رباعی شمارهٔ ۱۰۰
دل پیشکش نرگس مستت آرم جان تحفه آن زلف چو شستت آرم سرگردانم ز هجر معلومم نیست در پای که افتم که به دستت آرم

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
دل پیشکش نرگس مستت آرم جان تحفه آن زلف چو شستت آرم سرگردانم ز هجر معلومم نیست در پای که افتم که به دستت آرم
امشب نظری به روی ساقی دارم ای صبح مدم که عیش باقی دارم شاید که بر افلاک زنم خیمه از آنک با همدم روح هم وثاقی دارم
امشب نظری بروی ساقی دارم وز نوش لبش حیات باقی دارم جانا سخن وداع در باقی کن کین باقی عمر با تو باقی دارم
ای دوست بیا که با تو باقی دارم با هجر تو چند وثاقی دارم در من نظری کن که مگر باز رهم زین درد که از درد عراقی دارم
در سر هوس شراب و ساقی دارم تا جام جهان نمای باقی دارم گر بر در میخانه روم شاید از انک با دوست امید هم وثاقی دارم
جانا ز دل ار کباب خواهی دارم وز خون جگر شراب خواهی دارم با آنکه ندارم از جهان بر جگر آب چندان که ز دیده آب خواهی دارم
اندر غم تو نگار همچون نارم می سوزم و می سازم و دم برنارم تا دست به گردن تو اندر نارم آکنده به غم چو دانه اندر نارم
یارب به تو در گریختم بپذیرم در سایه لطف لایزالی گیرم کس را گذر از جاده تقدیر تو نیست تقدیر تو کرده ای تو کن تدبیرم
چون قصه هجران و فراق آغازم از آتش دل چو شمع خوش بگدازم هر شام که بگذشت مرا غمگین دید می سوزم و در فراقشان می سازم
بگذار اگر چه رندم و اوباشم تا خاک سر کوی تو بر سر پاشم بگذار که بگذرم به کویت نفسی در عمر مگر یک نفسی خوش باشم
گل صبح دم از باد برآشفت و بریخت با باد صبا حکایتی گفت و بریخت بد عهدی عمر بین که گل ده روزه سر بر زد و غنچه گشت و بشکفت و بریخت
پیوسته صبور و رنج کش می باشم وندر پی عاشقان ترش می باشم دل در دو جهان هیچ نخواهم بستن با آنکه مرا خوش است خوش می باشم
با نفس خسیس در نبردم چه کنم وز کرده خویشتن به دردم چه کنم گیرم که به فضل در گزاری گنهم با آنکه تو دیدی که چه کردم چه کنم
آوازه حسنت از جهان می شنوم شرح غمت از پیر و جوان می شنوم آن بخت ندارم که ببینم رویت باری نامت ز این و آن می شنوم
آزاده دلی ز خویشتن می خواهم و آسوده کسی ز جان و تن می خواهم آن به که چنان شوم که او می خواهد کاین کار چنان نیست که من می خواهم
در عشق تو زارتر ز موی تو شدیم خاک قدم سگان کوی تو شدیم روی دل هر کسی به روی دگری است ماییم که بت پرست روی تو شدیم
وقت است که بر لاله خروشی بزنیم بر سبزه و گل خانه فروشی بزنیم دفتر به خرابات فرستیم به می بر مدرسه بگذریم و دوشی بزنیم
امروز به شهر دل پریشان ماییم ننگ همه دوستان و خویشان ماییم رندان و مقامران رسوا شده را گر می طلبی بیا که ایشان ماییم
چون درد نداری ای دل سرگردان رفتن به بر طبیب بی فایده دان درمان طلبد کسی که دردی دارد چون نیست تو را درد چه جویی درمان
هر دم شب هجران تو ای جان و جهان تاریک تر است و می نگیرد نقصان یا دیده بخت من مگر کور شده است یا نیست شب هجر تو را خود پایان
هر شب به سر کوی تو آیم به فغان باشد که کنی درد دلم را درمان گر بر در تو بار نیابم باری از پیش سگان کوی خویشم بمران
عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت وز دیده بسی خون دل ساده بریخت بس زاهد خرقه پوش سجاده نشین کز عشق تو می بر سر سجاده بریخت
تا چند مرا به دست هجران دادن آخر همه عمر عشوه نتوان دادن رخ باز نمای تا روان جان بدهم در پیش رخ تو می توان جان دادن
هان راز دل خسته ما فاش مکن با یار عزیز خویش پرخاش مکن آن دل که به هر دو کون سر در ناورد اکنون که اسیر توست رسواش مکن