بخش ۱۰۹ - در خلوت رفتن داود تا آنچ حقست پیدا شود
در فرو بست و برفت آنگه شتاب سوی محراب و دعای مستجاب حق نمودش آنچ بنمودش تمام گشت واقف بر سزای انتقام روز دیگر جمله خصمان آمدند پیش داود پیمبر صف زدند همچنان آن ماجراها باز رفت زود ...

مولانا جلالالدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهانالدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او میتوان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد.
در فرو بست و برفت آنگه شتاب سوی محراب و دعای مستجاب حق نمودش آنچ بنمودش تمام گشت واقف بر سزای انتقام روز دیگر جمله خصمان آمدند پیش داود پیمبر صف زدند همچنان آن ماجراها باز رفت زود ...
گفت اینک راست پذرفتم به جان کژ نماید راست در پیش کژان گر بگویی احولی را مه یکی ست گویدت این دوست و در وحدت شکی ست ور برو خندد کسی گوید دو است راست دارد این سزای بدخو است بر دروغان ...
آن سبا ز اهل صبا بودند و خام کارشان کفران نعمت با کرام باشد آن کفران نعمت در مثال که کنی با محسن خود تو جدال که نمی باید مرا این نیکوی من برنجم زین چه رنجم می شوی لطف کن این نیکوی ...
بود شیخی دایما او وامدار از جوانمردی که بود آن نامدار ده هزاران وام کردی از مهان خرج کردی بر فقیران جهان هم به وام او خانقاهی ساخته جان و مال و خانقه در باخته وام او را حق ز هر جا ...
بود بقالی و وی را طوطیی خوش نوایی سبز و گویا طوطیی بر دکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگران در خطاب آدمی ناطق بدی در نوای طوطیان حاذق بدی خواجه روزی سوی خانه رفته بود بر ...
لیک نور سالکی کز حد گذشت نور او پر شد بیابان ها و دشت شاهدی اش فارغ آمد از شهود وز تکلف ها و جانبازی و جود نور آن گوهر چو بیرون تافته ست زین تسلس ها فراغت یافته ست پس مجو از وی گوا...
آن یکی افتاد بیهوش و خمید چونک در بازار عطاران رسید بوی عطرش زد ز عطاران راد تا بگردیدش سر و بر جا فتاد هم چو مردار اوفتاد او بی خبر نیم روز اندر میان ره گذر جمع آمد خلق بر وی آن ز...
پس بگفتند آن امیران کین فنیست از عنایتهاش کار جهد نیست قسمت حقست مه را روی نغز داده بختست گل را بوی نغز گفت سلطان بلک آنچ از نفس زاد ریع تقصیرست و دخل اجتهاد ورنه آدم کی بگفتی با خ...
گفت دانایی برای داستان که درختی هست در هندوستان هر کسی کز میوه او خورد و برد نی شود او پیر نی هرگز بمرد پادشاهی این شنید از صادقی بر درخت و میوه اش شد عاشقی قاصدی دانا ز دیوان ادب ...
دی یکی می گفت عالم حادثست فانیست این چرخ و حقش وارثست فلسفیی گفت چون دانی حدوث حادثی ابر چون داند غیوث ذره ای خود نیستی از انقلاب تو چه می دانی حدوث آفتاب کرمکی کاندر حدث باشد دفین...
گفت داودش خمش کن رو بهل این مسلمان را ز گاوت کن بحل چون خدا پوشید بر تو ای جوان رو خمش کن حق ستاری بدان گفت وا ویلی چه حکمست این چه داد از پی من شرع نو خواهی نهاد رفته است آوازه عد...
طالب الدنیا و توفیراتها طالب العلم و تدبیراتها پس درین قسمت چو بگماری نظر غیر دنیا باشد این علم ای پدر غیر دنیا پس چه باشد آخرت کت کند زینجا و باشد رهبرت
پس بیامد زود روبه سوی خر گفت خر از چون تو یاری الحذر ناجوامردا چه کردم من ترا که به پیش اژدها بردی مرا موجب کین تو با جانم چه بود غیر خبث جوهر تو ای عنود هم چو کزدم کو گزد پای فتی ...
یک خلیفه بود در ایام پیش کرده حاتم را غلام جود خویش رایت اکرام و داد افراشته فقر و حاجت از جهان بر داشته بحر و در از بخششش صاف آمده داد او از قاف تا قاف آمده در جهان خاک ابر و آب ب...
رو به هم کردند هر سه مفتتن هر سه را یک رنج و یک درد و حزن هر سه در یک فکر و یک سودا ندیم هر سه از یک رنج و یک علت سقیم در خموشی هر سه را خطرت یکی در سخن هم هر سه را حجت یکی یک زمان...
هیچ نقاشی نگارد زین نقش بی امید نفع بهر عین نقش بلک بهر میهمانان و کهان که به فرجه وارهند از اندهان شادی بچگان و یاد دوستان دوستان رفته را از نقش آن هیچ کوزه گر کند کوزه شتاب بهر ع...
گفت رو رو هین ز پیشم ای عدو تا نبینم روی تو ای زشت رو آن خدایی که ترا بدبخت کرد روی زشتت را کریه و سخت کرد با کدامین روی می آیی به من این چنین سغری ندارد کرگدن رفته ای در خون جانم ...
بعد از آن داود گفتش کای عنود جمله مال خویش او را بخش زود ورنه کارت سخت گردد گفتمت تا نگردد ظاهر از وی استمت خاک بر سر کرد و جامه بر درید که به هر دم می کنی ظلمی مزید یک دمی دیگر بر...
بود شیخی عالمی قطبی کریم اندر آن منزل که آیس شد ندیم گفت من نومید پیش او روم ز آستان او به راه اندر شوم تا دعای او بود همراه من چونک نومیدم من از دلخواه من رفت پیش شیخ با چشم پر آب...
یک شب اعرابی زنی مر شوی را گفت و از حد برد گفت و گوی را کین همه فقر و جفا ما می کشیم جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم نان مان نه نان خورش مان درد و رشک کوزه مان نه آب مان از دیده اشک ج...
گفت روبه صاف ما را درد نیست لیک تخییلات وهمی خورد نیست این همه وهم توست ای ساده دل ورنه بر تو نه غشی دارم نه غل از خیال زشت خود منگر به من بر محبان از چه داری سؤ ظن ظن نیکو بر بر ا...
گفت ای یاران زمان آن رسید کان سر مکتوم او گردد پدید جمله برخیزید تا بیرون رویم تا بر آن سر نهان واقف شویم در فلان صحرا درختی هست زفت شاخهااش انبه و بسیار و چفت سخت راسخ خیمه گاه و ...
بهر این گفتند دانایان بفن میهمان محسنان باید شدن تو مرید و میهمان آن کسی کو ستاند حاصلت را از خسی نیست چیره چون ترا چیره کند نور ندهد مر ترا تیره کند چون ورا نوری نبود اندر قران نو...
آن بزرگین گفت ای اخوان خیر ما نه نر بودیم اندر نصح غیر از حشم هر که به ما کردی گله از بلا و فقر و خوف و زلزله ما همی گفتیم کم نال از حرج صبر کن کالصبر مفتاح الفرج این کلید صبر را ا...