورد...
چشم صاحبدل نظر چون بر رخ گل می کند از جمال گل قیاس حال بلبل می کند هرکه را چون کوهکن لعل لب شیرین هواست بار کوه غم به یاد او تحمل می کند عاشقی کز زهره رویان دل به وصل آلوده کرد گر ...
تا روز حشر کم نشود سوز داغ ما هرگز به یمن عشق نمیرد چراغ ما مست فراغتیم باقبال می فروش خلوت نشین بخواب نه بیند فراغ ما پرورده هوای گلستان آن گلیم تاب نسیم خلد ندارد دماغ ما ماراست ...
ای هنرور مال عالم هست دست افزار کار تیشه ای می بایدت گر پیشه ات کان کندن است جان به دشواری کند دست تهی در کار دهر کار بی افزار کردن غایت جان کندن است
گر نیست کلید بخت در پنجه ما وان گل نشود بپرسشی رنجه ما خوش باش که آخر از پس پرده غیب صبحی بدمد که بشکفد غنچه ما
ساقی فلک از بحر عطای تو کفی است در کوی تو صد کعبه جان هر طرفی است در کعبه جان زهی شرف گر برسم ور در ره کعبه هم بمیرم شرفی است
این نقد دل نثار شهیدان کربلا چون خاک رهگذار شهیدان کربلا طوری که قدر و منزلتش از فلک گذشت سنگی است در مزار شهیدان کربلا دین در حصار کعبه و از روی معنی است صد کعبه در حصار شهیدان کر...
پری بحسن رخ گلعذار ما نرسد ملک بخلق خوش غمگسار ما نرسد وفای کس بوفای نگار ما نرسد بحسن و خلق و وفا کس بیار ما نرسد تو را در این سخن انکار کار ما نرسد مرا که نیست بکس غیر یار خویش ن...
زشت است کان نکورو از حد برد جفا را گر بد نیاید او را طاقت نماند ما را تا چند عاشقان را خوبان به رشک سوزند یارب جزای خود ده این قوم بی وفا را افسوس ای عزیزان کز بهر بی وفایی بیگانه ...
به زیر سایه گل خفته لیلی غم مجنون به دشت و در چه داند جفای خار و گرمای بیابان کسی داند که اشتر می چراند
عشق آب حیات و خضر فرح فالست عشق آینه محول الاحوال است گر جان نبود بشعق شاید بودن من زنده بعشقم اینزمان چل سال است
ساقی نظری که سمت دیدار توام خود شاهد حالی که گرفتار توام دعوی نکنم که من خریدار توام تو یوسف و من سگی ز بازار توام
ای به علم و فضیلت ارزانی علم اول معلم ثانی میر سید شریف ای که به توست فخر سید شریف جرجانی جذبه آفتاب حکمت تو ذره جمع آرد از پریشانی هر چه فردا به روی روز افتد تو هم امروز یک به یک ...
کسی از خار خار جان مجنون کی خبر دارد مگر هم ناقه لیلی که خاری در جگر دارد ز زهر چشم او مردم دریغا آب چشم من چه پروردم بخون دل نهالی کاین ثمر دارد گرفتم ذره خاکم چرا بر من نمی تابد ...
چه عیب ار خون بگریم چون مرا رندی ز کوی خود دلم خونست ازین درد و نمی آرم به روی خود چو راز خود گشایم با تو چندان گریه زور آرد که یابم صد گره همچو صراحی در گلوی خود از آن رو اشک حسرت...