غزل شمارهٔ ۲۶۳
از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی که ندارم به جز از لطف تو فریادرسی روی بنمای که تا پیش رخت جان بدهم چه زیان دارد اگر سود کند از تو کسی در سرم نیست به جز دیدن تو سودایی در دلم نیست ب...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
از کرم در من بیچاره نظر کن نفسی که ندارم به جز از لطف تو فریادرسی روی بنمای که تا پیش رخت جان بدهم چه زیان دارد اگر سود کند از تو کسی در سرم نیست به جز دیدن تو سودایی در دلم نیست ب...
نگارا وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی دلم بی تو به جان آمد بیا تا جان من باشی دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی به غم زان شاد می گردم ...
خوشا دردی که درمانش تو باشی خوشا راهی که پایانش تو باشی خوشا چشمی که رخسار تو بیند خوشا ملکی که سلطانش تو باشی خوشا آن دل که دلدارش تو گردی خوشا جانی که جانانش تو باشی خوشی و خرمی ...
چه خوش باشد که دلدارم تو باشی ندیم و مونس و یارم تو باشی دل پر درد را درمان تو سازی شفای جان بیمارم تو باشی ز شادی در همه عالم نگنجم اگر یک لحظه غمخوارم تو باشی ندارم مونسی در غار ...
الا قم واغتنم یوم التلاقی و در بالکاس وارفق بالرفاقی بده جامی و بشکن توبه من خلاصم ده ازین زهد نفاقی مشعشعة اذا اسکرت منها فلا اضحوا الی یوم التلاقی ازان باده که اول دادی ای دوست ب...
اندوهگنی چرا عراقی مانا که ز جفت خویش طاقی غمگین مگر از فراق یاری شوریده مگر ز اشتیاقی خون خور که درین سرای پر غم با هجر همیشه هم وثاقی یاران ز شراب وصل سر مست مخمور تو از شراب ساق...
فمالی لم اطا سبع الطباقی و لم اصعد علی اعلی المراقی چرا خربنده دجال باشم چو کردم با مسیحا هم وثاقی علی اعلی المعارج و المعالی مطاء المجد اوحی کالتراق به از هشتم بهشت آید مرا جای ور...
در کوی خرابات کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است اسرار خرابات به جز مست نداند هشیار چه داند که دری...
لقد فاح الربیع و دار ساقی وهب نسیم روضات العراق صبا بوی عراق آورد گویی که خوش گشت از نسیم او عراقی الا یا حبذا نفحات ارض جوی المشتاق یشفی باشتیاق دریغا روزگار نوش بگذشت ندیمم بخت ب...
آن جام طرب فزای ساقی بنمود مرا لقای ساقی در حال چو جام سجده بر دم پیش رخ جان فزای ساقی ننهاده هنوز چون پیاله لب بر لب دلگشای ساقی ترسم که کند خرابیی باز چشم خوش دلربای ساقی پیوسته ...
جانا ز منت ملال تا کی مولای توام دلال تا کی از حسن تو بازمانده تا چند بر صبر من احتمال تا کی بردار ز رخ نقاب یکبار در پرده چنان جمال تا کی از پرتو آفتاب رویت چون سایه مرا زوال تا ک...
دلربایی دل ز من ناگه ربودی کاشکی آشنایی قصه دردم شنودی کاشکی خوب رخساری نقاب از پیش رخ برداشتی جذبه حسنش مرا از من ربودی کاشکی ای دریغا دیده بختم بخفتی یک سحر تا شبی در خواب نازم ر...
از غم دلدار زارم مرگ به زین زندگی وز فراقش دل فگارم مرگ به زین زندگی عیش بر من ناخوش است و زندگانی نیک تلخ بی لب شیرین یارم مرگ به زین زندگی زندگی بی روی خوبش بدتر است از مردگی مرگ...
الا قد طال عهدی بالوصال و مالی الصبر عن ذاک الجمال به وصلم دست گیر ای دوست آخر به زیر پای هجرم چند مالی یضیق من الفراق نطاق قلبی و یشتاق الفؤاد الی الوصال چه خوش باشد که پیش از مرگ...
گر به رخسار تو ای دوست نظر داشتمی نظر از روی خوشت بهر چه برداشتمی چون من بی خبر از دوست دهندم خبری باری از بی خبری کاش خبر داشتمی در میان آمدمی چون سر زلفت با تو از سر زلف تو گر هی...
در جهان گر نه یار داشتمی با جهان خود چه کار داشتمی دست کی شستمی به خون جگر گر به کف در نگار داشتمی گر نبردی قرار و آرامم حالی آخر قرار داشتمی ور مرا عشوه کمترک دادی قول او استوار د...
گرنه سودای یار داشتمی کی چنین ناله زار داشتمی ورنه غیرت دمم فرو بستی ناله هر دم هزار داشتمی بر در دوست گر رهم بودی روز و شب زینهار داشتمی ور وصالش بساختی کارم با فراقش چه کار داشتم...
ای که از لطف سراسر جانی جان چه باشد که تو صد چندانی تو چه چیزی چه بلایی چه کسی فتنه ای شنقصه ای فتانی حکمت از چیست روان بر همه کس کیقبادی ملکی خاقانی به دمی زنده کنی صد مرده عیسیی ...
طره یار پریشان چه خوش است قامت دوست خرامان چه خوش است خط خوش بر لب جانان چه نکوست سبزه و چشمه حیوان چه خوش است از می عشق دلی مست و خراب همچو چشم خوش جانان چه خوش است در خرابات خراب...
ترسا بچه ای شنگی شوخی شکرستانی در هر خم زلف او گمراه مسلمانی از حسن و جمال او حیرت زده هر عقلی وز ناز و دلال او واله شده هر جانی بر لعل شکر ریزش آشفته هزاران دل وز زلف دلاویزش آویخ...
چنانم از هوس لعل شکرستانی که می برآیدم از غصه هر نفس جانی امید بر سر زلفش به خیره می بندم چگونه جمع کند خاطر پریشانی در آن دلی که ندارم همیشه می یابم ز تیر غمزه تو لحظه لحظه پیکانی...
سر عشقت کس تواند گفت نی در وصفت کس تواند سفت نی دیده هر کس به جاروب مژه خاک درگاهت تواند رفت نی از گلستان جمال دلگشات هیچ بی دل را گلی بشکفت نی آفتابا در هوایت ذره ام آفتاب از ذره ...
کی بود کین درد را درمان کنی کی بود کین رنج را آسان کنی کی بسازی چاره بیچاره ای بی دلی را کی دوای جان کنی کی برون آیی ز پرده آشکار چند روی خوب را پنهان کنی چند رو گردانی از سرگشته ا...
نگویی باز کای غم خوار چونی همیشه با غم و تیمار چونی کجایی با فراقم در چه کاری جدا افتاده از دلدار چونی مرا دانی که بیمارم ز تیمار نپرسی هیچ کای بیمار چونی نیاری یاد از من کای ز غم ...