بخش ۱۳ - آموختن وزیر مکر پادشاه را
او وزیری داشت گبر و عشوه ده کو بر آب از مکر بر بستی گره گفت ترسایان پناه جان کنند دین خود را از ملک پنهان کنند کم کش ایشان را که کشتن سود نیست دین ندارد بوی مشک و عود نیست سر پنهان...

مولانا جلالالدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از علما و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که بین او و سلطان محمد خوارزمشاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و بعد از مدتی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعلیمات برهانالدین محقق ترمذی قرار گرفت. ملاقات وی با شمس تبریزی در سال ۶۴۲ هجری قمری انقلابی در وی پدید آورد که موجب ترک مسند تدریس و فتوای وی شد و به مراقبت نفس و تذهیب باطن پرداخت. وی در سال ۶۷۲ هجری قمری در قونیه وفات یافت. از آثار او میتوان به مثنوی، دیوان غزلیات یا کلیات شمس، رباعیات، مکتوبات، فیه مافیه و مجالس سبعه اشاره کرد.
او وزیری داشت گبر و عشوه ده کو بر آب از مکر بر بستی گره گفت ترسایان پناه جان کنند دین خود را از ملک پنهان کنند کم کش ایشان را که کشتن سود نیست دین ندارد بوی مشک و عود نیست سر پنهان...
گرچه آن مطعوم جانست و نظر جسم را هم زان نصیبست ای پسر گر نگشتی دیو جسم آن را اکول اسلم الشیطان نفرمودی رسول دیو زان لوتی که مرده حی شود تا نیاشامد مسلمان کی شود دیو بر دنیاست عاشق ...
خواند عیسی نام حق بر استخوان از برای التماس آن جوان حکم یزدان از پی آن خام مرد صورت آن استخوان را زنده کرد از میان بر جست یک شیر سیاه پنجه ای زد کرد نقشش را تباه کله اش بر کند مغزش...
آن یکی قج داشت از پس می کشید دزد قج را برد حبلش را برید چونک آگه شد دوان شد چپ و راست تا بیابد کان قج برده کجاست بر سر چاهی بدید آن دزد را که فغان می کرد کای واویلتا گفت نالان از چ...
باز گوید بط را کز آب خیز تا ببینی دشتها را قندریز بط عاقل گویدش ای باز دور آب ما را حصن و امنست و سرور دیو چون باز آمد ای بطان شتاب هین به بیرون کم روید از حصن آب باز را گویند رو ر...
گفت عاشق امتحان کردم مگیر تا ببینم تو حریفی یا ستیر من همی دانستمت بی امتحان لیک کی باشد خبر هم چون عیان آفتابی نام تو مشهور و فاش چه زیانست ار بکردم ابتلاش تو منی من خویشتن را امت...
بعد سالی باز جوحی از محن رو به زن کرد و بگفت ای چست زن آن وظیفه پار را تجدید کن پیش قاضی از گله من گو سخن زن بر قاضی در آمد با زنان مر زنی را کرد آن زن ترجمان تا بنشناسد ز گفتن قاض...
گفت استر راست گفتی ای شتر این بگفت و چشم کرد از اشک پر ساعتی بگریست و در پایش فتاد گفت ای بگزیده رب العباد چه زیان دارد گر از فرخندگی در پذیری تو مرا دربندگی گفت چون اقرار کردی پیش...
گفت مؤمن بشنو ای جبری خطاب آن خود گفتی نک آوردم جواب بازی خود دیدی ای شطرنج باز بازی خصمت ببین پهن و دراز نامه عذر خودت بر خوانده ای نامه سنی بخوان چه مانده ای نکته گفتی جبریانه در...
مرد گفت آری سبو را سر ببند هین که این هدیه ست ما را سودمند در نمد در دوز تو این کوزه را تا گشاید شه به هدیه روزه را کاین چنین اندر همه آفاق نیست جز رحیق و مایه ی اذواق نیست زانک ای...
یا به حال اولینان بنگرید یا سوی آخر بحزمی در پرید حزم چه بود در دو تدبیر احتیاط از دو آن گیری که دورست از خباط آن یکی گوید درین ره هفت روز نیست آب و هست ریگ پای سوز آن دگر گوید درو...
شاه زاده پیش شه حیران این هفت گردون دیده در یک مشت طین هیچ ممکن نه ببحثی لب گشود لیک جان با جان دمی خامش نبود آمده در خاطرش کین بس خفیست این همه معنیست پس صورت ز چیست صورتی از صورت...
بانگ می آمد که ای طالب بیا جود محتاج گدایان چون گدا جود می جوید گدایان و ضعاف همچو خوبان کآینه جویند صاف روی خوبان ز آینه زیبا شود روی احسان از گدا پیدا شود پس ازین فرمود حق در وال...
درک وجدانی به جای حس بود هر دو در یک جدول ای عم می رود نغز می آید برو کن یا مکن امر و نهی و ماجراها و سخن این که فردا این کنم یا آن کنم این دلیل اختیارست ای صنم وان پشیمانی که خورد...
من شنیدم که در آمد قبطیی از عطش اندر وثاق سبطیی گفت هستم یار و خویشاوند تو گشته ام امروز حاجتمند تو زانک موسی جادوی کرد و فسون تا که آب نیل ما را کرد خون سبطیان زو آب صافی می خورند...
باز مرغی فوق دیواری نشست دیده سوی دانه دامی ببست یک نظر او سوی صحرا می کند یک نظر حرصش به دانه می کشد این نظر با آن نظر چالیش کرد ناگهانی از خرد خالیش کرد باز مرغی کان تردد را گذاش...
سگ زمستان جمع گردد استخوانش زخم سرما خرد گرداند چنانش کو بگوید کین قدر تن—که منم— خانه ای از سنگ باید کـردنم چونک تابستان بیاید من بچنگ بهر سرما خانه ای سازم ز سنگ چونک تابستان بیا...
گفت دزدی شحنه را کای پادشاه آنچ کردم بود آن حکم اله گفت شحنه آنچ من هم می کنم حکم حقست ای دو چشم روشنم از دکانی گر کسی تربی برد کین ز حکم ایزدست ای با خرد بر سرش کوبی دو سه مشت ای ...
زآتش عاشق ازین رو ای صفی می شود دوزخ ضعیف و منطقی گویدش بگذر سبک ای محتشم ورنه ز آتش های تو مرد آتشم کفر که کبریت دوزخ اوست و بس بین که می پخساند او را این نفس زود کبریت بدین سودا ...
گفت قبطی تو دعایی کن که من از سیاهی دل ندارم آن دهن که بود که قفل این دل وا شود زشت را در بزم خوبان جا شود مسخی از تو صاحب خوبی شود یا بلیسی باز کروبی شود یا بفر دست مریم بوی مشک ی...
نقش درویشست او نه اهل نان نقش سگ را تو مینداز استخوان فقر لقمه دارد او نه فقر حق پیش نقش مرده ای کم نه طبق ماهی خاکی بود درویش نان شکل ماهی لیک از دریا رمان مرغ خانه ست او نه سیمرغ...
آن زنی می خواست تا با مول خود بر زند در پیش شوی گول خود پس به شوهر گفت زن کای نیکبخت من برآیم میوه چیدن بر درخت چون برآمد بر درخت آن زن گریست چون ز بالا سوی شوهر بنگریست گفت شوهر ر...
آن یکی می رفت بالای درخت می فشاند آن میوه را دزدانه سخت صاحب باغ آمد و گفت ای دنی از خدا شرمیت کو چه می کنی گفت از باغ خدا بنده خدا گر خورد خرما که حق کردش عطا عامیانه چه ملامت می ...
کوچکین رنجور بود و آن وسط بر جنازه آن بزرگ آمد فقط شاه دیدش گفت قاصد کین کیست که از آن بحرست و این هم ماهیست پس معرف گفت پور آن پدر این برادر زان برادر خردتر شه نوازیدش که هستی یاد...