بخش ۳ - در تصفیهٔ نهاد گوید
سر او در سر یقین و گمان مایه کفر دان و هم ایمان حسن او راست آینه عالم روی او شد وجود و پشت عدم روی آیینه را چه داری تار نیست آیینه را بهر آینه دار آهن خویش را به آینه ساز روی آیینه...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
سر او در سر یقین و گمان مایه کفر دان و هم ایمان حسن او راست آینه عالم روی او شد وجود و پشت عدم روی آیینه را چه داری تار نیست آیینه را بهر آینه دار آهن خویش را به آینه ساز روی آیینه...
بی جمال تو ای جهان افروز چشم عشاق تیره بیند روز دل به ایوان عشق بار نیافت تا بکلی ز خود نکرد بروز در بیابان عشق ره نبرد خانه پرورد لایجوز و یجوز چه بلا بود کان به من نرسید زین دل ج...
در هوای تو جان و تن بارست جان فدا کرد عاشق و وارست صید خود را چرا زنی تو به تیر کو به دام تو خود گرفتار است در هلاک دلم چه می کوشی چون که بیچاره خود درین کار است دل بسی در غمت به خ...
چون بدید این غزل بدین سان خوب ملتفت شد به طالب آن مطلوب دست یازید و بر گرفت و بخواند در بد و نیک این سخن می راند چون به آخر رسید خوش بگریست گفت بیچاره این عراقی کیست گفتم ای جان جا...
آنکه ایشان برو نظر کردند اولش عاشقی خبر کردند عشق در هر دلی که جای گرفت دست برد اندرون و پای گرفت عشق در هر دلی که سر بر زد خیمه از عقل و علم برتر زد هر دلی کو به عشق بینا شد منزلش...
نکند جز که شوق دیدارت خانه صبر عاشقان غارت آرزوی تو هردم از دل ریش راتبی می برد به عادت خویش نه فراغی به حسب حال منت نه مجالی که بشنوم سخنت سخنی کان از آن لب دلجوست باد جانش فدا که...
تا غمت با من آشنایی کرد دلم از جان خود جدایی کرد تا غم تو قبول کرد مرا هستی خود ملول کرد مرا در سماع توام چو حال گرفت از وجود خودم ملال گرفت آیت عشق تو چو بر خواندم مایه جان و دل ب...
ای غم تو مجاور دل من وز زمانه غم تو حاصل من تا دلم باد مبتلای تو باد دایما بسته بلای تو باد دیده را دیدن تو می باید وگرم قصد جان کنی شاید دل ما را فراغت از جان است زندگانی ما به جا...
دیده ای پاک بین همی باید تا که حسنش جمال بنماید حسن جانان به جان توان دیدن نه به هر دیده آن توان دیدن ای که خوانی به عشق مغرورم هیچ عیبم مکن که معذورم گر جمال بتم نظاره کنی بدل سیب...
عکس هر مویت ای بت رعنا در دماغم رگی است از سودا از وصال قد تو ای دلدار نیست جز گیسوی تو برخوردار فرق کردن به چشم سر نتوان موی فرق تو را ز موی میان شد دلم تا شدم گرفتارت به طمع طره ...
از تو مهرم چو در نهاد بود من کیم تا مرا مراد بود جز مرادت مرا مرادی نیست غیر ازین خاطری و یادی نیست هرکه او در غم تو دل بنهاد آرزوها به آرزوی تو داد شوق دل ها ارادت تو بود ذوق جان ...
بود معروف زاده ای عاقل مستعد و محصل و فاضل کرده تحصیل علم حکمت و شرع طالب اصل کار و تارک فرع مرد سالک جوان صاحب درد رخ سوی خانقاه شبلی کرد به ارادت درآمد از در او تا رهاند ز بار خو...
پسری داشت شحنه تبریز حسن او دل فریب و شورانگیز خلعت ذات او ز موزونی صورت لطف و صنع بی چونی شیخ عالم امام غزالی آن جهان علوم را والی گشت آگاه زان گزیده خصال صفتش فهم کرد از استدلال ...
یکی از عاشقان جمالت را بود نجم اکابر کبری آن معین شریعت احمد آن قرین دل و قریب احد بود بر چرخ انجم اخیار آفتاب معانی اسرار آن گره سالکان که ره بردند اقتباس کمال ازو کردند بربود از ...
بود صاحبدلی به دانش و هوش در نواحی فارس تره فروش از قضای خدا و صنع اله می گذشت او به راه خود ناگاه پیش قصری رسید و در نگرید صورت دختر اتابک دید صورتی خوب دید و حیران شد دل مجموع او...
پیر شیراز شیخ روزبهان آن به صدق و صفا فرید جهان اولیا را نگین خاتم بود عالم جان و جان عالم بود شاه عشاق و عارفان بود او سرور جمله واصلان بود او چون به ایوان عاشقی بر شد روز به بود ...
شیخ السلام امام غزالی آن صفا بخش حالی و قالی واله حسن خوبرویان بود در ره عشق دوست جویان بود بود چشم صفای آن صادق برنگاری به جان چنان عاشق که همی شد سوار اندر ری وز مریدان فزون ز صد...
نقل کن از وبال کفر بدین مصطفی را دلیل مطلق بین خاتم انبیاء رسول هدی صاحب جبرییل امین خدا قصد و مقصود و آخر و اول اولین خلق و آخرین مرسل پادشاه دیار جود و وجود مقصد علم و عالم مقصود...
ای ز روی تو آفتاب خجل وز لبت آب زندگی حاصل عاشقان را خیال عارض تو در شب تیره نور دیده و دل زانکه روی تو را ز غایت لطف برگ گل شرمسار و لاله خجل ز آرزوی قد تو سرو سهی خشک بر جای ماند...
دل ما چون چراغ عشق افروخت خرمن خویشتن به عشق بسوخت انجم افروز اندرون عشق است علت حکم کاف و نون عشق است چون ز قوت سوی کمال آمد کرسی تخت لایزال آمد عشق معنی صراط عشاق است عشق صورت رب...
آن پری بعد از آنکه تیر انداخت گلخنی زخم خورده را بشناخت اندر آمد ز اسب پیشش شد مرهم اندورن ریشش شد نفسی راه لطف پیش گرفت سر او برکنار خویش گرفت عاشقان را به لطف بنوازند دلبران بعد ...
چار یارش که مرشد دینند همه اندر مقام تحسینند دوستان پیمبرند همه خلفای مطهرند همه ای فضولی چرا ز نادانی یار اینی و دشمن آنی دو هوایی اگر نورزی به سه طلاق خیال فاسد ده تو چه دانی دری...
دل من چون به عشق مایل شد عشق در گردنش حمایل شد چون دل و عشق متفق گشتند دل من عشق گشت و او دل شد گاه بر رست چون نبات از گل از دلم عشق و گاه نازل شد روی بنمود و دل ببرد و نشست کار من...
تیری ای دوست برکش از ترکش پس به آبروی چون کمان درکش هان دلم گر نشانه می خواهی زدن از توست و از من آهی خوش کی ز تیرت الم رسد که مرا دیده در حیرت است و دل در غش یابم از دیدن تو آب حی...