بخش ۲۸ - فهم کردن مریدان کی ذاالنون دیوانه نشد قاصد کرده است
دوستان در قصه ذاالنون شدند سوی زندان و در آن رایی زدند کین مگر قاصد کند یا حکمتیست او درین دین قبله ای و آیتیست دور دور از عقل چون دریای او تا جنون باشد سفه فرمای او حاش لله از کما...

مولانا جلالالدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهانالدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او میتوان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد.
دوستان در قصه ذاالنون شدند سوی زندان و در آن رایی زدند کین مگر قاصد کند یا حکمتیست او درین دین قبله ای و آیتیست دور دور از عقل چون دریای او تا جنون باشد سفه فرمای او حاش لله از کما...
آن یکی درویش هیزم می کشید خسته و مانده ز بیشه در رسید پس بگفتم من ز روزی فارغم زین سپس از بهر رزقم نیست غم میوه مکروه بر من خوش شدست رزق خاصی جسم را آمد به دست چونک من فارغ شدستم ا...
جمله گفتند ای وزیر انکار نیست گفت ما چون گفتن اغیار نیست اشک دیده ست از فراق تو دوان آه آه ست از میان جان روان طفل با دایه نه استیزد ولیک گرید او گرچه نه بد داند نه نیک ما چو چنگیم...
شه شبانگه باز آمد شادمان کامشبان حملست و دورند از زنان خازنش عمران هم اندر خدمتش هم به شهر آمد قرین صحبتش گفت ای عمران برین در خسپ تو هین مرو سوی زن و صحبت مجو گفت خسپم هم برین درگ...
هم چنان که شه سلیمان در نبرد جذب خیل و لشکر بلقیس کرد که بیایید ای عزیزان زود زود که برآمد موجها از بحر جود سوی ساحل می فشاند بی خطر جوش موجش هر زمانی صد گهر الصلا گفتیم ای اهل رشا...
عاشقان را شادمانی و غم اوست دست مزد و اجرت خدمت هم اوست غیر معشوق ار تماشایی بود عشق نبود هرزه سودایی بود عشق آن شعله ست کو چون بر فروخت هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت تیغ لا در قتل ...
چون رسیدند آن نفر نزدیک او بانگ بر زد هی کیانید اتقو با ادب گفتند ما از دوستان بهر پرسش آمدیم اینجا بجان چونی ای دریای عقل ذو فنون این چه بهتانست بر عقلت جنون دود گلخن کی رسد در آف...
مصطفی گفتش کای اقبال جو اندرین من می شوم انباز تو تو وکیلم باش نیمی بهر من مشتری شو قبض کن از من ثمن گفت صد خدمت کنم رفت آن زمان سوی خانه آن جهود بی امان گفت با خود کز کف طفلان گهر...
هر دهان را پیل بویی می کند گرد معده هر بشر بر می تند تا کجا یابد کباب پور خویش تا نماید انتقام و زور خویش گوشت های بندگان حق خوری غیبت ایشان کنی کیفر بری هان که بویای دهانتان خالق ...
آن یکی واعظ چو بر تخت آمدی قاطعان راه را داعی شدی دست برمی داشت یا رب رحم ران بر بدان و مفسدان و طاغیان بر همه تسخرکنان اهل خیر برهمه کافردلان و اهل دیر می نکردی او دعا بر اصفیا می...
کافران مهمان پیغمبر شدند وقت شام ایشان به مسجد آمدند که آمدیم ای شاه ما اینجا قنق ای تو مهمان دار سکان افق بی نواییم و رسیده ما ز دور هین بیفشان بر سر ما فضل و نور گفت ای یاران من ...
دزدکی از مارگیری مار برد ز ابلهی آن را غنیمت می شمرد وا رهید آن مارگیر از زخم مار مار کشت آن دزد او را زار زار مارگیرش دید پس بشناختش گفت از جان مار من پرداختش در دعا می خواستی جان...
شه چو عجز آن حکیمان را بدید پابرهنه جانب مسجد دوید رفت در مسجد سوی محراب شد سجده گاه از اشک شه پر آب شد چون به خویش آمد ز غرقاب فنا خوش زبان بگشاد در مدح و دعا کای کمینه بخششت ملک ...
ای ضیاء الحق حسام الدین بیا ای صقال روح و سلطان الهدی مثنوی را مسرح مشروح ده صورت امثال او را روح ده تا حروفش جمله عقل و جان شوند سوی خلدستان جان پران شوند هم به سعی تو ز ارواح آمد...
نی که لقمان را که بنده پاک بود روز و شب در بندگی چالاک بود خواجه اش می داشتی در کار پیش بهترش دیدی ز فرزندان خویش زانک لقمان گرچه بنده زاد بود خواجه بود و از هوا آزاد بود گفت شاهی ...
شب برفت و او بر آن درگاه خفت نیم شب آمد پی دیدنش جفت زن برو افتاد و بوسید آن لبش بر جهانیدش ز خواب اندر شبش گشت بیدار او و زن را دید خوش بوسه باران کرده از لب بر لبش گفت عمران این ...
قهقهه زد آن جهود سنگ دل از سر افسوس و طنز و غش و غل گفت صدیقش که این خنده چه بود در جواب پرسش او خنده فزود گفت اگر جدت نبودی و غرام در خریداری این اسود غلام من ز استیزه نمی جوشیدمی...
زین بفرمودست آن آگه رسول که هر آنک مرد و کرد از تن نزول نبود او را حسرت نقلان و موت لیک باشد حسرت تقصیر و فوت هر که میرد خود تمنی باشدش که بدی زین پیش نقل مقصدش گر بود بد تا بدی کم...
ملک برهم زن تو ادهم وار زود تا بیابی هم چو او ملک خلود خفته بود آن شه شبانه بر سریر حارسان بر بام اندر دار و گیر قصد شه از حارسان آن هم نبود که کند زان دفع دزدان و رنود او همی دانس...
آن وزیر از اندرون آواز داد کای مریدان از من این معلوم باد که مرا عیسی چنین پیغام کرد کز همه یاران و خویشان باش فرد روی در دیوار کن تنها نشین وز وجود خویش هم خلوت گزین بعد ازین دستو...
در نغولی بود آب آن تشنه راند بر درخت جوز جوزی می فشاند می فتاد از جوزبن جوز اندر آب بانگ می آمد همی دید او حباب عاقلی گفتش که بگذار ای فتی جوزها خود تشنگی آرد ترا بیشتر در آب می اف...
هم چو هاروت و چو ماروت آن دو پاک بسته اند اینجا به چاه سهمناک عالم سفلی و شهوانی درند اندرین چه گشته اند از جرم بند سحر و ضد سحر را بی اختیار زین دو آموزند نیکان و شرار لیک اول پند...
هر طعامی کآوریدندی به وی کس سوی لقمان فرستادی ز پی تا که لقمان دست سوی آن برد قاصدا تا خواجه پس خوردش خورد سؤر او خوردی و شور انگیختی هر طعامی کو نخوردی ریختی ور بخوردی بی دل و بی ...
گفت ای صدیق آخر گفتمت که مرا انباز کن در مکرمت گفت ما دو بندگان کوی تو کردمش آزاد من بر روی تو تو مرا می دار بنده و یار غار هیچ آزادی نخواهم زینهار که مرا از بندگیت آزادیست بی تو ب...