غزل شمارهٔ ۱۳۳
چون تو کردی حدیث عشق آغاز پس چرا قصه شد دگرگون باز من ز عشق تو پرده بدریده تو نشسته درون پرده به ناز تو ز من فارغ و من از غم تو کرده هر لحظه نوحه ای آغاز من چو حلقه بمانده بر در تو...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
چون تو کردی حدیث عشق آغاز پس چرا قصه شد دگرگون باز من ز عشق تو پرده بدریده تو نشسته درون پرده به ناز تو ز من فارغ و من از غم تو کرده هر لحظه نوحه ای آغاز من چو حلقه بمانده بر در تو...
از غم عشقت جگر خون است باز خود بپرس از دل که او چون است باز هر زمان از غمزه خونریز تو بر دل من صد شبیخون است باز تا سر زلف تو را دل جای کرد از سرای عقل بیرون است باز حال دل بودی پر...
کار ما بنگر که خام افتاد باز کار با پیک و پیام افتاد باز من چه دانم در میان دوستان دشمن بد گو کدام افتاد باز این همی دانم که گفت و گوی ما در زبان خاص و عام افتاد باز عاشق دیوانه نا...
بی جمال تو ای جهان افروز چشم عشاق تیره بیند روز دل به ایوان عشق بار نیافت تا به کلی ز خود نکرد بروز در بیابان عشق پی نبرد خانه پرورد لایجوز و یجوز چه بلا بود کان به من نرسید زین دل...
ساقی ز شکر خنده شراب طرب انگیز در ده که به جان آمدم از توبه و پرهیز در بزم ز رخسار دو صد شمع برافروز وز لعل شکربار می و نقل فرو ریز هر ساعتی از غمزه فریبی دگر آغاز هر دم ز کرشمه شر...
در بزم قلندران قلاش بنشین و شراب نوش و خوش باش تا ذوق می و خمار یابی باید که شوی تو نیز قلاش در صومعه چند خود پرستی رو باده پرست شو چو اوباش در جام جهان نمای می بین سر دو جهان ولی ...
تماشا می کند هر دم دلم در باغ رخسارش به کام دل همی نوشد می لعل شکربارش دلی دارم مسلمانان چو زلف یار سودایی همه در بند آن باشد که گردد گرد رخسارش چه خوش باشد دل آن لحظ که در باغ جما...
از پرده برون آمد ساقی قدحی در دست هم پرده ما بدرید هم توبه ما بشکست بنمود رخ زیبا گشتیم همه شیدا چون هیچ نماند از ما آمد بر ما بنشست زلفش گرهی بگشاد بند از دل ما برخاست جان دل ز جه...
بکشم به ناز روزی سر زلف مشک رنگش ندهم ز دست این بار اگر آورم به چنگش سر زلف او بگیرم لب لعل او ببوسم به مراد اگر نترسم ز دو چشم شوخ شنگش سخن دهان تنگش بود ار چه خوش ولیکن نرسد به ه...
نرسد به هر زبانی سخن دهان تنگش نه به هر کسی نماید رخ خوب لاله رنگش لب لعل او نبوسد به مراد جز لب او رخ خوب او نبیند به جز از دو چشم شنگش لب من رسیدی آخر ز لبش به کام روزی شدی ار پد...
صلای عشق که ساقی ز لعل خندانش شراب و نقل فرو ریخته به مستانش بیا که بزم طرب ساخت خوان عشق نهاد برای ما لب نوشین شکر افشانش تبسم لب ساقی خوش است و خوشتر از آن خرابیی که کند باز چشم ...
کردم گذری به میکده دوش سبحه به کف و سجاده بر دوش پیری به در آمد از خرابات کین جا نخرند زرق مفروش تسبیح بده پیاله بستان خرقه بنه و پلاس درپوش در صومعه بیهده چه باشی در میکده رو شراب...
باز غم بگرفت دامانم دریغ سر برآورد از گریبانم دریغ غصه دم دم می کشم از جام غم نیست جز غصه گوارانم دریغ ابر محنت خیمه زد بر بام دل صاعقه افتاد در جانم دریغ مبتلا گشتم به درد یار خود...
حبذا عشق و حبذا عشاق حبذا ذکر دوست را عشاق حبذا آن زمان که پرده عشق بیخود از سر کنند با عشاق نبرند از وفا طمع هرگز نگریزند از جفا عشاق خوش بلایی است عشق از آن دارند دل و جان را دری...
بیا که خانه دل پاک کردم از خاشاک درین خرابه تو خود کی قدم نهی حاشاک به لطف صید کنی صدهزار دل هر دم ولی نگاه نداری تو خود دل غمناک کدام دل که به خون در نمی کشد دامن کدام جان که نکرد...
بیا که خانه دل پاک کردم از خاشاک درین خرابه تو خود کی قدم نهی حاشاک هزار دل کنی از غم خراب و نندیشی هزار جان به لب آری ز کس نداری باک کدام دل که ز جور تو دست بر سر نیست کدام جان که...
دلی که آتش عشق تواش بسوزد پاک ز بیم آتش دوزخ چرا بود غمناک به بوی آنکه در آتش نهد قدم روزی هزار سال در آتش قدم زند بی باک گرت بیافت در آتش کجا رود به بهشت و گر چشد ز کفت زهر کی خور...
گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاک زمینیان همه دامن کشند بر افلاک به من نگر که به من ظاهر است حسن رخت شعاع خور ننماید اگر نباشد خاک دل من آینه توست پاک می دارش که روی پاک نماید بود چو ...
دو اسبه پیک نظر می دوانم از چپ و راست به جست و جوی نگاری که نور دیده ماست مرا که جز رخ او در نظر نمی آید دو دیده از هوس روی او پر آب چراست چو غرق آب حیاتم چه آب می جویم چو با من اس...
تنگ آمدم از وجود خود تنگ ای مرگ به سوی من کن آهنگ بازم خر ازین غم فراوان فریاد رسم ازین دل تنگ تا چند همی امید یابیم تا کی به امید بوی یا رنگ کی بو که ز خود خلاص یابم فارغ گردم ز ن...
در جام جهان نمای اول شد نقش همه جهان ممثل خورشید وجود بر جهان تافت گشت آن همه نقش ها مشکل یک روی و هزار آینه بیش یک مجمل و این همه مفصل بگذر تو ازین قیود مشکل تا مشکل تو همه شود حل...
ای دیده بدار ماتم دل کو در خطری فتاد مشکل خون شد ز فراق یار و از یار جز خون جگر دگر چه حاصل عمری بتپید بر در یار آن خسته جگر چو مرغ بسمل چون دید به عاقبت که دلدار در خانه او نکرد م...
مبند ای دل بجز در یار خود دل امید از هر که داری جمله بگسل ز منزلگاه دونان رخت بربند ورای هر دو عالم جوی منزل برون کن از درون سودای گیتی ازین سودا بجز سودا چه حاصل منه دل بر چنین مح...
خوشتر از خلد برین آراستند ایوان دل تا به شادی مجلس آراید درو سلطان دل هم ز حسن خود پدید آرد بهشت آباد جان هم به روی خود برآراید نگارستان دل در سرای دل چو سلطان حقیقت بار داد صف زدن...