بخش ۱ - سر آغاز
هر که جان دارد و روان دارد واجب است آنکه درد جان دارد حمد بی حد کردگار احد صمد لم یلد و لم یولد آنکه ذاتش بری است از آهو الذی لا اله الا هو مالک الملک قادر بی عیب صانع عالم شهادت و...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
هر که جان دارد و روان دارد واجب است آنکه درد جان دارد حمد بی حد کردگار احد صمد لم یلد و لم یولد آنکه ذاتش بری است از آهو الذی لا اله الا هو مالک الملک قادر بی عیب صانع عالم شهادت و...
حبذا عشق و حبذا عشاق حبذا ذکر دوست را عشاق حبذا آن زمان که در ره عشق بیخود از سر کنند پا عشاق نبرند از وفا طمع هرگز نگریزند از جفا عشاق خوش بلایی است عشق از آن دارند دل و جان را در...
بود در کنج خانه صبح دمی خاطر من بخود فتاده دمی غزلی دلپذیر می گفتم درر از عشق دوست می سفتم نفسی وصف یار می راندم ساعتی لوح دوست می خواندم دل ز احوال نیک و بد آزاد هر زمانم نتیجه ای...
آن غریبان منزل دنیی آن عزیزان جنت الماوی محرمان سراچه قدسی لوح خوانان سر نه کرسی سالکان طریقه علیا راه داران جاده سفلا زنده جانان مرده در غم یار مست حالان جان و دل هشیار پادشاهان ت...
مطربا نغمه حزین بر دار یک زمانم دماغ جان تر دار از نه آهنگ خرده عشاق نغمه ای گو ز پرده عشاق مردم از هجر دوست یک دمه ای دل من زنده کن به زمزمه ای تا من اندر سماع عشق آیم مجلس عاشقان...
ساقیا باده صبوح بده عاشقان را غذای روح بده باده عشق ده به ما مستان می بده مای ما ز ما بستان در دلم نه حلاوت مستی تا شود نیستی من هستی زان صراحی که جام رضوان است باده ای ده که جرعه ...
ما مقیم آستان توایم عندلیبان بوستان توایم گر رویم از درت و گر نرویم از تو گوییم و هم ز تو شنویم چون که در دام تو گرفتاریم از تو پروای خویش چون داریم چون دم از آشنایی تو زنیم میل بی...
ای هوای تو مونس جانم مایه درد و اصل درمانم مرغ جان تا بیافت دیده باز در هوای تو می کند پرواز گفت و گوی تو روز و شب یارم جست و جوی تو حاصل کارم دلم از عشق توست دیوانه تا تو شمعی تو ...
مرحبا مرحبا محبت دوست کز درون آمدی نه از راه پوست دلم از چز تو خانه خالی کرد با تو سودای لاابالی کرد تا غمت ساکن دل من شد از چراغ تو خانه روشن شد ما گرفتار دام عشق توایم همه سرمست ...
عاشقان در کمین معشوقند ساکنان زمین معشوقند عاشقان را ز دوست نگزیرد بلبل اندر هوای گل میرد اندرین ره اگر مقامی هست هس ماوای عاشقان الست چون که حسن آمد از عدم به وجود عشق در نور او م...
مرحبا مرحبا نسیم صبا خبر از دوست چیست باز نما حال ما بین درین پریشانی باز گو تا ازو چه می دانی این چنینم هنوز بگذارد یا عزیمت بدین طرف دارد گوییا تخم مهر ما کارد یا خود از ما فراغت...
چون سکندر ز منزل عادات شد مسافر به عزم آب حیات اندر آن عزم و آن طلب بانی بود با او حکیم یونانی نیز گویند کو وزیرش بود در قضایای ناگزیرش بود کرد ارسطو بر سکندر یاد که شه ما همیشه با...
صاحبا راز اندرون ز نهفت تا نپرسی ز من نخواهم گفت بنده را خاطری است ناخرسند عاشق هجر یار لیک به بند که پسندد چو من هنرمندی لب ببسته اسیر دربندی بنده را شاعری نپنداری زین گدایان خام ...
مبدا امر جوهر انسان قابل علم کرد در پی آن آلتی از کرم بدو بخشید که بدان نیک را ز بد بگزید دادش ایجاب و سلب هر تحقیق در جهان تصور و تصدیق چون رقم بر وجود انسان راند اعملوا صالحا بر ...
بود مردی همیشه در گلخن گلخنش بود سال و مه گلشن گرد حمام نفس می گردید گلخن جسم را همی تابید زان مقامش ملال پیدا شد به تفرج به سوی صحرا شد یک دم از گلخن بدن بپرید گرد صحرای روح می گر...
ای ملامت کنان بی حاصل سعی کمتر کنید در باطل هستم آشفته بر رخی که برو شد پری واله و ملک مایل هست وصف جمال و نعت لبش برتر از فکر سامع و قایل دل دیوانه در سر زلفش کی به زنجیرها شود عا...
جنت قرب جای ایشان است نور رضوان صفای ایشان است جان من در هوای ایشان است تن من خاک پای ایشان است عقل کل هست گنگ و لایعقل هر کجا ماجرای ایشان است آفتابی که عرش ذره اوست مطلعش بر سمای...
دل و جانی است با من مشتاق به تو نزدیک و تن اسیر فراق روی زیبا ز من چرا پوشی این تحریمه علی العشاق تو طبیبی و ما چنین بیمار تو ملولی و ما چنین مشتاق بر دلم ساحران غمزه تو رامیات با ...
گر ز شمعت چراغی افروزیم خرمن خویش را بدان سوزیم در غمت دود از آن به عرش رسد آتشی کز درون برافروزیم آفتاب جمال بر ما تاب زانکه ما بی رخت سیه روزیم تا ببینیم روی خوبت را از دو عالم د...
ای شده چشم جان من به تو باز از تو در دل نیاز و در جان آز شب اندوه من نگردد روز تا نبینم جمال روی تو باز تو ز ما فارغی و ما داریم بر درت سر بر آستان نیاز در دلم آرزوی عشق تو را نیست...
آشکارا نهان کنم تا چند دوست می دارمت به بانگ بلند دلم از جان خویش دست بشست بعد از آن دیده بر رخ تو فکند عاشقان تو نیک معذورند زان که نبود کسی تو را مانند دیده ای کو رخ تو دیده بود ...
ای ربوده دلم به رعنایی این چه لطف است و این چه زیبایی بیم آن است کز غم عشقت سر برآرد دلم به شیدایی از جمالت خجل شود خورشید گر تو برقع ز روی بگشایی زیر برقع چو آفتاب منیر اندر ابر ل...
دل چو در دام عشق منظور است دیده را جرم نیست معذور است ناظرم بر رخت به دیده جان گرچه از چشم ظاهرم دور است از شراب الست روز وصال جان مستم هنوز مخمور است دست از عاشقی نمی دارد دایم از...
عاشقان ره به عشق می پویند درس تنزیل عشق می گویند از می عشق اگر چه بی خبرند راه جانان به جان همی سپرند از شراب الست مستانند تا ابد جمله می پرستانند از می شرق دوست مست شدند همه در پا...