غزل شمارهٔ ۷۵
روی ننمود یار چتوان کرد نیست تدبیر کار چتوان کرد بر درش هر چه داشتم بردم نپذیرفت یار چتوان کرد از گل روی یار قسم دلم نیست جز خارخار چتوان کرد بوده ام بر درش عزیز بسی گشتم این لحظه ...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
روی ننمود یار چتوان کرد نیست تدبیر کار چتوان کرد بر درش هر چه داشتم بردم نپذیرفت یار چتوان کرد از گل روی یار قسم دلم نیست جز خارخار چتوان کرد بوده ام بر درش عزیز بسی گشتم این لحظه ...
روی ننمود یار چتوان کرد چیست تدبیر کار چتوان کرد در دو چشم پر آب نقش نگار چون نگیرد قرار چتوان کرد در هر آیینه ای نمی گنجد عکس روی نگار چتوان کرد هر سراسیمه ای نمی یابد بر در وصل ب...
من رنجور را یک دم نپرسد یار چتوان کرد نگوید چون شد آخر آن دل بیمار چتوان کرد تنم از رنج بگدازد دلم از غم به جان آرد چنین است ای مسلمانان مرا غمخوار چتوان کرد ز داروخانه لطفش چو دار...
از در یار گذر نتوان کرد رخ سوی یار دگر نتوان کرد ناگذشته ز سر هر دو جهان بر سر کوش گذر نتوان کرد زان چنان رخ که تمنای دل است صبر ازین بیش مگر نتوان کرد با چنین دیده که پرخوناب است ...
بدین زبان صفت حسن یار نتوان کرد به طعمه پشه عنقا شکار نتوان کرد به گفتگو سخن عشق دوست نتوان گفت به جست و جو طلب وصل یار نتوان کرد بدان مخسب که در خواب روی او بینی خیال او بود آن اع...
مست خراب یابد هر لحظه در خرابات گنجی که آن نیابد صد پیر در مناجات خواهی که راه یابی بی رنج بر سر گنج می بیز هر سحرگاه خاک در خرابات یک ذره گرد از آن خاک در چشم جانت افتد با صدهزار ...
بتم از غمزه و ابرو همه تیر و کمان سازد به غمزه خون دل ریزد به ابرو کار جان سازد چو در دام سر زلفش همه عالم گرفتار است چرا مژگان کند ناوک چرا ابرو کمان سازد خرابی ها کند چشمش که نتو...
چنین که غمزه تو خون خلق می ریزد عجب نباشد اگر رستخیز انگیزد فتور غمزه تو صدهزار صف بشکست که در میانه یکی گرد برنمی خیزد ز چشم جادوی مردافگن شبه رنگت جهان اگر بتواند دو اسبه بگریزد ...
اگر یکبار زلف یار از رخسار برخیزد هزاران آه مشتاقان ز هر سو زار برخیزد وگر غمزه اش کمین سازد دل از جان دست بفشاند وگر زلفش برآشوبد ز جان زنهار برخیزد چو رویش پرده بگشاید که و صحرا ...
آن را که چو تو نگار باشد با خویشتنش چه کار باشد ناخوش نبود کسی که او را یاری چو تو در کنار باشد ناخوش چو منی بود که پیوست دل خسته و جان فگار باشد مزار ز من اگر بنالم ماتم زده سوکوا...
تا بر قرار حسنی دل بی قرار باشد تا روی تو نبینم جان سوگوار باشد تا پیش تو نمیرد جانم نگیرد آرام تا بوی تو نیابد دل بی قرار باشد جانا ز عشق رویت جانم رسید بر لب تا کی ز آرزویت بیچار...
دیده بختم دریغا کور شد دل نمرده زنده اندر گور شد دست گیر ای دوست این بخت مرا تا نبیند دشمنم کو کور شد بارگاه دل که بودی جای تو بنگر اکنون جای مار و مور شد بی لب شیرینت عمرم تلخ گشت...
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد امروز چنان مستم از باده دوشینه تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد تا هست ز نیک و بد در کیسه من نقدی در کوی جوانمردان عی...
گر نظر کردم به روی ماه رخساری چه شد ور شدم مست از شراب عشق یکباری چه شد روی او دیدم سر زلفش چرا آشفته گشت گر نبیند بلبل شوریده گلزاری چه شد چشم او با جان من گر گفته رازی گو بگوی حا...
ناگه بت من مست به بازار برآمد شور از سر بازار به یکبار برآمد بس دل که به کوی غم او شاد فروشد بس جان که ز عشق رخ او زار برآمد در صومعه و بتکده عشقش گذری کرد مؤمن ز دل و گبر ز زنار ب...
ناگه بت من مست به بازار برآمد شور از سر بازار به یکبار برآمد مانا به کرشمه سوی او باز نظر کرد کین شور و شغب از سر بازار برآمد با اهل خرابات ندانم چه سخن گفت کاشوب و غریو از در خمار...
دیدی چو من خرابی افتاده در خرابات فارغ شده ز مسجد وز لذت مباحات از خانقاه رفته در میکده نشسته صد سجده کرده هر دم در پیش عزی و لات در باخته دل و دین مفلس بمانده مسکین افتاده خوار و ...
غلام حلقه به گوش تو زار باز آمد خوشی درو بنگر کز ره دراز آمد به لطف کار دل مستمند خسته بساز که خستگان را لطف تو در کار ساز آمد چه باشد ار بنوازی نیازمندی را که با خیال رخت دم به دم...
بیا که بی رخ زیبات دل به جان آمد بیا که بی تو همه سود من زیان آمد بیا که بهر تو جان از جهان کرانه گرفت بیا که بی تو دلم جمله در میان آمد بیا که خانه دل گرچه تنگ و تاریک است دمی برا...
ز اشتیاق تو جانا دلم به جان آمد بیا که با غم تو بر نمی توان آمد بیا که با لب تو ماجرا نکرده هنوز به جای خرقه دل و دیده در میان آمد به چشم مست تو گفتم دلم به جان آید لب تو گفتا اینک...
آشکارا نهان کنم تا چند دوست می دارمت به بانگ بلند دلم از جان نخست دست بشست بعد از آن دیده بر رخت افکند عاشقان تو نیک معذورند زانکه نبود کسی تو را مانند دیده ای کو رخ تو دیده بود خو...
آن را که غمت ز در براند بختش همه دربدر دواند وآن را که عنایت تو ره داد جز بر در تو رهی نداند وآن را که قبول عشقت افتاد جان را بدهد غمت ستاند عاشق که گذر کند به کویت جان پیش سگ درت ...
این درد مرا دوا که داند وین نامه اندهم که خواند جز لطف توام که دست گیرد جز رحمت تو که ام رهاند بنمای رخت به دردمندی تا بر سر کوت جان فشاند آیا بود آنکه بی دلی را لطف تو به کام دل ر...
در من نگرد یار دگربار که داند زین پس دهدم بر در خود بار که داند از یاد خودم کرد فراموش به یکبار یادآورد از من دگر آن یار که داند خون شد جگرم از غم و اندیشه آن دوست خشنود شود از من ...