غزل شمارهٔ ۳۱
شاد کن جان من که غمگین است رحم کن بر دلم که مسکین است روز اول که دیدمش گفتم آنکه روزم سیه کند این است روی بنمای تا نظاره کنم کآرزوی من از جهان این است دل بیچاره را به وصل دمی شادما...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
شاد کن جان من که غمگین است رحم کن بر دلم که مسکین است روز اول که دیدمش گفتم آنکه روزم سیه کند این است روی بنمای تا نظاره کنم کآرزوی من از جهان این است دل بیچاره را به وصل دمی شادما...
مشو مشو ز من خسته دل جدا ای دوست مکن مکن به کف اندهم رها ای دوست برس که بی تو مرا جان به لب رسید برس بیا که بر تو فشانم روان بیا ای دوست بیا که بی تو مرا برگ زندگانی نیست بیا که بی...
کی ببینم چهره زیبای دوست کی ببوسم لعل شکرخای دوست کی درآویزم به دام زلف یار کی نهم یک لحظه سر بر پای دوست کی برافشانم به روی دوست جان کی بگیرم زلف مشک آسای دوست این چنین پیدا ز ما ...
یک لحظه دیدن رخ جانانم آرزوست یکدم وصال آن مه خوبانم آرزوست در خلوتی چنان که نگنجد کسی در آن یکبار خلوت خوش جانانم آرزوست من رفته از میانه و او در کنار من با آن نگار عیش بدینسانم آ...
جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست این چشم جهان بین مرا در همه عالم جز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست وین جان من سوخته را جز سر زلفت اندر همه گیتی سر سودا...
هر دلی کو به عشق مایل نیست حجره دیو خوان که آن دل نیست زاغ گو بی خبر بمیر از عشق که ز گل عندلیب غافل نیست دل بی عشق چشم بی نور است خود بدین حاجت دلایل نیست بیدلان را جز آستانه عشق ...
ساقی ار جام می دمادم نیست جان فدای تو دردیی کم نیست من که در میکده کم از خاکم جرعه ای هم مرا مسلم نیست جرعه ای ده مرا ز غم برهان که دلم بی شراب خرم نیست از خودی خودم خلاصی ده کز خو...
عشق سیمرغ است کو را دام نیست در دو عالم زو نشان و نام نیست پی به کوی او همانا کس نبرد کاندر آن صحرا نشان گام نیست در بهشت وصل جان افزای او جز لب او کس رحیق آشام نیست جمله عالم جرعه...
دل که دایم عشق می ورزید رفت گفتمش جانا مرو نشنید رفت هر کجا بوی دلارامی شنید یا رخ خوب نگاری دید رفت هرکجا شکرلبی دشنام داد یا نگاری زیر لب خندید رفت در سر زلف بتان شد عاقبت در کنا...
کشیدم رنج بسیاری دریغا به کام من نشد کاری دریغا به عالم در که دیدم باز کردم ندیدم روی دلداری دریغا شدم نومید کاندر چشم امید نیامد خوب رخساری دریغا ندیدم هیچ گلزاری به عالم که در چش...
آه به یک بارگی یار کم ما گرفت چون دل ما تنگ دید خانه دگر جا گرفت بر دل ما گه گهی داشت خیالی گذر نیز خیالش کنون ترک دل ما گرفت دل به غمش بود شاد رفت غمش هم ز دل غم چه کند در دلی کان...
باز هجر یار دامانم گرفت باز دست غم گریبانم گرفت چنگ در دامان وصلش می زدم هجرش اندر تاخت دامانم گرفت جان ز تن از غصه بیرون خواست شد محنت آمد دامن جانم گرفت در جهان یک دم نبودم شادما...
مرا گر یار بنوازد زهی دولت زهی دولت وگر درمان من سازد زهی دولت زهی دولت ور از لطف و کرم یک ره درآید از درم ناگه ز رخ برقع براندازد زهی دولت زهی دولت دل زار من پر غم نبوده یک نفس خر...
کی از تو جان غمگینی شود شاد کی آخر از فراموشی کنی یاد نپندارم که هجرانت گذارد که از وصل تو دلتنگی شود شاد چنین دانم که حسنت کم نگردد اگر کمتر کند ناز تو بیداد ز وصل خود بده کام دل ...
هر که را جام می به دست افتاد رند و قلاش و می پرست افتاد دل و دین و خرد ز دست بداد هر که را جرعه ای به دست افتاد چشم میگون یار هر که بدید ناچشیده شراب مست افتاد وانکه دل بست در سر ز...
باز دل از در تو دور افتاد در کف صد بلا صبور افتاد نیک نزدیک بود بر در تو تا چه بد کرد کز تو دور افتاد یا حسد برد دشمن بد دل یا مرا دوستی غیور افتاد ماتم خویشتن همی دارد چون مصیبت ز...
عشق شوری در نهاد ما نهاد جان ما در بوته سودا نهاد گفتگویی در زبان ما فکند جستجویی در درون ما نهاد داستان دلبران آغاز کرد آرزویی در دل شیدا نهاد رمزی از اسرار باده کشف کرد راز مستان...
عشق شوقی در نهاد ما نهاد جان ما را در کف غوغا نهاد داستان دلبران آغاز کرد آرزویی در دل شیدا نهاد قصه خوبان به نوعی باز گفت آتشی در پیر و در برنا نهاد رمزی از اسرار باده کشف کرد راز...
بر من ای دل بند جان نتوان نهاد شور در دیوانگان نتوان نهاد های و هویی در فلک نتوان فکند شر و شوری در جهان نتوان نهاد چون پریشانی سر زلفت کند سلسله بر پای جان نتوان نهاد چون خرابی چش...
بی رخت جان در میان نتوان نهاد بی یقین پا بر گمان نتوان نهاد جان بباید داد و بستد بوسه ای بی کنارت در میان نتوان نهاد نیم جانی دارم از تو یادگار بر لبت لب رایگان نتوان نهاد در جهان ...
ندیدم در جهان کامی دریغا بماندم بی سرانجامی دریغا گوارنده نشد از خوان گیتی مرا جز غصه آشامی دریغا نشد از بزم وصل خوبرویان نصیب بخت من جامی دریغا مرا دور از رخ دلدار دردی است که آن ...
هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد باشد که چو روز آید بروی گذرت افتد زیبد که ز درگاهت نومید نگردد باز آن کس که به امیدی بر خاک درت افتد آیم به درت افتم تا جور کنی کمتر از بخت بدم گوی...
بنمای به من رویت یارات نمی افتد آری چه توان کردن با مات نمی افتد گیرم که نمی افتد با وصل منت رایی با جور و جفا باری هم رات نمی افتد می افتدت این یک دم کایی براین پر غم شادم کنی و خ...
با شمع روی خوبان پروانه ای چه سنجد با تاب موی جانان دیوانه ای چه سنجد در کوی عشقبازان صد جای جوی نیرزد تن خود چه قیمت آردویرانه ای چه سنجد با عاشقان شیدا سلطان کجا برآید در پیش آشن...