بخش ۵ - غزل
عاشقی ترک خواب و خور کرده جای خود را ز گریه تر کرده حیرت حسن دوست جانش را از تن خویش بی خبر کرده دایم اندر نماز و روزه عشق درس عشاق را ز بر کرده پیش تیر ارادت معشوق جگر خویش را سپر...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
عاشقی ترک خواب و خور کرده جای خود را ز گریه تر کرده حیرت حسن دوست جانش را از تن خویش بی خبر کرده دایم اندر نماز و روزه عشق درس عشاق را ز بر کرده پیش تیر ارادت معشوق جگر خویش را سپر...
نیست کاری به آنم و اینم صنع پروردگار می بینم حیرتم غالب است و دل واله نیست پروای عقل یا دینم سخنی کز تو بشنود گوشم خوشتر آید ز جان شیرینم در جهان گر دل از تو بردارم خود که بینم که ...
دل دیوانه باز بر در عشق به دمی درکشید ساغر عشق باز جانم به مهر دربند است مهره گرد آمده به ششدر عشق کرد بازم مشام جان خوشبو نکهتی از بخور مجمر عشق وه که ناگه بسر برآید باز دیگ سودای...
آن غزال این غزل چو زیبا دید به کرشمه به سوی من نگرید زد چو طوطی یکی شکرخنده گفت ذوقت مزید و پاینده کاندر آماج نطق معنی جوی تیر فکر تو می شکافد موی گرچه بسیار می نواختمت به حقیقت کن...
انما العاشقون مذبوحون عندباب الحبیب مطروحون عاشقان کشتگان زنده دلند ز آتش عشق دوست مشتعلند عاشقان را نه دود و نه عود است ناله عشق لحن داود است دل عاشق ز عشق بیمار است ناله زیر عاشق...
تا کی ای مست خواب غفلت و جهل گوش سوی مقلد نااهل تا به مقصد درین طریق تو را کی رساند دلیل نابینا سازده یار گیر دانش و عقل رخت بر بند ازین سراچه نقل نفسی از همه تبرا کن ساعتی چشم خوی...
هر دلی کان به عشق مایل نیست حجره دیو دان که آن دل نیست زاغ گو بی خبر بمیر از عشق که ز گل عندلیب غافل نیست دل بی عشق چشم بی نور است خود ببین حاجب دلایل نیست بی دلان را جز آستانه عشق...
آفت عاشقی نه از سر ماست این بلا خود ز انبیا برخاست داشت بر یوسف و زلیخا دست در جهان خود ز دست عشق که رست تا دلم را هوای باطل بود جانم از ذوق عشق عاطل شد چون ز سیمرغ دید شهپر عشق هم...
هر که را نیست عیش خوش بی دوست این مناجات می کند کاری دوست جان ما گوهری است بیش بها کالبدهای ما چو مزبل ها اندرین مزبله چه می پاییم روی بنمای تا برون آییم گرچه از تو به بوی خرسندیم ...
عاشق بی قرار از سر درد به ریا مدتی چو طاعت کرد از ریا دور بود اخلاصش برد سوی عبادت خاصش بوی تحقیق از آن مجاز شنود دری از عاشقی برو بگشود دایما مشتغل به ذکر خدای نه به شه راه داد و ...
ای خوش و فارغ از غم ما پرس عاشقان ضعیف را واپرس عجز من بین دعای من بپذیر می توانی به لطف دستم گیر داری از عاشقان خویش ملال خون ایشان چراست بر تو حلال به کسی التفات کن نفسی که ندارد...
اگر ای آرزوی جان که تویی باز بینم تو را چنان که تویی شوم از قید جسم و جان فارغ به تو مشغول وز جهان فارغ گر تو روزی به گفتن سخنی التفاتی کنی به مثل منی چون حدیث تو بشنود گوشم رود از...
جان من چون به عالم دل شد با صفا جمع گشت و حامل شد گشت حاصل ز فیض ربانی در وجودم جنین روحانی چون محبت به شوق تسویه داد قابله عشق یافت چون می زاد دیدمش چون ز غیب روی نمود قرةالعین نی...
سهل گفتی به ترک جان گفتن من بدیدم نمی توان گفتن جان فرهاد خسته شیرین است کی تواند به ترک جان گفتن دوست می دارمت به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن وصف حسن جمال خود خود گو حیف باش...
هر که بر خوان این هوس خام است نیست معنی درو همه نام است هر که از عشق بی خبر باشد اندرین ره بسان خر باشد بی خبر در بریدن منزل قند بر دوش و کاه و جو در دل روز و شب سال و ماه آواره در...
آن شنیدی که عاشقی جانباز وعظ گفتی به خطه شیراز سخنش منبع حقایق بود خاطرش کاشف دقایق بود روزی آغاز کرد بر منبر سخنی دلفریب و جان پرور بود عاشق زد از نخست سخن سکه عشق بر درست سخن مست...
حق تعالی میان هر عصری از سعادت بنا کند قصری اندر آن جایگه نهد گاهی بر نشاند به مسندش شاهی صحن عالم ازو کند مامن چشم دولت بدو کند روشن سایه اش نور مرحمت باشد چار دیوار و شش جهت باشد...
جز حدیث تو من نمی دانم خامشی از سخن نمی دانم در کمند غم تو پا بستم وز می اشتیاق تو مستم دیده ما اگر چه بی نور است لیک نزدیک بین هر دور است ساکن است او مگر تو بشتابی در نیابد مگر تو...
چون درآمد به شهر دوست فقیر کرد اوصاف حسن او تقریر اندر آمد به مسجد جامع زو کرامات اولیا لامع بعد از آن چون نماز جمعه بکرد با جماعت فقیر صاحب درد از مصلی فراز منبر شد مجلس عاشقان من...
گفت استاد عالم عاقل از دو حال است آدمی کامل اولین اکتساب علم خدا که حیات است نفس ناطقه را زنده کردن روان خود به علوم به زدودن ز روح زنک ظلوم از مناهی دین حذر کردن میوه شاخ واتقوا خ...
الحمدلله الذی نور وجه حبیبه بتجلیات الجمال فتلالا منه نورا و ابصر فیه غایات الکمال ففرح به سرورا فصدره علی یده و صافاه و آدم لم یکن شییا مذکورا و لا القلم کاتبا و لااللوح مسطورا فه...
شکر و سپاس موجودی را که اعیان اشیاء را به ظهور نور خویش بنواخت که اللٰه نور السموات والارض و علم عشق در کشور عاشقی برافروخت و به معشوقی درتاخت که یحبهم و یحبونه و نقش و اثر غیر از ...
با آنکه خوش آید از تو ای یار جفا لیکن هرگز جفا نباشد چو وفا با این همه راضیم به دشنام از تو از دوست چه دشنام چه نفرین چه دعا
ای روی تو آرزوی دیرینه ما جز مهر تو نیست در دل و سینه ما از صیقل آدمی زداییم درون تا عکس رخت فتد در آیینه ما