شمارهٔ ۴۲۵
بی لعل تو دل درون سینه خون است چو می در آبگینه غمهای تو برد صبرم از دل تاراج سپاه شد خزینه مرغ دل من ز روی و خالت از خرمن ماه چید چینه سر زد ز دلم گیاه مهرت آن را مدرو به داس کینه ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بی لعل تو دل درون سینه خون است چو می در آبگینه غمهای تو برد صبرم از دل تاراج سپاه شد خزینه مرغ دل من ز روی و خالت از خرمن ماه چید چینه سر زد ز دلم گیاه مهرت آن را مدرو به داس کینه ...
عید است و چون گل هر کسی خندان به روی یار خود ما و دلی چون غنچه خون بی سرو گل رخسار خود خلقی شده در جست و جو هر سو که ماه عید کو عید من آن کان ماهرو بنمایدم دیدار خود تا چند خون دل ...
غزال من که لبش رو به سبزی آورده به سبزه زار ختن مشکبو گیا خورده چه گویم از خط سبزش که گرد چشمه نوش بنفشه ایست به آب حیات پرورده بود ز دور خطش فتنه هر سر مویی چه فتنه ها که درین دور...
خیز ساقی کز فروغ صبح شد خاور سفید زاغ شب را ساخت گردون چون حواصل پر سفید صبح کافوری سحاب از آسمان کافور بار بیضه کافور را ماند زمین یکسر سفید دی که کرد از دشت طی دیبای سبز سبزه را ...
وقت گل ترک می و جام که چه دوری از یار گل اندام که چه مجلس آراست گل توبه شکن توبه از باده گلفام که چه می پرستان همه در رقص طرب گر گرانجان نیی آرام که چه سخن عشق مگو با زاهد نکته خاص...
ماه نو بر شکل جام آمد نماز شام عید یعنی از جام طرب خالی مباش ایام عید کرد یک بار دگر عید از مه نو جام دور می پرستان سرخوشند امشب ز دور جام عید خوان کم خواران ماه روزه را برداشتند ب...
گل را فراز شاخ بین در جلوه ناز آمده شرح نیاز خویش را بلبل نواساز آمده دامان دشت و گلشن از لعل و زمرد پر شود زینسان که گنجور زمین گنجینه پرداز آمده شد لاله شمع بزم گل اینک ببین پروا...
شبم چون دل ز تاب تب بسوزد ز آهم بر فلک کوکب بسوزد چنان از سوز دل شد قالبم گرم که ترسم جامه از قالب بسوزد لبت هست آتشین لعلی که هرگاه خیال بوسه بندم لب بسوزد به روز هجر ازان سوزم که...
چو حلقه دور افق بر من است تنگ شده که حلقه سر زلف توام ز چنگ شده مجو عمارت دین از دلم که این خانه خراب کرده آن چشم شوخ شنگ شده چرا کشم پی مرهم خدنگت از دل ریش که مرهم دل ریش من این ...
گذشت از حد خروش و گریه ابر نوبهاران را کجا دانست یارب درد و داغ دل فگاران را مبار ای ابر روز گشت آن چابک سوار آخر که دیده بر ره است از دیرباز امیدواران را ازین عشق جگرخواره چه دارم...
به مه آن رخ چرا کنم تشبیه ترک تشبیه ناموجه به گرچه آمد مشبه به خوب هست صد بار ازو مشبه به
با طبل اجل کوس نمی دارد سود صیت کی و کاووس نمی دارد سود زین غم همه انفاس من افسوس شده ست افسوس که افسوس نمی دارد سود
خوش آن منزل که ماهی باشد آنجا ز خیل حسن شاهی باشد آنجا قبا گرددهزاران خرقه هر جای که چون تو کج کلاهی باشد آنجا به باغ ار بگذری سرو خرامان کم از شاخ گیاهی باشد آنجا برآن لب چون کند ...
هرکه خواهد که در زمانه به جود به صد آوازه نامزد گردد گو دو کف صفر کن به بخشش مال که یکی از دو صفر صد گردد
توسنت را رکاب ماه نو است در رکاب تو مه پیاده رو است از عنان تو باز می ماند مسرع وهم اگرچه تیزدو است طاق گردون که پیشتر بستند بهر ایوان حشمت تو خو است آنچه دارم ز لاله زار رخت بر دل...
قلبی بصفاء خدکم مفتون نطقی بصفات قدکم موزون از عشق شما جنون من نیست عجب انتم لیلی و صبکم مجنون
از سوزش سودای تو ای شاه فرید دارم دل ریش را نمکسود قدید هرچند بود جدید را ذوق دگر ما را ز قدید تو بود ذوق جدید
چون به شرح غم تو خامه نهم بر کاغذ گردد از اشک من و خانه به هم تر کاغذ وصف ضعف تن و رنگ رخ من خواست مژه ساخت از موی قلم وز ورق زر کاغذ با خود آورد دلم نامه شوقت ز ازل آن چنان کز سفر...
تا به چشم تو سرمه ره کرده خانه مردمان سیه کرده سال تو چارده نکرده تمام نام تو ماه چارده کرده روی تو بهر خانه ویرانان در شب تیره کار مه کرده مهر رخسار عالم افروزت چاک در جیب صبحگه ک...
هیچ نقلم به دهان چون دهنت نیست لذیذ میوه ای پیش لبم چون ذقنت نیست لذیذ نطق طوطی که به شکرشکنی مشهور است با وجود لب شکر شکنت نیست لذیذ می گزی لب عوض نقل به مستی آری هیچ نقلی چو لب خ...
رخت را مه نخوانند اهل توجیه که روشن نیست چندان وجه تشبیه مکن از خوان وصلت منع سایل که خارج باشد از قانون توجیه غمت با دل دو حرف آمد ز یک جنس که آن مدغم بود وین مدغم فیه اگر حاجت به...
حلقه زر تا به گوشت جای کرد ای سیمبر قامتم چون حلقه شد زین رشک و رخسارم چو زر بست زرین حلقه ات راه خلاص از هر طرف بر دل من چون برد مسکین از آنجا ره بدر آن چنان از حلقه نبود گوش تو ه...
ای به خوبی رخ تو از مه به قصه ماه با تو کوته به به مه آن رخ چرا کنم تشبیه ترک تشبیه ناموجه به گرچه آمد مشبه به خوب هست صد بار ازان مشبه به تا شدی تو عزیز مصر جمال حسن یوسف نهفته در...
ز رشک قدت ای سرو سمنبر به صد پاره دلی دارد صنوبر به باغ خلد اگر شاخ گلی هست تو آن شاخ گلی ای شوخ دلبر نهال حسنی و ما چشم داریم که آریمت به آب دیده در بر مرا کشتی و تکبیری نگفتی چه ...