غزل شمارهٔ ۵۳
با عشق عقل فرسا دیوانه ای چه سنجد با شمع روی زیبا پروانه ای چه سنجد پیش خیال رویت جانی چه قدر دارد با تاب بند مویت دیوانه ای چه سنجد با وصل جان فزایت جان را چه آشنایی در کوی آشنایی...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
با عشق عقل فرسا دیوانه ای چه سنجد با شمع روی زیبا پروانه ای چه سنجد پیش خیال رویت جانی چه قدر دارد با تاب بند مویت دیوانه ای چه سنجد با وصل جان فزایت جان را چه آشنایی در کوی آشنایی...
با عشق قرار در نگنجد جز ناله زار در نگنجد با درد تو دردسر نباشد با باده خمار در نگنجد من با تو سزد که در نگنجم با دیده غبار در نگنجد در دل نکنی مقام یعنی با قلب عیار در نگنجد در دی...
با عشق تو ناز در نگنجد جز درد و نیاز در نگنجد با درد تو درد در نیاید با سوز تو ساز در نگنجد بیچاره کسی که از در تو دور افتد و باز در نگنجد با داغ غمت درون سینه جز سوز و گداز در نگن...
جانا حدیث شوقت در داستان نگنجد رمزی ز راز عشقت در صد بیان نگنجد جولانگه جلالت در کوی دل نباشد خلوتگه جمالت در جسم و جان نگنجد سودای زلف و خالت جز در خیال ناید اندیشه وصالت جز در گم...
امروز مرا در دل جز یار نمی گنجد وز یار چنان پر شد کاغیار نمی گنجد در چشم پر آب من جز دوست نمی آید در جان خراب من جز یار نمی گنجد این لحظه از آن شادم کاندر دل تنگ من غم جای نمی گیرد...
امروز مرا در دل جز یار نمی گنجد تنگ است از آن در وی اغیار نمی گنجد در دیده پر آبم جز یار نمی آید وندر دلم از مستی جز یار نمی گنجد با این همه هم شادم کاندر دل تنگ من غم چاره نمی یاب...
در حلقه فقیران قیصر چه کار دارد در دست بحر نوشان ساغر چه کار دارد در راه عشقبازان زین حرف ها چه خیزد در مجلس خموشان منبر چه کار دارد جایی که عاشقان را درس حیات باشد ایبک چه وزن آرد...
سر به سر از لطف جانی ساقیا خوشتر از جان چیست آنی ساقیا میل جان ها جمله سوی روی توست رو که شیرین دلستانی ساقیا زان به چشم من درآیی هر زمان کز صفا آب روانی ساقیا از می عشق ار چه سرمس...
با پرتو جمالت برهان چه کار دارد با عشق زلف و خالت ایمان چه کار دارد با عشق دلگشایت عاشق کجا برآید با وصل جانفزایت هجران چه کار دارد در بارگاه دردت درمان چه راه یابد با جلوه گاه وصل...
با درد خستگانت درمان چه کار دارد با وصل کشتگانت هجران چه کار دارد از سوز بی دلانت مالک خبر ندارد با عیش عاشقانت رضوان چه کار دارد در لعل توست پنهان صدگونه آب حیوان از بی دلی لب من ...
با درد خستگانت درمان چه کار دارد با وصل کشتگانت هجران چه کار دارد با محنت فراقت راحت چه رخ نماید با درد اشتیاقت درمان چه کار دارد گر در دلم خیالت ناید عجب نباشد در دوزخ پر آتش رضوا...
خرم تن آن کس که دل ریش ندارد و اندیشه یار ستم اندیش ندارد گویند رقیبان که ندارد سر تو یار سلطان چه عجب گر سر درویش ندارد او را چه خبر از من و از حال دل من کو دیده پر خون و دل ریش ن...
بیا کاین دل سر هجران ندارد بجز وصلت دگر درمان ندارد به وصل خود دلم را شاد گردان که خسته طاقت هجران ندارد بیا تا پیش روی تو بمیرم که بی تو زندگانی آن ندارد چگونه بی تو بتوان زیست آخ...
دل دولت خرمی ندارد جان راحت بی غمی ندارد دردا که درون آدمی زاد آسایش و خرمی ندارد از راحت های این جهانی جز غم دل آدمی ندارد ای مرگ بیا و مردمی کن این غم سر مردمی ندارد وی غم بنشین ...
راحت سر مردمی ندارد دولت دل همدمی ندارد ز احسان زمانه دیده بردوز کو دیده مردمی ندارد از خوان فلک نواله کم پیچ کاو گرده گندمی ندارد با درد بساز از آنکه درمان با جان تو محرمی ندارد د...
نگارا بی تو برگ جان که دارد دل شاد و لب خندان که دارد به امید وصالت می دهم جان وگرنه طاقت هجران که دارد غم ار ندهد جگر بر خوان وصلت دل درویش را مهمان که دارد نیاید جز خیالت در دل م...
نگارا بی تو برگ جان که دارد سر کفر و غم ایمان که دارد اگر عشق تو خون من نریزد غمت را هر شبی مهمان که دارد دل من با خیالت دوش می گفت که این درد مرا درمان که دارد لب شیرین تو گفتا ز ...
تا کی کشم جفای تو این نیز بگذرد بسیار شد بلای تو این نیز بگذرد عمرم گذشت و یک نفسم بیشتر نماند خوش باش کز جفای تو این نیز بگذرد آیی و بگذری ز من و باز ننگری ای جان من فدای تو این ن...
ای ز فروغ رخت تافته صد آفتاب تافته ام از غمت روی ز من بر متاب زنده به بوی توام بوی ز من وامگیر تشنه روی توام باز مدار از من آب از رخ سیراب خود بر جگرم آب زن کز تپش تشنگی شد جگر من ...
بیا بیا که نسیم بهار می گذرد بیا که گل ز رخت شرمسار می گذرد بیا که وقت بهار است و موسم شادی مدار منتظرم وقت کار می گذرد ز راه لطف به صحرا خرام یک نفسی که عیش تازه کنم چون بهار می گ...
بیا که عمر من خاکسار می گذرد مدار منتظرم روزگار می گذرد بیا که جان من از آرزوی دیدارت به لب رسید و غم دل فگار می گذرد بیا به لطف ز جان به لب رسیده بپرس که از جهان ز غمت زار زار می ...
پشت بر روزگار باید کرد روی در روی یار باید کرد چون ز رخسار پرده برگیرد در دمش جان نثار باید کرد پیش شمع رخش چو پروانه سوختن اختیار باید کرد از پی یک نظاره بر در او سال ها انتظار با...
یاد آن شیرین پسر خواهیم کرد کام جان را پر شکر خواهیم کرد دامن از اغیار در خواهیم چید سر ز جیب یار بر خواهیم کرد آفتاب روی او خواهیم دید گر به مه روزی نظر خواهیم کرد بوی جان افزای ا...
می روان کن ساقیا کاین دم روان خواهیم کرد بهر یک جرعه می ات این دم روان خواهیم کرد دردیی درده کز این جا دردسر خواهیم برد ساغری پر کن که عزم آن جهان خواهیم کرد کاروان عمر از این منزل...