غزل شمارهٔ ۱۹۹
خیز تا قصد کوی یار کنیم گذری بر در نگار کنیم روی در خاک کوی او مالیم وز غمش ناله های زار کنیم به زبانی که بیدلان گویند رمزکی چند آشکار کنیم هجر او را که جان ما خون کرد به کف وصل در...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
خیز تا قصد کوی یار کنیم گذری بر در نگار کنیم روی در خاک کوی او مالیم وز غمش ناله های زار کنیم به زبانی که بیدلان گویند رمزکی چند آشکار کنیم هجر او را که جان ما خون کرد به کف وصل در...
ای مرا یک بارگی از خویشتن کرده جدا گر بدآن شادی که دور از تو بمیرم مرحبا دل ز غم رنجور و تو فارغ ازو وز حال ما بازپرس آخر که چون شد حال آن بیمار ما شب خیالت گفت با جانم که چون شد ح...
ناگه از میکده فغان برخاست ناله از جان عاشقان برخاست شر و شوری فتاد در عالم های و هویی از این و آن برخاست جامی از میکده روان کردند در پیش صد روان روان برخاست جرعه ای ریختند بر سر خا...
تا کی از دست فراق تو ستم ها بینیم هیچ باشد که تو را بار دگر وابینیم دل دهیم از سر زلف تو چو بویی یابیم جان فشانیم اگر آن رخ زیبا بینیم روی خوب تو که هر دم دگران می بینند چه شود گر ...
ز غم زار و حقیرم با که گویم ز غصه می بمیرم با که گویم ز هجر یار گریانم ندانم که دامان که گیرم با که گویم ز جورش در فغانم چند نالم گذشت از حد نفیرم با که گویم مرا از خود جدا دارد نگ...
ز دلتنگی به جانم با که گویم ز غصه ناتوانم با که گویم ز تنهایی ملولم چند نالم ز بی یاری به جانم با که گویم به عالم در ندارم غمگساری نمی دارم ندانم با که گویم ز غصه صدهزاران قصه دارم...
ای دوست بیا که ما توراییم بیگانه مشو که آشناییم رخ بازنمای تا ببینیم در بازگشای تا درآییم هر چند نه ایم در خور تو لیکن چه کنیم مبتلاییم چون بی تو نه ایم زنده یک دم پیوسته چرا ز تو ...
بیا ای دیده تا یک دم بگرییم نیم چون خوشدل و خرم بگرییم دمی بر جان پر حسرت بموییم زمانی بر دل پر غم بگرییم گهی از درد بی درمان بنالیم گهی از زخم بی مرهم بگرییم دل ما مرد بر تن خوش ب...
تا کی همه مدح خویش گوییم تا چند مراد خویش جوییم بر خیره قصیده چند خوانیم بیهوده فسانه چند گوییم ای دیده بیا که خون بگرییم وی بخت بیا که خوش بموییم ما را چو به کام دشمنان کرد آن یار...
شهری است بزرگ و ما دروییم آبی است حیات و ما سبوییم بویی به مشام ما رسیده است ما زنده بدان نسیم و بوییم بازیچه مدان تو خواجه ما را ما از صفت جلال اوییم چوگان حیات تا بخوردیم در راه ...
بگذر ای غافل ز یاد این و آن یاد حق کن تا بمانی جاودان تا فراموشت نگردد غیر حق در حقیقت نیستی ذاکر بدان چون فراموشت شد آنچه دون اوست ذاکری گرچه نجنبانی زبان خود نیابی چاشنی ذکر دوست...
مبتلای هجر یارم الغیاث ای دوستان از فراقش سخت زارم الغیاث ای دوستان می تپم چون مرغ بسمل در میان خاک و خون ننگرد در من نگارم الغیاث ای دوستان از فراق خویش همچون دشمنانم می کشد زانکه...
مقصود دل عاشق شیدا همه او دان مطلوب دل وامق و عذرا همه او دان بینایی هر دیده بینا همه او بین زیبایی هر چهره زیبا همه او دان یاری ده محنت زده مشناس جز او کس فریادرس بی کس تنها همه ا...
مهر مهر دلبری بر جان ماست جان ما در حضرت جانان ماست پیش او از درد می نالم ولیک درد آن دلدار ما درمان ماست بس عجب نبود که سودایی شوم کیت سودای او در شان ماست جان ما چوگان و دل سودای...
در کف جور تو افتادم تو دان تن به هجران تو در دادم تو دان الغیاث ای دوست کز دست جفات در کف صد گونه بیدادم تو دان بر امید آنکه بینم روی تو لب ببستم دیده بگشادم تو دان دل که از دیدار ...
رفت کار دل ز دست اکنون تو دان جان امید اندر تو بست اکنون تو دان دست و پایی می زدم تا بود جان شد دریغا دل ز دست اکنون تو دان شد دل بیچاره از دست وفات زیر پای هجر پست اکنون تو دان رف...
ماهرخان که داد عشق عارض لاله رنگشان هان به حذر شوید از غمزه شوخ و شنگشان ناله زار عاشقان اشک چو خون بی دلان هیچ اثر نمی کند در دل همچو سنگشان با دل ریش عاشقان وه که چه ها نمی کنند ...
ز دل جانا غم عشقت رها کردن توان نتوان ز جان ای دوست مهر تو جدا کردن توان نتوان اگر صد بار هر روزی برانی از بر خویشم شد آمد از سر کویت رها کردن توان نتوان مرا دردی است دور از تو که ...
نگارا از سر کویت گذر کردن توان نتوان به خوبی در همه عالم نظر کردن توان نتوان چو آمد در دل و دیده خیالت آشنا بنشست ز ملک خویش سلطان را بدر کردن توان نتوان مرا این دوستی با تو قضای آ...
عاشقی دانی چه باشد بی دل و جان زیستن جان و دل بر باختن بر روی جانان زیستن سوختن در هجر و خوش بودن به امید وصال ساختن با درد و پس با بوی درمان زیستن تا کی از هجران جانان ناله و زاری...
سهل گفتی به ترک جان گفتن من بدیدم نمی توان گفتن جان فرهاد خسته شیرین است کی تواند به ترک جان گفتن دوست می دارمت به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن وصف حسن جمال خود خود گوی حیف با...
تا توانی هیچ درمانم مکن هیچ گونه چاره جانم مکن رنج من می بین و فریادم مرس درد من می بین و درمانم مکن جز به دشنام و جفا نامم مبر جز به درد و غصه فرمانم مکن گر نخواهی کشتنم از تیغ غم...
ماهرویا رخ ز من پنهان مکن چشم من از هجر خود گریان مکن ز آرزوی روی خود زارم مدار از فراق خود مرا بی جان مکن از من مسکین مبر یک بارگی من ندارم طاقت هجران مکن بی کسی را بی دل و بی جان...
بی رخت جانا دلم غمگین مکن رخ مگردان از من مسکین مکن خود ز عشقت سینه ام خون کرده ای از فراقت دیده ام خونین مکن بر من مسکین ستم تا کی کنی خستگی و عجز من می بین مکن چند نالم از جفا و ...