غزل شمارهٔ ۱۵۵
أکیوس تلالات بمدام ام شموس تهللت بغمام از صفای می و لطافت جام در هم آمیخت رنگ جام مدام همه جا مست و نیست گویی می یا مدام است و نیست گویی جام چون هوا رنگ آفتاب گرفت رخت برگیرد از می...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
أکیوس تلالات بمدام ام شموس تهللت بغمام از صفای می و لطافت جام در هم آمیخت رنگ جام مدام همه جا مست و نیست گویی می یا مدام است و نیست گویی جام چون هوا رنگ آفتاب گرفت رخت برگیرد از می...
از دل و جان عاشق زار توام کشته اندوه و تیمار توام آشتی کن بامن آزرمم بدار من نه مرد جنگ و آزار توام گر گناهی کرده ام بر من مگیر عفو کن من خود گرفتار توام شاید ار یکدم غم کارم خوری ...
باز در دام بلا افتاده ام باز در چنگ عنا افتاده ام این همه غم زان سوی من رو نهاد کز رخ دلبر جدا افتاده ام یاد ناورد آن نگار بی وفا از من بیچاره تا افتاده ام دست من نگرفت روزی از کرم...
ایندم منم که بیدل و بی یار مانده ام در محنت و بلا چه گرفتار مانده ام با اهل مدرسه چو به اقرار نامدم با اهل مصطبه چه به انکار مانده ام در صومعه چو مرد مناجات نیستم در میکده ز بهر چه...
یاران غمم خورید که غمخوار مانده ام در دست هجر یار گرفتار مانده ام یاری دهید کز در او دور گشته ام رحمی کنید کز غم او زار مانده ام یاران من ز بادیه آسان گذشته اند من بی رفیق در ره دش...
شوری ز شرابخانه برخاست برخاست غریوی از چپ و راست تا چشم بتم چه فتنه انگیخت کز هر طرفی هزار غوغاست تا جام لبش کدام می داد کز جرعه اش هر که هست شیداست ساقی قدحی که مست عشقم و آن باده...
ساقی چو نمی دهی شرابم خونابه بده بجای آبم خون شد جگرم شراب در ده تا کی دهی از جگر کبابم دردی غمم مده که من خود از درد فراق تو خرابم از تابش می دلم برافروز تا روی دل از جهان بتابم د...
دل گم شد ازو نشان نیابم آن گم شده در جهان نیابم زان یوسف گم شده به عالم پیدا و نهان نشان نیابم تا گوهر شب چراغ گم شد ره بر در دوستان نیابم تا بلبل خوشنوای گم شد بوی گل و بوستان نیا...
دل گم شد ازو نشان نمی یابم آن گم شده در جهان نمی یابم زان یوسف گم شده به عالم در پیدا و نهان نشان نمی یابم تا گوهر شب چراغ گم کردم ره بر در دوستان نمی یابم تا بلبل خوش نوا ز باغم ر...
هیهات کزین دیار رفتم ناکرده وداع یار رفتم چه سود قرار وصل جانان اکنون که من از قرار رفتم چون خاک در تو بوسه دادم با دیده اشکبار رفتم بگذاشتم ای عزیز چون جان دل نزد تو یادگار رفتم ز...
کجایی ای ز جان خوشتر شبت خوش باد من رفتم بیا در من خوشی بنگر شبت خوش باد من رفتم نگارا بر سر کویت دلم را هیچ اگر بینی ز من دلخسته یاد آور شبت خوش باد من رفتم ز من چون مهر بگسستی خو...
من باز ره خانه خمار گرفتم ترک ورع و زهد به یک بار گرفتم سجاده و تسبیح به یک سوی فکندم بر کف می چون رنگ رخ یار گرفتم کارم همه با جام می و شاهد و شمع است ترک دل و دین بهر چنین کار گر...
من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم نیک نزدیک بدم دور چرا افتادم چه گنه کرد دلم کز تو چنین دور افتاد من چه کردم که ز وصل تو جدا افتادم جرمم این دان که ز جان دوست ترت می دارم از پی د...
اگر فرصت دهد جانا فراقت روزکی چندم زمانی با تو بنشینم دمی در روی تو خندم درآ شاد از درم خندان که در پایت فشانم جان مدارم بیش ازین گریان بیا کت آرزومندم چو با خود خوش نمی باشم بیا ت...
در ملک لایزالی دیدم من آنچه دیدم از خود شدم مبرا وانگه به خود رسیدم در خلوتی که ما را با دوست بود آنجا گفتم به بی زبانی بی گوش هم شنیدم خورشید وحدت اینک از مشرق وجودم طالع شده است ...
در حسن رخ خوبان پیدا همه او دیدم در چشم نکورویان زیبا همه او دیدم در دیده هر عاشق او بود همه لایق وندر نظر وامق عذرا همه او دیدم دلدار دل افگاران غم خوار جگرخواران یاری ده بی یاران...
از میکده تا چه شور برخاست کاندر همه شهر شور و غوغاست باری به نظاره ای برون آی کان روی تو از در تماشاست پنهان چه شوی که عکس رویت در جام جهان نمای پیداست گل گر ز رخ تو رنگ ناورد رنگ ...
آن بخت کو که بر در تو باز بگذرم وآن دولت از کجا که تو بازآیی از درم می خواستم که با تو برآرم دمی به کام نگذاشت روزگار که گردد میسرم از عمر من کنون چو نمانده است هم دمی باری بیا که ...
تا کی از دست تو خونابه خورم رحمتی کز غم خون شد جگرم لحظه لحظه بترم دور از تو دم به دم از غم تو زارترم نه همانا که درین واقعه من از کف انده تو جان ببرم چه شود گر بگذری تا من چون سگا...
چه خوش بودی دریغا روزگارم اگر با من خوشستی غمگسارم به آب دیده دست از خود بشویم کنون کز دست بیرون شد نگارم نگارا بر تو نگزینم کسی را تویی از جمله خوبان اختیارم مرا جانی که می دارم ت...
چه خوش بودی دریغا روزگارم اگر در من نگه کردی نگارم بدیدی گر فراقش چونم آخر بپرسیدی دمی حال فگارم نکرد آن دوست از من یاد روزی به کام دشمنان شد روزگارم چرا خواهد به کام دشمنانم چو می...
بر من نظری کن که منت عاشق زارم دلدار و دلارام به غیر از تو ندارم تا خار غم عشق تو در پای دلم شد بی روی تو گلهای چمن خار شمارم نی طاقت آن تا ز غمت صبر توان کرد نی فرصت آن تا نفسی با...
نگارا بی تو برگ جان ندارم سر کفر و غم ایمان ندارم به امید خیالت می دهم جان وگرنه طاقت هجران ندارم مرا گفتی که فردا روز وصل است امید زیستن چندان ندارم دلم دربند زلف توست ورنه سر سود...
هر زمان جوری ز خوبان می کشم هر نفس دردی ز دوران می کشم خون دل هر دم دگرگون می خورم جام غم هر شب دگرسان می کشم باز دست غم گریبانم گرفت گرچه بر افلاک دامان می کشم جور دلدار و جفای رو...