غزل شمارهٔ ۹۷
ای دل چو در خانه خمار گشادند می نوش که از می گره کار گشادند در خود منگر نرگس مخمور بتان بین در کعبه مرو چون در خمار گشادند از خود بدرآ در رخ خوبان نظری کن در خان منشین چون در گلزار...

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶ یا ۶۸۸ هجری قمری در حدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او میتوان علاوه بر دیوان اشعار به مثنوی عشاقنامه و کتاب لمعات اشاره کرد. کتاب لمعات عراقی از روی نسخهای که به تلاش همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است. «رسالهٔ اصطلاحات» نیز از روی نسخهٔ دیگری که به کوشش آقای محمد بیدآباد از همراهان وبگاه تصوف ایرانی آماده شده به گنجور اضافه شده است.
ای دل چو در خانه خمار گشادند می نوش که از می گره کار گشادند در خود منگر نرگس مخمور بتان بین در کعبه مرو چون در خمار گشادند از خود بدرآ در رخ خوبان نظری کن در خان منشین چون در گلزار...
نخستین باده کاندر جام کردند ز چشم مست ساقی وام کردند چو باخود یافتند اهل طرب را شراب بیخودی در جام کردند لب میگون جانان جام در داد شراب عاشقانش نام کردند ز بهر صید دل های جهانی کمن...
نگارا جسمت از جان آفریدند ز کفر زلفت ایمان آفریدند جمال یوسف مصری شنیدی تو را خوبی دو چندان آفریدند ز باغ عارضت یک گل بچیدند بهشت جاودان زان آفریدند غباری از سر کوی تو برخاست وزان ...
ای صبا جلوه ده گلستان را با نوا کن هزاردستان را بر کن از خواب چشم نرگس را تا نظاره کند گلستان را دامن غنچه را پر از زر کن تا دهد بلبل خوش الحان را گل خوی کرده را کنی گر یاد کند ایث...
فرستاد دریای فضل و هنر بدین خشک لب بحری از شعر تر روان کرد جویی ز بحر روان که دارد همی ز آب کوثر اثر روانی لفظ روانبخش او ببرد آبروی نسیم سحر دل ناتوانم همانا بدید فرستاد بهر دل من...
طاب روح النسیم بالاسحار این دورالندیم بالادوار در خماریم کو لب ساقی نیم مستیم کو کرشمه یار طره ای کو که دل درو بندیم چهره ای کو که جان کنیم نثار غمزه یار مست و ما مخمور لعل او تابد...
راه باریک است و شب تاریک و مرکب لنگ و پیر ای سعادت رخ نمای و ای عنایت دست گیر تا قدم زین وحشت آباد عدم بیرون نهم ز آن سرای راحت آباد قدم جویم نصیر جذبه ای تا بر کشم جان را ز قعر چا...
حبذا صفه سرای کمال خوشتر از روی دلبران به جمال طیره از زلف او ریاض بهشت خجل از ذوق او نعیم وصال هفتمین طارم آستانه او هشتمین بوستان صف نعال هر یک از جام قبه نورش جام گیتی نما به اس...
حبذا صفه بهشت مثال برترین آسمانش صف نعال مجلس نور و جلوه گاه سرور روضه انس و بارگاه وصال بیت معمور او مقر شرف سقف مرفوع او سپهر جلال غرفش خوشتر از ریاض بهشت شرفش خوشتر از شکوه کمال...
دوش مانا شنید فریادم کرد بیمار پرسشی بادم من هم از روی باد پیمایی نفسی با نسیم بگشادم با دلش رمزکی فرو گفتم به کف او پیامکی دادم گفتم ار چه تو نیز بیماری خبری ده ز صحت آبادم نفسی ا...
شهبازم و شکار جهان نیست در خورم ناگه بود که از کف ایام برپرم چون می توان ز دست شهان طعمه یافتن از دست روزگار چرا غصه می خورم بر فرق کاینات چرا پا نمی نهم آخر نه خاک پای عزیز پیمبرم...
می بیاور ساقیا تا خویشتن را کم زنیم کار خود چون زلف خوبان در هم و برهم زنیم از سر مستی همه دریای هستی بر کشیم فارغ آییم از خود و هر دو جهان را کم زنیم بگسلیم از هم طناب خیمه هفت آس...
هنوز باغ جهان را نبود نام و نشان که مست بودم از آن می که جام اوست جهان به کام دوست می مهر دوست می خوردم در آن نفس که ز جان جهان نبود نشان به چشم یار رخ خوب یار می دیدم در آن مقام ک...
قبله روی صوفیان بارگه صفای او سرمه چشم قدسیان خاک در سرای او گوهر بحر اجتبا مهر سپهر اصطفا یافته نور انبیا روشنی از ضیای او تافته حسن ایزدی از رخ خوب احمدی خضر بقای سرمدی یافته از ...
لاح صباح الوصال در شموس القراب صاح قماری الطرب دار کیوس الشراب شاهد سرمست من دید مرا در خمار داد ز لعل خودم در عقیق مذاب چهره زیبای او برده ز من صبر و هوش جام طرب زای او کرده نهادم...
ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته گوی در میدان وحدت کامران انداخته رایت مهر جمالت لایزال افروخته سایه چتر جلالت جاودان انداخته تاب انوار جمالت بهر اظهار کمال پرتوی بر ظلمت آباد جهان ...
ای جلالت فرش عزت جاودان انداخته عکس نورت تابشی بر کن فکان انداخته نقشبند فطرتت نقش جهان انگیخته بر بساط لامکان شکل مکان انداخته چیست عالم نیم ذره در فضای کبریات آفتاب قدرتت تابی بر...
منم ز عشق سر از عرش برتر آورده به زیر پای سر نه فلک درآورده به بحر نیستی از بیخودی فرو رفته سر خودی ز در بیخودی در آورده نهاده پای طرب بر سر بساط نیاز گرفته دست تمنا و بر سر آورده ...
ای رخت مجمع جمال شده مطلع نور ذوالجلال شده عاشق روت لم یزل گشته شاکر خوت لایزال شده ذروه عرش و قسوه ملکوت زیر پای تو پایمال شده در نوشته سرادق جبروت محرم پرده وصال شده با جمال قدم ...
که برد از من بی دل بر جانان خبری یا که آرد ز نسیم سر کویش اثری جز صبا کیست کزین خسته برد پیغامی جز نسیم از بر دلدار که آرد خبری ای صبا چند روی گرد گلستان و چمن چند آشفته کنی طره هر...
دلا در بزم عشق یار هان تا جان برافشانی که با خود در چنان خلوت نگنجی گر همه جانی چو گشتی سر گران زان می سبک جان برفشان بر وی که در بزم سبک روحان نکو نبود گران جانی تو آنگه زو خبر یا...
ای باد برو اگر توانی برخیز سبک مکن گرانی بگذر سحری به کون جانان دریاب حیات جاودانی باری تو نه ای چو من مقید از وی به چه عذر باز مانی خاک در او ببوس و از ماش خدمت برسان چنان که دانی...
اگر وقت سحر بادی ز کوی یار در جنبد دل بیمار مشتاقان ز هر سو زار در جنبد ور از زلفش صبا بویی به کوی بی دلان آرد ز هر کویی دو صد بی دل روان افگار در جنبد ز باد کوی او در دم دل رنجور ...
دل تو را دوست تر ز جان دارد جان ز بهر تو در میان دارد گر کند جان به تو نثار مرنج چه کند دسترس همان دارد با غمت زان خوشم که جان مرا غمت هر لحظه شادمان دارد بر دلم بار هجر پیش منه آخ...