غزل شمارهٔ ۲۸۵
بیا تا بیدلان را زار بینی روان خستگان افگار بینی تن درماندگان رنجور یابی دل بیچارگان بیمار بینی به کوی عاشقان خود گذر کن که مشتاقان خود را زار بینی میان خاک و خون افتاده حیران زهر ...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
بیا تا بیدلان را زار بینی روان خستگان افگار بینی تن درماندگان رنجور یابی دل بیچارگان بیمار بینی به کوی عاشقان خود گذر کن که مشتاقان خود را زار بینی میان خاک و خون افتاده حیران زهر ...
ای خوشتر از جان آخر کجایی کی روی خوبت با ما نمایی بی تو چنانم کز جان به جانم هر سو دوانم آخر کجایی بیمار خود را می پرس گه گه پیوسته از ما مگزین جدایی جانا چه باشد گر در همه عمر گرد...
ای ربوده دلم به رعنایی این چه لطف است و آن چه زیبایی بیم آن است کز غم عشقت سر بر آرد دلم به شیدایی از خجالت خجل شود خورشید گر تو برقع ز روی بگشایی زیر برقع چو آفتاب منیر اندر ابر ل...
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی گره از کار فروبسته ما بگشایی نظری کن که به جان آمدم از دلتنگی گذری کن که خیالی شدم از تنهایی گفته بودی که بیایم چو به جان آیی تو من به جان آمدم اینک ...
بیا که بی تو به جان آمدم ز تنهایی نمانده صبر و مرا بیش ازین شکیبایی بیا که جان مرا بی تو نیست برگ حیات بیا که چشم مرا بی تو نیست بینایی بیا که بی تو دلم راحتی نمی یابد بیا که بی تو...
در سرم عشق تو سودایی خوش است در دلم شوقت تمنایی خوش است ناله و فریاد من هر نیم شب بر در وصلت تقاضایی خوش است تا نپنداری که بی روی خوشت در همه عالم مرا جایی خوش است با سگان گشتن مرا...
پسرا ره قلندر سزد ار به من نمایی که دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی پسرا می مغانه دهی ار حریف مایی که نماند بیش ما را سر زهد و پارسایی قدحی می مغانه به من آر تا بنوشم که دگر نماند...
چه بود گر نقاب بگشایی بی دلان را جمال بنمایی مفلسان را نظاره ای بخشی خستگان را دمی ببخشایی عمر ما شد دریغ ناشده ما بر سر کوی تو تماشایی با وصالت نپخته سودایی از فراغت شدیم سودایی چ...
در کوی تو لولیی گدایی آمد به امید مرحبایی بر خاک درت گدای مسکین با آنکه نرفته بود جایی از دولت لطف تو که عام است محروم چراست بی نوایی پیش که رود کجا گریزد از دست غمت شکسته پایی مگذ...
دلی دارم چه دل محنت سرایی که در وی خوشدلی را نیست جایی دل مسکین چرا غمگین نباشد که در عالم نیابد دل ربایی تن مهجور چون رنجور نبود چه تاب کوه دارد رشته تایی چگونه غرق خونابه نباشم ک...
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید کجایی چه باشد ار رخ خوبت بدین شکسته نمایی نگفتیم که بیایم چو جان تو به لب آید ز هجر جان من اینک به لب رسید کجایی منم کنون و یکی جان بیا که بر تو فشانم ج...
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی چه کنم که هست اینها گل خیر آشنایی همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت که رقیب در نیاید به بهانه گدایی مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید که میا...
زهی جمال تو رشک بتان یغمایی وصال تو هوس عاشقان شیدایی عروس حسن تو را هیچ در نمی یابد به گاه جلوه گری دیده تماشایی بدین صفت که تویی بر جمال خود عاشق به غیر خود نه همانا که روی بنمای...
سحرگه بر در راحت سرایی گذر کردم شنیدم مرحبایی درون رفتم ندیمی چند دیدم همه سر مست عشق دلربایی همه از بیخودی خوش وقت بودند همه ز آشفتگی در هوی و هایی ز رنگ نیستی شان رنگ و بویی ز بر...
کشید کار ز تنهاییم به شیدایی ندانم این همه غم چون کشم به تنهایی ز بس که داد قلم شرح سرنوشت فراق ز سرنوشت قلم نامه گشت سودایی مرا تو عمر عزیزی و رفته ای ز برم چو خوش بود اگر ای عمر ...
همی گردم به گرد هر سرایی نمی یابم نشان دوست جایی وگر یابم دمی بوی وصالش نیابم نیز آن دم را بقایی وگر یک دم به وصلش خوش برآرم گمارد در نفس بر من بلایی وگر از عشق جانم بر لب آید نگوی...
این حادثه بین که زاد ما را وین واقعه کاوفتاد ما را آن یار که در میان جان است بر گوشه دل نهاد ما را در خانه ما نمی نهد پای از دست مگر بداد ما را روزی به سلام یا پیامی آن یار نکرد یا...
رخ نگار مرا هر زمان دگر رنگ است به زیر هر خم زلفش هزار نیرنگ است کرشمه ای بکند صدهزار دل ببرد ازین سبب دل عشاق در جهان تنگ است اگر برفت دل از دست گو برو که مرا بجای دل سر زلف نگار ...
شدم از عشق تو شیدا کجایی به جان می جویمت جانا کجایی همی پویم به سویت گرد عالم همی جویم تو را هر جا کجایی چو تو از حسن در عالم نگنجی ندانم تا تو چونی یا کجایی چو آنجا که تویی کس را ...
نیم بی تو دمی بی غم کجایی ندارم بی تو دل خرم کجایی به بویت زنده ام هر جا که هستی به رویت آرزومندم کجایی نیایی نزد این رنجور یک دم نپرسی حال این درهم کجایی چو روی تو نبینم هر سحرگاه...
درین ره گر بترک خود بگویی یقین گردد تو را کو تو تو اویی سر مویی ز تو تا با تو باقی است درین ره در نگنجی گرچه مویی کم خود گیر تا جمله تو باشی روان شو سوی دریا زانکه جویی چو با دریا ...
درین ره گر به ترک خود بگویی ببینی کان چه می جویی خود اویی تو جانی و چنان دانی که جسمی تو دریایی و پنداری که جویی تویی در جمله عالم آشکارا جهان آیینه توست و تو اویی نمی دانم چو بحر ...
گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند مویی برآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی به بوی زلف تو هر دم حیات تازه می یابم وگر نه بی تو از عیشم نه رنگی ماند و نه بویی به یاد سرو بالایت روان...
نه از تو به من رسید بویی نه وصل توام نمود رویی اندیشه هجر دردناکت آویخته جان من به مویی سودای تو در دلم فکنده هر لحظه به تازه جست و جویی با آنکه ز گلشن وصالت دانم نرسد به بنده بویی...