شمارهٔ ۴۱۷
بر طرف ماه زلف تو آمد شب سیاه اینست آن شبی که به است از هزار ماه بی روی تو هزار مصیبت کشیده ایم گر زانکه روی وا نکنی وا مصیبتاه آن کس که راه بر من بی صبر و دین زده ست سرویست خوشخرا...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بر طرف ماه زلف تو آمد شب سیاه اینست آن شبی که به است از هزار ماه بی روی تو هزار مصیبت کشیده ایم گر زانکه روی وا نکنی وا مصیبتاه آن کس که راه بر من بی صبر و دین زده ست سرویست خوشخرا...
وقت گل زان گونه کز گل سبزه تر می دمد کشته آن غمزه را از خاک نشتر می دمد می زند تیغ قدت در باغ با سرو سهی بید را زان رو به جای برگ خنجر می دمد کس نیابد بوی راحت از دل محنت کشم آری آ...
من که از سوز دل غمزده گشتم همه آه بین چو آهم به سر از دود دل این چتر سیاه گریه گویند گناه است ز شوق رخ خوب چند دور از تو بود دیده من غرق گناه خاطر از مشغله خسته دلان رنجه مدار پادش...
اشکم از دیده چو بی آن رخ گلگون بچکد لاله ها بردمد از خاک وز آن خون بچکد جز گیاه غم و اندیشه لیلی ندمد دانه اشک که از دیده مجنون بچکد دارم از اشک جگرگون جگری غرقه به خون خواه ماند ب...
ابروی تو هرکه دید ای ماه زد نعره که الهلال والله از عرش گذشت دست همت وز فرش حریم توست کوتاه خواهم به هوای تو بتان را کس نیست تورا چو من هواخواه هیچ است دهانت لیکن از وی افتاده بسی ...
رحمی بده خدایا آن سنگدل جوان را یا طاقتی و صبری این پیر ناتوان را بختم جوان و عقلم پیر است لیک عشقش آورده زیر فرمان هم پیر و هم جوان را گر زرد شد گیاهی در خشکسال هجران پژمردگی مباد...
حرص چه ورزی که ز سودا و سود پنج تو شش گردد و هشت تو نه رنج طلب را همه بر خود مگیر یطلبک الرزق کما تطلبه
نی غنچه باغ من طراوت گیرد نی شربت عیش من حلاوت گیرد از خم سعادتم اگر باده دهند در ساغر من رنگ شقاوت گیرد
کجاست منزلت ای گنج دیریاب کجا کجا نشان تو یابم درین خراب کجا نهان چو آب حیاتی درین سرای فریب کجا وصال تو جویم درین سراب کجا لبت به کام رقیبان چگونه آتش شوق نشیند از دلم آتش کجا و آ...
چو گشت این قصب جامه یعنی که خامه به تسوید این نسخه خوش مشرف به لحن صریر این صدا آمد از وی که نعم المؤلف و نعم المؤلف
چو در طریق ارادت نگار ما دودل است به هر کجا رود از کوی یکدلان بحل است ز چین به لوح جبینش هزار نقش خطاست چه سود ازانکه رخش رشک صورت چگل است ز لطف و قهر وی آسودگی نیابد کس مزاج او چو...
آن مه که به دل حرف وفا کرده درست دی بود به حمام پس از صبح نخست آبی به سرم ریخت ز سرچشمه لطف وز لوح دلم نقش بتان پاک بشست
آب سخنم روان که می خواهم نیست شایسته به هر زبان که می خواهم نیست از گفت و شنید و خواندن آن هستم شرمنده که آنچنان که می خواهم نیست
ای آرزوی جان دهن از گفت و گو مبند بر عاشقان خسته در آرزو مبند خار ستیز در قدم اهل دل مریز بر طالبان وصل ره جست و جو مبند گرد عذار دایره عنبرین مکش بر آفتاب سلسله مشکبو مبند در زلف ...
با اشک خونین دور از تو ای ماه بثی و حزنی اشکوا الی الله رو در تو دارند از دین و دنیا مردان دانا رندان آگاه دامان وصلت نتوان گرفتن دست از دو عالم ناکرده کوتاه هرچند گیرم راه سلامت ل...
عاشق به سینه بهر تو پیکان فرو خورد مانند ریگ تشنه که باران فرو خورد عیبم مکن که جیب صبوری فرو درم تا کی کسی به دل غم هجران فرو خورد بندد درون غنچه همه تو به تو گره خونابه ای کزان ل...
واعظ خر است و انجمن وعظ خرگله گر خر رود به خرگله نتوان ز خر گله از صوت طفل خرد تواجد کند بلی راه سماع خر بود آواز زنگله آسودگی مجوی ز واعظ که خلق را جز درد سر نمی دهد از بانگ و مشغ...
این همه خون از لب لعل تو دل چون می خورد انگبین نتوان چنین خوردن که او خون می خورد شیخ شهر ما که بودی شهره در کم خوارگی از همه در دور لعلت باده افزون می خورد جز گل حسرت نیارد بار در...
هست انجمن ما چمنی پر گل و لاله گل عارض ساقیست دراو لاله پیاله افسرده چو ژاله ست نگهدار خدایا از ساحت این تازه چمن آفت ژاله باشد سخن عشق یکی لیک گرفته عارف ز دل صافی و واعظ ز رساله ...
چو نی از ناله بیشم قصه هجران فرو ریزد دلم گردد ز غم خون خونم از مژگان فرو ریزد ملایک بس که می گریند شبها از فغان من عجب نبود که چون ابر از فلک باران فرو ریزد ز بس دامنکشان بر کشتگا...
ببین پیاله هزاران به روی دشت ز لاله به روی دشت قدم نه به روی دست پیاله حواله بود به وقت گلم که رخ بنمایی اگر چه گل نکشی پرده با خدات حواله به بزم عشق تو مستغنیم ز ساقی و مطرب میم ت...
هر شب ز غمت بس که دلم زار بنالد از ناله زارم در و دیوار بنالد بی روی تو نالد دل ازین سینه صد چاک چون مرغ قفس کز غم گلزار بنالد آه از دل سخت تو که یک ره نکنی گوش گر عاشق دلسوخته صد ...
ز چشمم ریخت چندان آب کامد خون ز دنباله کنون افتد به جان خون دلم پرکاله پرکاله چه خیزد بی تو از گشت چمن چون ساقی دورم دهد در بزم گل خون جگر از ساغر لاله به هر باغی که سوزم بی تو از ...
سرو من در سایه سنبل سمن می پرورد سبزه تر در کنار نسترن می پرورد باغبان گر بیند آن رخسار و خط ماند خجل زان گل و ریحان که بر طرف چمن می پرورد مایه بخش اشک غماز آمد از خونابه دل دشمن ...