غزل شمارهٔ ۱۷۷
ای راحت روانم دور از تو ناتوانم باری بیا که جان را در پای تو فشانم این هم روا ندارم کایی برای جانی بگذار تا برآید در آرزوت جانم بگذار تا بمیرم در آرزوی رویت بی روی خوبت آخر تا چند ...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
ای راحت روانم دور از تو ناتوانم باری بیا که جان را در پای تو فشانم این هم روا ندارم کایی برای جانی بگذار تا برآید در آرزوت جانم بگذار تا بمیرم در آرزوی رویت بی روی خوبت آخر تا چند ...
جانا نظری که ناتوانم بخشا که به لب رسید جانم دریاب که نیک دردمندم بشتاب که سخت ناتوانم من خسته که روی تو نبینم آخر به چه روی زنده مانم گفتی که بمردی از غم ما تعجیل مکن که اندر آنم ...
کجایی ای دل و جانم که از غم تو بجانم بیا که بی رخ خوب تو بیش می نتوانم بیا ببین نه همانا که زنده خواهم ماندن تو خود بگوی که بی تو چگونه زنده بمانم چگونه باشد در دام مانده حیران صید...
باز مرا در غمت واقعه جانی است در دل زارم نگر تا به چه حیرانی است دل که ز جان سیر گشت خون جگر می خورد بر سر خوان غمت باز به مهمانی است چون دل تنگم نشد شاد به تو یک زمان باز گذارش به...
دلی یا دلبری یا جان و یا جانان نمی دانم همه هستی تویی فی الجمله این و آن نمی دانم به جز تو در همه عالم دگر دلبر نمی بینم بجز تو در همه گیتی دگر جانان نمی دانم به جز غوغای عشق تو در...
با من دلشده گر یار نسازد چه کنم دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم بر من آن است که با فرقت او می سازم وصلش ار با من بیچاره نسازد چه کنم جانم از آتش غم سوخت نگویید آخر تا غمش یک نفسم جان...
شاید که به درگاه تو عمری بنشینم در آرزوی روی تو وانگاه ببینم دریاب که از عمر دمی بیش نمانده است بشتاب که اندر نفس باز پسینم فریاد که از هجر تو جانم به لب آمد هیهات که دور از تو همه...
شود میسر و گویی که در جهان بینم که باز با تو دمی شادمانه بنشینم به گوش دل سخن دلگشای تو شنوم به چشم جان رخ راحت فزای تو بینم اگر چه در خور تو نیستم قبولم کن اگر بدم و اگر نیک چون ک...
نیست کاری به آنم و اینم صنع پروردگار می بینم صبر از تو نکرد دل والله نیست پروای عقلم و دینم سخنی کز تو بشنود گوشم خوشتر آید ز جان شیرینم در جهان گر دل از تو بردارم خود که بینم که ب...
مرا جز عشق تو جانی نمی بینم نمی بینم دلم را جز تو جانانی نمی بینم نمی بینم ز خود صبری و آرامی نمی یابم نمی یابم ز تو لطفی و احسانی نمی بینم نمی بینم ز روی لطف بنما رو که دردی را که...
بر در یار من سحر مست و خراب می روم جام طرب کشیده ام زآن به شتاب می روم ساغری از می لبش دوش سؤال کرده ام وقت سحر به کوی او بهر جواب می روم از می ناب جزعش گرچه خراب گشته ام تا دهد از...
من آن قلاش و رند بی نوایم که در رندی مغان را پیشوایم گدای درد نوش می پرستم حریف پاکباز کم دغایم ز بند زهد و قرابی برستم نه مرد زرق و سالوس و ریایم ردا و طیلسان یکسو نهادم همه زنار ...
ما چو قدر وصلت ای جان و جهان نشناختیم لاجرم در بوته هجران تو بگداختیم ما که از سوز دل و درد جدایی سوختیم سوز دل را مرهم از مژگان دیده ساختیم بسکه ما خون جگر خوردیم از دست غمت جان م...
ما دگرباره توبه بشکستیم وز غم نام و ننگ وارستیم خرقه صوفیانه بدریدیم کمر عاشقانه بر بستیم در خرابات با می و معشوق نفسی عاشقانه بنشستیم از می لعل یار سرمستیم وز دو چشمش خمار بشکستیم...
ز خواب نرگس مست تو سر گران برخاست خروش و ولوله از جان عاشقان برخاست چه سحر کرد ندانم دو چشم جادوی تو که از نظارگیان ناله و فغان برخاست به تیر غمزه ازین بیش خون خلق مریز که رستخیز ب...
افسوس که باز از در تو دور بماندیم هیهات که از وصل تو مهجور بماندیم گشتیم دگر باره به کام دل دشمن کز روی تو ای دوست چنین دور بماندیم ماتم زدگانیم بیا زار بگرییم بر بخت بد خویش که از...
گرچه ز جهان جوی نداریم هم سر به جهان فرو نیاریم زان جا که حساب همت ماست عالم همه حبه ای شماریم خود با دو جهان چکار ما را ما شیفته یکی نگاریم کی صید جهان شویم چون ما در بند کمند زلف...
ما کانده تو نیاز داریم دست از تو چگونه باز داریم شادان به غم تو چون نباشیم کز سوز غم تو ساز داریم با سوز تو از چه رو نسازیم چون لطف تو چاره ساز داریم تیمار تو گرچه جان بکاهد از جان...
من که هر لحظه زار می گریم از غم روزگار می گریم دلبری بود در کنار مرا کرد از من کنار می گریم از غم غمگسار می نالم وز فراق نگار می گریم دوش با شمع گفتم از سر سوز که من از عشق یار می ...
گر ز شمعت چراغی افروزیم خرمن خویش را بدان سوزیم در غمت دود آن به عرش رسد آتشی کز درون برافروزیم آفتاب جمال بر ما تاب زانکه ما بی رخت سیه روزیم تا ببینیم روی خوبت را از دو عالم دو د...
گرچه دل خون کنی از خاک درت نگریزیم جز تو فریادرسی کو که درو آویزیم گذری کن که مگر با تو دمی بنشینیم نظری کن که خوشی از سر و جان برخیزیم مشت خاکیم به خون جگر آغشته همه از چنین خاک د...
ناخورده شراب می خروشیم بنگر چه کنیم اگر بنوشیم از بی خبری خبر نداریم پس بیهده ما چه می خروشیم تا چند پزیم دیگ سودا کز خامی خویشتن به جوشیم دل مرده برون کشیم خرقه وز ماتم دل پلاس پو...
ناخورده شراب می خروشیم خود تا چه کنیم اگر بنوشیم آنگاه شنو خروش مستان این لحظه هنوز ما خموشیم کو تابش می که پخته گردیم از خامی خویش چند جوشیم چون می نخرند زهد و تقوی پس بیهده ما چه...
خیزید عاشقان نفسی شور و شر کنیم وز های و هو جهان همه زیر و زبر کنیم از تاب سینه آتشی اندر جگر زنیم وز آب دیده سینه تفسیده تر کنیم در ماتم خودیم بیا زار بگرییم خاکستر جهان همه بر فر...