رباعی شمارهٔ ۸۳
اندر همه عمر خود شبی وقت نماز آمد بر من خیال معشوق فراز برداشت ز رخ نقاب و می گفت مرا باری بنگر که از که می مانی باز

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
اندر همه عمر خود شبی وقت نماز آمد بر من خیال معشوق فراز برداشت ز رخ نقاب و می گفت مرا باری بنگر که از که می مانی باز
دل ز آرزوی تو بی قرار است هنوز جان در طلبت بر سر کار است هنوز دیده به جمالت ارچه روشن شد لیک هم بر سر آن گریه زار است هنوز
بیزار شد از من شکسته همه کس من مانده ام اکنون و همان لطف تو بس فریاد رسی ندارم ای جان و جهان در جمله جهان به جز تو فریادم رس
ای دل سر و کار با کریم است مترس لطفش چو خداییش قدیم است مترس از کرده و ناکرده و نیک و بد ما بی سود و زیان است چه بیم است مترس
ای دل قلم نقش معما می باش فراش سراپرده سودا می باش ماننده پرگار به گرد سر خویش می گرد و به طبع پای بر جا می باش
امشب چو جمال داده ای خب می باش مه طلعت و گل رخ و شکرلب می باش ای شب چو من از تو روز خود یافته ام تا صبح قیامت بدمد شب می باش
آمد به سر کوی تو مسکین درویش با چشم پرآب و با دل پاره ریش بگذار که در پای تو اندازد سر کو بی رخ خوب تو ندارد سر خویش
از باده عشق شد مگر گوهر ما آمد به فغان ز دست ما ساغر ما از بس که همی خوریم می را بر می ما در سر می شدیم و می در سر ما
در دل همه خار غم شکستیم دریغ وز دست غم عشق نرستیم دریغ عمری به امید یار بردیم بسر با یار دمی خوش ننشستیم دریغ
حاشا که کند دل به دگر جا منزل او را ز رخ که گردد از عشق خجل گردیده به کس در نگرد عیبی نیست کو شاهد دیده است و او شاهد دل
خاک سر کوی آن بت مشکین خال می بوسیدم شبی به امید وصال پنهان ز رقیب آمد و در گوشم گفت می خور غم ما و خاک بر لب میمال
در کوی خرابات نه نو آمده ام یاری دارم ز بهر او آمده ام گر یار مرا کوزه کشی فرماید من هم به کشیدن سبو آمده ام
ای جان و جهان تو را ز جان می طلبم سرگشته تو را گرد جهان می طلبم تو در دل من نشسته ای فارغ و من از تو ز جهانیان نشان می طلبم
عمری است که در کوی خرابی رفتم در راه خطا و ناصوابی رفتم کار من سر بسر پریشان شده را دریاب که گر تو درنیابی رفتم
ای یار رخ تو کرده هر دم شادم یک دم رخ تو نمی رود از یادم با یاد تو ای دوست همی بودم خوش زاندم که ز نزدیک تو دور افتادم
آن وصل تو باز آرزو می کندم گفتن به تو راز آرزو می کندم خفتن ببرت به ناز تا روز سپید شب های دراز آرزو می کندم
بی روی تو ای دوست به جان در خطرم در من نظری کن که ز هر بد بترم جانا تو بیک بارگی از من بمبر کز لطف تو من امید هرگز نبرم
دل نزد تو است اگر چه دوری ز برم جویای توام اگر نپرسی خبرم خالی نشود خیالت از چشم ترم در کوزه تو را بینم اگر آب خورم
میان یک دله یاران بسی حکایت هاست که آن سخن به زبان قلم نیاید راست چه دانم و چه نمایم چه گویم و چه کنم که جان من ز غم عاشقی بخواهد کاست
عشق ار به تو رخ عیان نماید در آینه جهان نماید این آینه چهره حقیقت هر دم به تو رایگان نماید یک دایره فرض کن جهان را هر نقطه ازو میان نماید این دایره بیش نقطه ای نیست لیکن به نظر چنا...
ای زده خیمه حدوث و قدم در سراپرده وجود و عدم جز تو کس واقف وجود تو نیست هم تویی راز خویش را محرم از تو غایب نبوده ام یک روز وز تو خالی نبوده ام یک دم آن گروهی که از تو باخبرند بر د...
فرزند عزیز قرةالعین کبیر بادات خدا در همه احوال نصیر بپذیر به یادگار این نسخه ز من میکن نظری درو ولی یاد بگیر می خواست پدر که با تو باشد همه عمر اما چه توان کرد چنین بد تقدیر
ساقی بیار می که فرو رفت آفتاب بنمود تیره شب رخ خورشید مه نقاب منگر بدان که روز فروشد تو می بیار کز آسمان جام برآید صد آفتاب بنیاد عمر اگر چه خراب است باک نیست خوشتر بود بهار خرابات...
طاب روح النسیم بالأسحار أین دور الندیم بالأنوار در خماریم کو لب ساقی نیم مستیم کو کرشمه یار طره ای کو که دل درو بندیم چهره ای کو که جان کنیم نثار خیز کز لعل یار نوشین لب به کف آریم...