غزل شمارهٔ ۲۴۱
تا تو در حسن و جمال افزوده ای دل ز دست عالمی بربوده ای در جهان این شور و غوغا از چه خاست گر جمال خود به کس ننموده ای گوی در میدان حسن افگنده ای نیکوان را چاکری فرموده ای پرده از چه...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
تا تو در حسن و جمال افزوده ای دل ز دست عالمی بربوده ای در جهان این شور و غوغا از چه خاست گر جمال خود به کس ننموده ای گوی در میدان حسن افگنده ای نیکوان را چاکری فرموده ای پرده از چه...
تا زخوبی دل ز من بربوده ای کمترک بر جان من بخشوده ای تا مرا بر خویش عاشق کرده ای روی خوب خود به من ننموده ای بر من مسکین نمی بخشی مگر ناله های زار من نشنوده ای از وفا و دوستی کم کر...
ای یار مکن بر من بی یار ببخشای جانم به لب آمد ز تو زنهار ببخشای در کار من غمزده ای دوست نظر کن بر جان من دلشده ای یار ببخشای زان پیش که از حسرت روی تو بمیرم بس دور بماندم ز تو بیما...
در کار من درهم آخر نظری فرمای بر حال من پر غم آخر نظری فرمای بر خوان جگر خواری وز دست غمت زاری نابوده دمی خرم آخر نظری فرمای تا کی بود این محنت تا چند کشم زحمت مردم ز غمت یک دم آخر...
ای دوست الغیاث که جانم بسوختی فریاد کز فراق روانم بسوختی در بوته بلا تن زارم گداختی در آتش عنا دل و جانم بسوختی دانم که سوختی ز غم عشق خود مرا لیکن ندانم آنکه چه سانم بسوختی می سوز...
نگارا گرچه از ما برشکستی ز جانت بنده ام هر جا که هستی ربودی دل ز من چون رخ نمودی شکستی پشت من چون برشکستی چرا پیوستی ای جان با دل من چو آخر دست از من می گسستی ز نوش لب چو مرهم می ن...
ای به تو زنده جسم و جان مونس جان کیستی شیفته تو انس و جان انس روان کیستی مهر ز من گسسته ای با دگری نشسته ای رنج ز من شکسته ای راحت جان کیستی چونکه ز من جدا نه ای چیست که آشنا نه ای...
پیش ازینم خوشترک می داشتی تا چه کردم کز کفم بگذاشتی باز بر خاکم چرا می افگنی چون ز خاک افتاده را برداشتی من هنوز از عشق جانی می کنم تو مرا خود مرده ای انگاشتی تا نیابم یک دم از محن...
ای ز غم فراق تو جان مرا شکایتی بر در تو نشسته ام منتظر عنایتی گرچه بمیرم از غمت هم نکنی به من نظر ور همه خون کنی دلم هم نکنم شکایتی ورچه نثار تو کنم جان نرهم ز درد تو نیست از آنکه ...
دل چو در دام عشق منظور است دیده را جرم نیست معذور است ناظرم در رخت به دیده دل گرچه از چشم ظاهرم دور است از شراب الست روز وصال دل مستم هنوز مخمور است دست ازین عاشقی نمی دارد دایم از...
ای عشق کجا به من فتادی وی درد به من چه رو نهادی ای هجر به جان رسیدم از تو بس زحمت و دردسر که دادی از یار خودم جدا فکندی آخر تو به من کجا فتادی هرگز نکنم تو را فراموش ای آنکه مرا هم...
چه کرده ام که دلم از فراق خون کردی چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی چرا ز غم دل پر حسرتم بیازردی چه شد که جان حزینم ز غصه خون کردی نخست ار چه به صد زاریم درون خواندی به آخر از چه به ...
جانا نظری به ما نکردی با خویشتن آشنا نکردی یکدم به مراد ما نبودی یک کار برای ما نکردی یک وعده خود بسر نبردی یک حاجت ما روا نکردی ما را به وصال وعده دادی و آن وعده خود وفا نکردی هر ...
چه بد کردم چه شد از من چه دیدی که ناگه دامن از من درکشیدی چه افتادت که از من برشکستی چرا یکبارگی از من رمیدی به هر تردامنی رخ می نمایی چرا از دیده من ناپدیدی تو را گفتم که مشنو گفت...
چه کردم دلبرا از من چه دیدی که کلی از من مسکین رمیدی چه افتادت که از من سیر گشتی چرا یک بارگی از من بریدی من از عشقت گریبان چاک کردم تو خوش خوش دامن از من در کشیدی نگویی تا چه بد ک...
آمد به درت امیدواری کو را به جز از تو نیست یاری محنت زده ای نیازمندی خجلت زده ای گناهکاری از گفته خود سیاه رویی وز کرده خویش شرمساری از یار جدا فتاده عمری وز دوست بمانده روزگاری بو...
ای دل بنشین چو سوکواری کان رفت که آید از تو کاری وی دیده ببار اشک خونین بی کار چه مانده ای تو باری وی جان بشتاب بر در دوست چون نیست جز اوت هیچ یاری گو آمده ام به درگه تو تا در نگری...
تا چند عشق بازیم بر روی هر نگاری چون می شویم عاشق بر چهره تو باری از گلبن جمالت خاری است حسن خوبان مسکین کسی کزان گل قانع شود به خاری خواهی که همچو زلفت عالم به هم بر آید بنمای عاش...
نگارا کی بود کامیدواری بیابد بر در وصل تو باری چه خوش باشد که بعد از ناامیدی به کام دل رسد امیدواری بده کام دلم مگذار جانا که دشمن کام گردد دوستداری دلی دارم گرفتار غم تو ندارد جز ...
نگارا از وصال خود مرا تا کی جدا داری چو شادم می توانی داشت غمگینم چرا داری چه دلداری که هر لحظه دلم از غم به جان آری چه غم خواری که هر ساعت تنم را در بلا داری به کام دشمنم داری و گ...
ساز طرب عشق که داند که چه ساز است کز زخمه آن نه فلک اندر تک و تاز است آورد به یک زخمه جهان را همه در رقص خود جان و جهان نغمه آن پرده نواز است عالم چو صدایی است ازین پرده که داند کی...
نمی دانم چه بد کردم که نیکم زار می داری تنم رنجور می خواهی دلم بیمار می داری ز درد من خبر داری از اینم دیر می پرسی به زاری کردنم شادی از آنم زار می داری دلم را خسته می داری ز تیر غ...
چه خوش باشد دلا کز عشق یار مهربان میری شراب شوق او در کام و نامش در زبان میری چو با تو شاد بنشیند ز هر چت هست برخیزی چو از رخ پرده برگیرد به پیشش شادمان میری چو عمر جاودان خواهی به...
چو برقع از رخ زیبای خود براندازی بگو نظارگیان را صلای جانبازی ز روی خوب نقاب آنگهی براندازی که جان جمله جهان ز انتظار بگدازی نقاب روی تو جانا منم که چون گویم رخ از نقاب برافگن مرا ...