رباعی شمارهٔ ۱۲۲
خورشید رخا ز بنده تحویل مکن این وصل مرا به هجر تبدیل مکن خواهی که جدا شوی ز من بی سببی خود دهر جدا کند تو تعجیل مکن

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
خورشید رخا ز بنده تحویل مکن این وصل مرا به هجر تبدیل مکن خواهی که جدا شوی ز من بی سببی خود دهر جدا کند تو تعجیل مکن
ای نفس خسیس رو تباهی می کن تا جان خسته است روسیاهی می کن اکنون چو امید من فگندی بر خاک خاکت به سر است هر چه خواهی می کن
آخر بدمد صبح امید از شب من آخر نه به جایی برسد یارب من یا در پایت فگند بینم سر خویش یا بر لب تو نهاده بینم لب من
ای یاد تو آفت سکون دل من هجر و غم تو ریخته خون دل من من دانم و دل که در فراقت چونم کس را چه خبر ز اندرون دل من
ای دل پس زنجیر تو دیوانه نشین در دامن درد خویش مردانه نشین ز آمد شد بیهوده تو خود را پی کن معشوق چو خانگی است در خانه نشین
گر زانکه بود دل مجاهد با تو همرنگ شود فاسق و زاهد با تو تو از سر شهوتی که داری برخیز تا بنشیند هزار شاهد با تو
ای مایه اصل شادمانی غم تو خوشتر ز حیات جاودانی غم تو از حسن تو رازها به گوش دل من گوید به زبان بی زبانی غم تو
ای زندگی من و توانم همه تو جانی و دلی ای دل و جانم همه تو تو هستی من شدی از آنی همه من من نیست شدم در تو از آنم همه تو
ای جمله خلق را ز بالا و ز پست آورده ز لطف خویش از نیست به هست بر درگه عدل تو چه درویش و چه شاه در سایه عفو تو چه هشیار و چه مست
آن کیست که بی جرم و گنه زیست بگو بی جرم و گناه در جهان کیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات کنی پس فرق میان من و تو چیست بگو
در عشق تو بی تو چون توان زیست بگو و آرام دلم جز تو دگر کیست بگو با مات خود این دشمنی از بهر چه خاست جز دوستی تو جرم ما چیست بگو
دارم دلکی به تیغ هجران خسته از یار جدا و با غمش پیوسته آیا بود آنکه بار دیگر بینم با یار نشسته و ز غم وارسته
چندن که خم باده پرست است بده چندان که در توبه نبسته است بده تا این قفس جسم مرا طوطی عمر در هم نشکسته است و نجسته است بده
دل در طلب دنیی دون هیچ منه بر دل غم او کم و فزون هیچ منه خواهی که به بارگاه شاهی برسی از کوی طلب پای برون هیچ منه
آنم که توام ز خاک برداشته ای نقشم به مراد خویش بنگاشته ای کارم به مراد خود چو نگذاشته ای می رویم از آن سان که توام کاشته ای
ای لطف تو دستگیر هر بی سر و پای احسان تو پایمرد هر شاه و گدای من لولیکم گدای بی برگ و نوای لولی گدای را عطایی فرمای
پیری بدر آمد ز خرابات فنای در گوش دلم گفت که ای شیفته رای گر می طلبی بقای جاوید مباش بی باده روشن اندرین تیره سرای
عشقی نبود چو عشق لولی و گدای افگنده کلاه از سر و نعلین از پای پا بر سر جان نهاده دل کرده فدای بگذاشته از بهر یکی هر دو سرای
عیشی نبود چو عیش لولی و گدای او را نه خرد نه ننگ و نه خانه نه جای اندر ره عشق می دود بی سر و پای مشغول یکی و فارغ از هر دو سرای
پیری ز خرابات برون آمد مست دل رفته ز دست و جام می بر کف دست گفتا می نوش کاندرین عالم پست جز مست کسی ز خویشتن باز نرست
نی بر سر کوی تو دلم یافته جای نی در حرم وصل نهاده جان پای سرگشته چنین چند دوم گرد جهان ای راه نما مرا به خود راه نمای
ای کاش به سوی وصل راهی بودی یا در دلم از صبر سپاهی بودی ای کاش چو در عشق تو من کشته شوم جز دوستی توام گناهی بودی
با یار به بوستان شدم رهگذری کردم نظری سوی گل از بی بصری آمد بر من نگار و در گوشم گفت رخسار من اینجا و تو در گل نگری
نی کرده شبی بر سر کویت گذری نی بوی خوشت به من رسیده سحری نی یافته از تو اثری یا خبری عمرم بگذشت بی تو آخر نظری