غزل شمارهٔ ۲۲
چنین که حال من زار در خرابات است می مغانه مرا بهتر از مناجات است مرا چو می نرهاند ز دست خویشتنم به میکده شدنم بهترین طاعات است درون کعبه عبادت چه سود چون دل من میان میکده مولای عزی...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
چنین که حال من زار در خرابات است می مغانه مرا بهتر از مناجات است مرا چو می نرهاند ز دست خویشتنم به میکده شدنم بهترین طاعات است درون کعبه عبادت چه سود چون دل من میان میکده مولای عزی...
ای یار بیا و یاریی کن رنجه شو و غم گساریی کن آخر سگک در تو بودم یادم کن و حق گزاریی کن ای نیک ز من همه بد آمد نیکی کن و بردباریی کن بر عاشق خود مگیر خرده ای دوست بزرگواریی کن ای دل...
ای رخ جان فزای تو گشته خجسته فال من باز نمای رخ که شد بی تو تباه حال من ناز مکن که می کند جان من آرزوی تو عشوه مده که می دهد هجر تو گوشمال من رفت دل و نمی رود آرزوی تو از دلم عمر ش...
چه کنم که دل نسازم هدف خدنگ او من به چه عذر جان نبخشم به دو چشم شنگ او من به کدام دل توانم که تن از غمش رهانم به چه حیله واستانم دل خود ز چنگ او من چو خدنگ غمزه او دل و جان و سینه ...
بپرس از دلم آخر چه دل که قطره خون که بی تو زار چنان شد که من نگویم چون ببین که پیش تو در خاک چون همی غلتد چنان که هر که ببیند برو بگرید خون بمانده بی رخ زیبای خویش دشمن کام فتاده خ...
چو دل ز دایره عقل بی تو شد بیرون مپرس از دلم آخر که چون شد آن مجنون دلم که از سر سودا به هر دری می شد چو حلقه بین که بمانده است بر در تو کنون کسی که خاک درت دوست تر ز جان دارد چگون...
ای حسن تو بی پایان آخر چه جمال است این در وصف توام حیران آخر چه کمال است این رویت چو شود پیدا ابدال شود شیدا ای حسن رخت زیبا آخر چه جمال است این حسنت چو برون تازد عالم سپر اندازد ه...
ای دل و جان عاشقان شیفته جمال تو هوش و روان بی دلان سوخته جلال تو کام دل شکستگان دیدن توست هر زمان راحت جان خستگان یافتن وصال تو دست تهی به درگهت آمده ام امیدوار روی نهاده بر درت م...
ای دل و جان عاشقان شیفته لقای تو سرمه چشم خسروان خاک در سرای تو مرهم جان خستگان لعل حیات بخش تو دام دل شکستگان طره دلربای تو در سر زلف و خال تو رفت دل همه جهان کیست که نیست در جهان...
ای آرزوی جان و دلم ز آرزوی تو بیمار گشته به نشود جز به بوی تو باری بپرس حال دل ناتوان من بنگر چگونه می تپد از آرزوی تو از آرزوی روی تو جانم به لب رسید بنمای رخ که جان بدهم پیش روی ...
ای همه میل دل من سوی تو قبله جان چشم تو و ابروی تو نرگس مستت ربوده عقل من برده خوابم نرگس جادوی تو بر سر میدان جانبازی دلم در خم چوگان ز زلف و گوی تو آمدم در کوی امید تو باز تا مگر...
ندیده ام رخ خوب تو روزکی چند است بیا که دیده به دیدارت آرزومند است به یک نظاره به روی تو دیده خشنود است به یک کرشمه دل از غمزه تو خرسند است فتور غمزه تو خون من بخواهد ریخت بدین صفت...
ترک من ای من غلام روی تو جمله ترکان جهان هندوی تو لعل تو شیرین تر از آب حیات زان بگو خوشتر چه باشد روی تو خرم آن عاشق که بیند آشکار بامدادان طلعت نیکوی تو فرخ آن بی دل که یابد هر س...
آن مونس غمگسار جان کو و آن شاهد جان انس و جان کو آن جان جهان کجاست آخر و آن آرزوی همه جهان کو حیران همه مانده ایم و واله کان یار لطیف مهربان کو با هم بودیم خوش زمانی آن عیش و خوشی ...
ساقی قدحی می مغان کو مطرب غزل تر روان کو آن مونس دل کجاست آخر و آن راحت جان ناتوان کو آیینه سینه زنگ غم خورد آن صیقل غمزدای جان کو از زهد و صلاح توبه کردم مخمور میم می مغان کو اسبا...
مانا دمید بوی گلستان صبح گاه کاواز داد مرغ خوش الحان صبحگاه خوش نغمه ای است نغمه مرغان صبح دم خوش نعره ای است نعره مستان صبحگاه وقتی خوش است و مرغ دل ار نغمه ای زند زیبد که باز شد ...
ای جمالت برقع از رخ ناگهان انداخته عالمی در شور و شوری در جهان انداخته عشق رویت رستخیزی از زمین انگیخته آرزویت غلغلی در آسمان انداخته چشم بد از تاب رویت آتشی افروخته چون سپندی جان ...
ای راحت روح هر شکسته بخشای به لطف بر شکسته بر جان من شکسته رحم آر کاشکسته ترم ز هر شکسته پیوسته ز غم شکسته بودم این لحظه شدم بتر شکسته ای بار غمت شکسته پشتم تو رخ ز شکسته برشکسته ب...
ای در میان جانم گنجی نهان نهاده بس نکته های معنی اندر زبان نهاده سر حکیم ما را در شوق لایزالی در من یزید عشقش پیش دکان نهاده در جلوه گاه معنی معشوق رخ نموده در بارگاه صورت تختش عیا...
ای هر دهن ز یاد لبت پر عسل شده در هر دهن خوشی لب تو مثل شده آوازه وصال تو کوس ابد زده مشاطه جمال تو لطف ازل شده از نیم ذره پرتو خورشید روی تو ارواح حال گشته و اجسام حل شده جان ها ز...
در صومعه نگنجد رند شرابخانه عنقا چگونه گنجد در کنج آشیانه ساقی به یک کرشمه بشکن هزار توبه بستان مرا ز من باز زان چشم جاودانه تا وارهم ز هستی وز ننگ خودپرستی بر هم زنم ز مستی نیک و ...
در صومعه نگنجد رند شرابخانه ساقی بده مغی را درد می مغانه ره ده قلندری را در بزم دردنوشان بنما مقامری را راه قمارخانه تا بشکند چو توبه هر بت که می پرستید تا جان نهد چو جرعه شکرانه د...
جانا نظری که دل فگار است بخشای که خسته نیک زار است بشتاب که جان به لب رسید است دریاب کنون که وقت کار است رحم آر که بی تو زندگانی از مرگ بتر هزار بار است دیری است که بر در قبول است ...
بازم از غصه جگر خون کرده ای چشمم از خونابه جیحون کرده ای کارم از محنت به جان آورده ای جانم از تیمار و غم خون کرده ای خود همیشه کرده ای بر من ستم آن نه بیدادی است کاکنون کرده ای زیب...