شمارهٔ ۳
به طعنه گفت مرا دوستی که ای زراق چرا همیشه شکایت کنی ز دست فراق وصال یار نبودت فراق را چه کنی نشان عشق نداری چه لافی از عشاق بسی بگفت ازینگونه گفتمش بشنو جواب من ز سر صدق بی ریا و ...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
به طعنه گفت مرا دوستی که ای زراق چرا همیشه شکایت کنی ز دست فراق وصال یار نبودت فراق را چه کنی نشان عشق نداری چه لافی از عشاق بسی بگفت ازینگونه گفتمش بشنو جواب من ز سر صدق بی ریا و ...
در جام جهان نمای اول شد نقش همه جهان مشکل جام از می عشق برتر آمد گشت این همه نقش ها ممثل هر ذره ازین نقوش و اشکال بنمود همه جهان مفصل یک جرعه و صدهزار ساغر یک قطره و صد هزاز منهل ب...
چون ننالم چرا نگریم زار چون نمویم که می نیابم یار کارم از دست رفت و دست از کار دیده بی نور ماند و دل بی یار دل فگارم چرا نگریم خون دردمندم چرا ننالم زار خاک بر فرق سر چرا نکنم چون ...
گرچه بیماری ای نسیم سحر خبر من به مولتان برسان ورچه در خورد نیست خدمت من به بزرگان خرده دان برسان به زبانی که بی دلان گویند سخن من بدان زبان برسان خبر از حال من بدان دیده صبح گاهی ...
در میکده با حریف قلاش بنشین و شراب نوش و خوش باش از خط خوش نگار بر خوان سر دو جهان ولی مکن فاش بر نقش و نگار فتنه گشتم زان رو که نمی رسم به نقاش تا با خودم از خودم خبر نیست با خود ...
دریغا روزگار خوش که من در جنب میمونت بدم با بخت هم کاسه بدم با کام همزانو رسم گویی در آن حضرت دگرباره من مسکین عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا
دریغا روزگار ما و آن ایام در مهرش همی گویم به صد زاری سر ادبار بر زانو چو یاد آرم من از ایشان به هر ساعت همی گویم عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا
چو یاد آرم از آن ساعت که خرم طبع بنشستم لبم پر خنده با یاران و با احباب همزانو بر آرم آه سوز از دل به صد زاری و پس گویم عسی الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا
راحت دوستان عمادالدین چون که امروز بهترک هستی در کف محنت خودی امروز یا نه از دست رنج وارستی همچو ماهی بر آسمان نشاط یا چو ماهی فتاده در شستی یا بهانه است اینهمه خود تو از قدح های ع...
ای رند قلندر کیش می نوش ز کس مندیش انگار همه کم بیش زیرا که دل درویش مرهم ننهد بر ریش از غایت حیرانی در دیر شو و بنشین با خوش پسری شیرین شکر ز لبش می چین تا چند ز کفر و دین در زلف ...
هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما باد می پیمایم و بر باد عمری می دهم ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا چون ندارم همدمی با باد می گویم سخن چون نیابم...
به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت دلم که در سر زلف تو شد توان گه گه ز...
اگر شکسته دلانت هزار جان دارند به خدمت تو کمر بسته بر میان دارند شدند حلقه به گوش تو را چو حلقه به گوش چه خوش دلند که مثل تو دلستان دارند کسان که وصل تو یک دم به نقد یافته اند از ی...
چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کند بسا که بر دلم از غمزه ترکتاز کند مرا مکش که نیاز منت به کار آید چو من نمانم حسن تو با که ناز کند مرا به دست سر زلف خویش باز مده اگر چه همچو خودم زو...
باز دلم عیش و طرب می کند هیچ ندانم چه سبب می کند از می عشق تو مگر مست شد کین همه شادی و طرب می کند تا سر زلف تو پریشان بدید شیفته شد شور و شغب می کند تا دل من در سر زلف تو شد عیش ه...
هر که او دعوی مستی می کند آشکارا بت پرستی می کند هستی آن را می سزد کز نیستی هر نفس صدگونه هستی می کند هر که از خاک درش رفعت نیافت لاجرم سر سوی پستی می کند دل که خورد از جام عشقش جر...
به خرابات شدم دوش مرا بار نبود می زدم نعره و فریاد ز من کس نشنود یا نبد هیچ کس از باده فروشان بیدار یا خود از هیچ کسی هیچ کسم در نگشود چون که یک نیم ز شب یا کم یا بیش برفت رندی از ...
هرکه در بند زلف یار بود در جهانش کجا قرار بود وانکه چیند گلی ز باغ رخش در دلش بس که خار خار بود وانکه یاد لبش کند روزی تا قیامت در آن خمار بود کارهایی که چشم یار کند نه ز یاری روزگ...
تا کی از ما یار ما پنهان بود چشم ما تا کی چنین گریان بود تا کی از وصلش نصیب بخت ما محنت و درد دل و هجران بود این چنین کز یار دور افتاده ام گر بگرید دیده جای آن بود چون دل ما خون شد...
ای خوشا دل کاندر او از عشق تو جانی بود شادمان جانی که او را چون تو جانانی بود خرم آن خانه که باشد چون تو مهمانی در او مقبل آن کشور که او را چون تو سلطانی بود زنده چون باشد دلی کز ع...
وه که کارم ز دست می برود روزگارم ز دست می برود خود ندارم من از جهان چیزی وآنچه دارم ز دست می برود یک دمی دارم از جهان و آن نیز چون برآرم ز دست می برود بر زمانه چه دل نهم که روان هم...
اندرین ره هر که او یکتا شود گنج معنی در دلش پیدا شود جز جمال خود نبیند در جهان اندرین ره هر که او بینا شود قطره کز دریا برون آید همی چون سوی دریا شود دریا شود گر صفات خود کند یکبار...
چو آفتاب رخت سایه بر جهان انداخت جهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت سپاه عشق تو از گوشه ای کمین بگشود هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت حدیث حسن تو هر جا که در میان آمد ز ذوق هر که دلی...
نگارینی که با ما می نپاید به ما دلخستگان کی رخ نماید بیا ای بخت تا بر خود بموییم که از ما یار آرامی نماید اگر جانم به لب آید عجب نیست به حیله نیم جانی چند پاید به نقد این لحظه جانی...