شمارهٔ ۴۵۰
ای تو را از گل سیراب تنی نازک تر بر تن از برگ سمن پیرهنی نازک تر نیست بر هیچ بدن راست بدین لطف قبا نیست در هیچ قبا زین بدنی نازک تر زین همه تازه نهالان که به بر آمده اند نیست کس را...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ای تو را از گل سیراب تنی نازک تر بر تن از برگ سمن پیرهنی نازک تر نیست بر هیچ بدن راست بدین لطف قبا نیست در هیچ قبا زین بدنی نازک تر زین همه تازه نهالان که به بر آمده اند نیست کس را...
ماییم شسته زآب می دست از همه آلودگی سوده سری در پای خم وز درد سر آسودگی وقتی به عشق نیکوان بودم ز بودخویش گم و اکنون به خود درمانده ام خوش وقت آن گم بودگی تا سر به بالینم ز تو بر ب...
ای تو را دامن ز گلبرگ بهاری پاکتر غنچه وارم هر دم از شوقت گریان چاکتر بود خاک آستانت از غبار غیر پاک شد ز شست و شوی آب چشمم اکنون پاکتر ریختی صد بیگنه را خون که تیغت کس ندید نیست ش...
تویی آن آفتاب عالم آرای که داری در دل هر ذره ای جای جمالت را عماری در عمارت نمی گنجد سوی ویران ما آی مپوش از ما به ما نور رخ خویش به گل خورشید تابان را میندای میان ما و تو ماییم پر...
ای دهانت ز لب و لب ز دهان شیرینتر خنده شیرین و سخن گفتن ازان شیرینتر نرسد با لب تو لاف سخن طوطی را گرچه هست از همه شیرین سخنان شیرینتر در دل تنگ لبت همچو شکر شیرین است لیک در دیده ...
آمدی و آتشم به خانه زدی نلت ماکان منتهی آمدی دستگیر مریض کیست طبیب یا طبیب القلوب خذ بیدی بی رخت زندگی نمی خواهم لیت روحی یزول عن جسدی لامع است از جمال طلعت تو لمعات تجلی احدی هرچه...
خوشا گل کامده ست از نازنینان چمن بر سر بساط سبزه زیر پای و چتر نارون به سر ز بیماری به بالین سر نهاده نرگس رعنا پی بیمار پرسیش آمده سرو و سمن بر سر همانا لاله شمع جمع نوخیزان باغ آ...
بر اوج حسن چون خورشید فردی ولی هرگز به گرد ما نگردی ازانم چون شفق در خون که بی تو نهاده ست آفتابم رو به زردی شود طی بر دعاهای تو یکسر اگر طومار عمرم در نوردی ز خوان عشق تو جز غم نخ...
ای سهی سرو تو را سنبل مشکین بر سر عقلم از سر بربودی و دل و دین بر سر هست سنبل به چمن شاه ریاحین لیکن آمده کاکلت از شاه ریاحین بر سر تا تو را دیده ام از حسن جهانی به نیاز می کشم پیش...
چند باشم چشم بر در گوش بر آواز پای روزی از راه ترحم بر من بیدل درآی گرچه برجا مانده ام در کنج هجر از ضعف تن چون رسد آواز پایت برجهم بیخود ز جای تا تو نگشادی در غمخانه ام نگشاد بخت ...
عمری ست نور چشم جهان بین ماست یار بی نور مانده چشم جهان بین کجاست یار بر خاک ره چو سایه فتادیم و هم چنان خورشید اوج کنگره کبریاست یار دردی جداست همدم هر تار موی من تا با رقیب همدم ...
خرم آن کس که برد پی به ره هیچ کسی تا درین ره ننهی پای به جایی نرسی هرچه جز شستن دست هوس از حاصل خویش باشد اینجا همه بی حاصلی و بوالهوسی تا بری عهد به سر نسبت از آدم بگسل عهد الله ا...
رخ زرد دارم ز دوری آن در زده باغ و دردم درون دل آذر چو من کاست گویی شب فرقت تو مه نو که باشد بدین گونه لاغر خطت خضر جعد کجت مشک تبت تنت سیم لعل لبت تنگ شکر به جنب نعیم شهید محبت به...
همی دهد خبر از گل نسیم صبحدمی ز گشت باغ میاسا به عذر بی درمی به دست اگر درمت نیست کن به باده گرو قبای محترمی و کلاه محتشمی به پیش ناوک غم هر گلی کنون سپریست چرا چنین هدف ناوک هزار ...
لله الحمد که بعد از سفر دور و دراز می کنم بار دگر دیده به دیدار تو باز مژه بر هم نزنم پیش تو آری نه خوش است که تو را چهره بود باز و مرا دیده فراز تا شد از عشق تو سررشته کارم روشن ه...
بتابی بر همه چون ماه و از من روی برتابی به هر کس شکر و شیری و با من آتش و آبی کشی هر کج نهادی را کمان آسا به سوی خود مرا دور افکنی از پیش رو چون تیر برتابی شب از محراب ابرویت چو ما...
خرامان بگذر ای سرو سرافراز چو سایه سرو را از پا درانداز بنازم چشم شوخت را که با من کند صد ناز بیش از بهر یک ناز ز غم گفتی مسوز این هم چنان است کز آتش شمع را گویند مگداز رقیبت کشته ...
جهانی تازه شد از فیض تو ای ابر نوروزی من لب تشنه را تا چند بهر قطره ای سوزی سیه شد روز من زین غم که گیرم زلف شبرنگت نمی دانم که این دولت کیم خواهد شدن روزی ز تاب خشم رخ افروختی و آ...
از خزان برگ رزان ریزان شد ای گل چهره خیز یاد کن از برگ ریز عمر و می در جام ریز شد زرافشان فرش مینارنگ می سازد سپهر ز ابر پرویزن که گردد بر سر زر سیم بیز باغ شد بی برگ و اکنون هم خو...
به هر که هست چو شیر و شکر درآمیزی مرا ببینی و از من ز دور بگریزی هزار حیله کنم تا رسم به صحبت تو هنوز پیش تو من نانشسته برخیزی بکش مرا و مکن قصد دیگران تاکی به قصد کشتن من خون دیگر...
ای مه خرگه نشین از رخ برافکن پرده ا شاد کن آخر گهی دلهای غم پرورده را گر به گورستان مشتاقان سواره بگذری جان دمد در تن صدای سم اسبت مرده را جان به لب آوردیم لب بر لبم نه یک نفس تا ب...
دل تا در دلبر به تظلم شده باد تن بر درش از در ترحم شده باد چون نیست حجاب او به جز هستی ما در هستی او هستی او گم شده باد
بود پاک از رنگها بی شیشه نور آفتاب چون به رنگ شیشه ظاهر گشت شد برخود حجاب گر نه رنگ شیشه ها گردد حجاب نور او سطوت اشراق آن را مشکل آرد دیده تاب شد حجاب آیینه نور جمال محتجب ان هذا ...
پشت و پهلویی رساند از خوان شه دهدار و گفت خصم گو دندان مزن گر نیک یا بد می خورم اجره حمالی پشت است این پهلو مرا لقمه ای گر می خورم از پهلوی خود می خورم