قصیدهٔ شمارهٔ ۵ - ایضاله
طرب ای دل که نوبهار آمد از صبا بوی زلف یار آمد هان نظاره که گل جمال نمود هین تماشا که نوبهار آمد در رخ او جمال یار ببین که گل از یار یادگار آمد به تماشای باغ و بستان شو که چمن خلد ...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
طرب ای دل که نوبهار آمد از صبا بوی زلف یار آمد هان نظاره که گل جمال نمود هین تماشا که نوبهار آمد در رخ او جمال یار ببین که گل از یار یادگار آمد به تماشای باغ و بستان شو که چمن خلد ...
عاشقان چون بر در دل حلقه سودا زنند آتش سودای جانان در دل شیدا زنند تا به چنگ آرند دردش دل به دست غم دهند ور به دست آید وصالش جان به پشت پا زنند از سر خوان دو عالم بگذرند آزادوار سن...
روشنان آینه دل چو مصفا بینند روی دلدار در آن آینه پیدا بینند از پس آینه دزدیده به رویش نگرند جان فشانند بر او کان رخ زیبا بینند چون بدیدند جمالش دل خود را پس از آن ز آرزوی رخ او وا...
یا نسیم خوش بهار وزید یا صبا نافه تتار دمید یا سحر باد بوی جان آورد یا سر زلف یار در جنبید این همه شادی و نشاط و طرب در سر خشک مغز ما گردید هین که گلزار من روان بشکفت هان که صبح دم...
یا رب این بوی خوش ز گلستان آید یا ز باغ ارم و روضه رضوان آید یا صبا بوی سر زلف نگاری آورد یا خود این بوی ز خاک خوش کمجان آید یا شمال از دم عیسی نفسی بویی یافت کز نسیم خوش او در تن ...
شرط عاشق آنست که هرچه دوست دوست دارد او نیز دوست دارد و اگر همه بعد و فراق بود و غالبا محبوب فراق و بعد محب خواهد تا محب از جفای او پناه بعشق برد که النار سوط یسوق اهل الله الی الل...
اشتقاق عاشق و معشوق از عشق است و عشق در مقر خود از تعین منزه است و در حریم عین خود از بطون و ظهور مقدس ولیکن بهر اظهار کمال از آن روی که عین ذات خود است و صفات خود خود را در آینۀ ع...
عشق را آتشی است که چون در دل افتد هرچه در دل یابد بسوزد تا حدی که صورت معشوق را نیز از دل محو کند مجنون مگردر این سوزش بود گفتند لیلی آمد گفت من خود لیلی ام و سر بگریبان فراغت فرو ...
محب چون خواهد که مراقب محبوب باشد چارۀ او آن بود که محبوب را بهرچشمی مراقب باشد و بهرنظری ناظر چه او را در هر علمی صورتی است و در هر صورتی وجهی است و در همه اشیاء ظهور او را مراقب ...
معشوق چون خواهد که عاشق را برکشد نخست هر لباس که از هر عالمی با او همراه شده باشد از او برکشد و بدل آن خلعت صفات خودش درپوشاند پس به همه نامهای خودش بخواند و به جای خودش بنشاند این...
عاشق را طلب شهود بهر فناست از وجود دایم در عدم برای آن می زند که در حال عدم آسوده بود هم شاهد بود و هم مشهود بیت زان قبل بود شاهد و مشهود که بنزدیک خویش هیچ نبود چون موجود شد غلطای...
محب خواست که بعین الیقین جمال دوست بیند عمری در این طلب سرگشته می گشت ناگاه بسمع سر او ندا آمد بیت آن چشمه که خضر یافت زو آب حیات در منزل تو است لیکن انباشته ای چون بعین الیقین در ...
طلب و جستجوی عاشق نمونۀ طلب معشوق است خود هر صفت که عاشق بدان صفت متصف شود چون حیا و شوق و فرح و ضحک بل هر صفتی که محب بر آن مجبول است باصالت صفت محبوب تواندبود در پیش محب امانت اس...
عاشق باید بی غرض بادوست صحبت دارد خواست از میان بردارد و کار بر مراد او گذارد ترک طلب گیرد چه طلب عاشق را سد راه اوست زیرا که هر مطلوب که پس از طلب یافته شود آن بقدر حوصلۀ طالب باش...
عشق سلطنت و استغنا بمعشوق داد ومذلت و افتقار بعاشق عاشق مذلت از عزت عشق کشد نه از عزت معشوق چه بسیار بود که بنده معشوق بود یا عبادی انی اشتقت الیکم وعلی کل حال غنا صفت معشوق آمد و ...
ظهور دایم صفت محبوب است و خفا و کمون صفت محب چون صورت محبوب در آینۀ عین محب ظاهر شود آینه بحسب حقایق خود ظاهر را حکمی بخشد چنانکه ظهور ظاهر را اسمی ولدت امیاباها ان ذامن اعجبات واب...
بر هر که این در حقیقت بگشاید در خلوتخانه بود نابود خود نشیند و خود را و دوست را در آینۀ یکدگر می بیند بیش سفر نکند لاهجرة بعد الفتح بیت آینۀ صورت از سفر دور است کان پذیر ای صورت از...
سلطان عشق خواست که خیمه بصحرا زند در خزاین بگشاد گنج بر عالم پاشید شعر چتر برداشت و برکشید علم تا بهم بر زند وجودو عدم بی قراری عشق شورانگیز شر و شوری فکند در عالم ورنه عالم بابود ...
عشق هر چند خود را دایم بخود می دید خواست تا در آینه نیز جمال و کمال معشوقی خود مطالعه کند نظر در آینۀ عین عاشق کرد صورت خودش در نظر آمد گفت أ انت ام انا هذا العین فیالعین حاشای حاش...
محبوب هفتاد هزار حجاب از نور و ظلمت بهر آن بر روی فرو گذاشت تا محب خوی فرا کند و او را پس پرده بیند تا چون دیده آشنا شودو عشق سلسلۀ شوق بجنباند بمدد عشق و قوت معشوق پرده هایکان یکا...
یک استاد از پس ظل خیال چندین صور مختلف واشکال متضاد می نماید حرکات و سکنات و احکام و تصرفات همه بحکم او و او پس پرده نهان چون پرده براندازد ترا معلوم شود که حقیقت آن صور و افعال آن...
نهایت این کار آنست که محب محبوب را آینه خود بیند و خود را آینۀ او قطعه هر دم که در صفای رخ یار بنگرد گردد همه جهان بحقیقت مصورش چون باز در فضای دل خود نظر کند بیند چو آفتاب رخ خوب ...
محبوب آینۀ محب است در او بچشم خود جز خود را نبیند و محب آینۀ محبوب که در او اسماء و صفات و ظهور احکام آن بیند و چون محب اسماء و صفات او را عین او یابد لاجرم گوید شعر شهدت نفسک فینا...
عاشق را دلی است منزه از تعین که مخیم قباب عزت است و مجمع بحر غیب و شهادت و این دل را همتی است که اگر بساغر دریا هزار باده کشد هنوز همت او بادۀ دگر خواهد لاجرم سعت او بمثابتی است که...