رباعی شمارهٔ ۴
ای دوست فتاد با تو حالی دل را مگذار ز لطف خویش خالی دل را زیبد به جمال خود بیارایی دل زیرا که تو بس لایق حالی دل را

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
ای دوست فتاد با تو حالی دل را مگذار ز لطف خویش خالی دل را زیبد به جمال خود بیارایی دل زیرا که تو بس لایق حالی دل را
دل سوختگان را خبر از عشق تو نیست مشتاق هوا را اثر از عشق تو نیست در هر دو جهان نیک نظر کرد دلم زان هیچ مقام برتر از عشق تو نیست
رخ عرضه کنیم گوی این زر سره نیست جان پیش کشیم گوی گوهر سره نیست دل نپسندی که مایه ناسره است هر مایه که قلب است عجب گر سره نیست
عشق تو ز عالم هیولانی نیست سودای تو حد عقل انسانی نیست ما را به تو اتصال روحانی هست سهل است گر اتفاق جسمانی نیست
دیشب دل من خیال تو مهمان داشت بر خوان تکلف جگری بریان داشت از آب دو دیده شربتی پیش آورد بیچاره خجل گشت ولیکن آن داشت
افسوس که ایام جوانی بگذشت سرمایه عیش جاودانی بگذشت تشنه به کنار جوی چندان خفتم کز جوی من آب زندگانی بگذشت
دردا که دلم خبر ز دلدار نیافت از گلبن وصل تو به جز خار نیافت عمری به امید حلقه زد بر در او چون حلقه برون در دگر بار نیافت
عالم ز لباس شادیم عریان یافت با دیده پر خون و دل بریان یافت هر شام که بگذشت مرا غمگین دید هر صبح که خندید مرا گریان یافت
زنجیر سر زلف تو تاب از چه گرفت و آن چشم خمارین تو خواب از چه گرفت چون هیچ کسی برگ گلی بر تو نزد سر تا قدمت بوی گلاب از چه گرفت
در عشق توام واقعه بسیار افتاد لیکن نه بدین سان که ازین بار افتاد عیسی چو رخت بدید دل شیدا شد از خرقه و سجاده به زنار افتاد
چون سایه دوست بر زمین می افتد بر خاک رهم ز رشک کین می افتد ای دیده تو کام خویش باری بستان روزیت که فرصتی چنین می افتد
سودای تو کرد لاابالی دل را عشق تو فزود غصه حالی دل را هر چند ز چشم زخم دوری ای بینایی نزدیک منی چو در خیال دل را
غم گرد دل پر هنران می گردد شادی همه بر بی خبران می گردد زنهار که قطب فلک دایره وار در دیده صاحب نظران می گردد
از بخت به فریادم و از چرخ به درد وز گردش روزگار رخ چون گل زرد ای دل ز پی وصال چندین بمگرد شادی نخوری ولیک غم باید خورد
گر من روزی ز خدمتت گشتم فرد صد بار دلم از آن پشیمانی خورد جانا به یکی گناه از بنده مگرد من آدمیم گنه نخست آدم کرد
نرگس که ز سیم بر سر افسر دارد با دیده کور باد در سر دارد در دست عصایی ز زمرد دارد کوری به نشاط شب مکرر دارد
حسنت به ازل نظر چو در کارم کرد بنمود جمال و عاشق زارم کرد من خفته بدم به ناز در کتم عدم حسن تو به دست خویش بیدارم کرد
دل در غم تو بسی پریشانی کرد حال دل من چنان که می دانی کرد دور از تو نماند در جگر آب مرا از بسکه دو چشمم گهرافشانی کرد
بازم غم عشق یار در کار آورد غم در دل من بین که چه گل بار آورد هر سال بهار ما گل آوردی بار امسال بجای گل همه خار آورد
دل در طلبت هر دو جهان می بازد وز هر دو جهان سود و زیان می بازد ماننده پروانه که بر شمع زند بر عین تو جان خود چنان می بازد
آنجا که تویی عقل کجا در تو رسد خود زشت بود که عقل ما در تو رسد گویند ثنای هر کسی برتر ازوست تو برتر از آنی که ثنا در تو رسد
مسکین دل من که بی سرانجام بماند در بزم طرب بی می و بی جام بماند در آرزوی یار بسی سودا پخت سوداش بپخت و آرزو خام بماند
تا با توام از تو جان دهم آدم را وز نور تو روشنی دهم عالم را چون بی تو بوم قوت آنم نبود کز سینه به کام خود برآرم دم را
از روز وجودم شفقی بیش نماند وز گلشن جانم ورقی بیش نماند از دفتر عمرم سبقی باقی نیست دریاب که از من رمقی بیش نماند