شمارهٔ ۴۶
ای رشک شاخ طوبی بالای دلربایت بر وی لباس خوبی چست است چون قبایت بر فرق تاجداران کفش تو تاج و هر یک بنهاده تاج از سر چون کفش پیش پایت سرهای سربلندان در حلقه کمندت دلهای نازنینان در ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ای رشک شاخ طوبی بالای دلربایت بر وی لباس خوبی چست است چون قبایت بر فرق تاجداران کفش تو تاج و هر یک بنهاده تاج از سر چون کفش پیش پایت سرهای سربلندان در حلقه کمندت دلهای نازنینان در ...
از زیب خطت عذار نایافته زین نبود ز تو تا مه سر مویی مابین باشد زشعاع رخ دو چشم تو دو عین بینی الفی کشیده بین العینین
خطت فتنه ست و لبها فتنه انگیز دلم زان فتنه خون و دیده خونریز دلی آویخته زلفت ز هر موی که را باشد چنین زلفی دلاویز ز شکل قامتت شد کشته خلقی تو را گر میل قتل ماست برخیز تو چشمی و بود...
عشق تو منسوخ ساخت دفتر علامگی بر ورق ما نوشت حرف سیه نامگی خلعت شه باد چست بر قد خاصان که هست جامه درویش بس خلعت بی جامگی در ره خودکامه ای خاک شدیم و هنوز از سر او کم نشد نخوت خودک...
تیر مژه تنها به دل تنگ مینداز زین بیش میان دل و جان جنگ مینداز وقف غم و درد است دل ای مایه عشرت ره جانب این غمکده تنگ مینداز سختی دل خویش مگو پیش رفیقان در حلقه مرغان حرم سنگ میندا...
بیا ای عشق پر غوغا که در هر جا فرود آیی غم آری جان گدازی عمر کاهی محنت افزایی چه گفتم لوحش الله چون ز رخ پرده براندازی جهان را زیب و فر بخشی و عالم را بیارایی تو چون غنچه درون حجله...
دلا ز قید حریفان بی خرد بگریز تو مرغ زیرکی از دام دیو و دد بگریز قبول صحبت نیکان اگر نیی باری یکی بکوش و ز هم صحبتان بد بگریز بس است ز ابجد عشق ای پسر تو را این حرف که ذکر اب مکن ا...
گرفت خاطرت از عاشقان شیدایی که زود می روی ای جان و دیر می آیی زمان وصل بسی کوته است و هجر دراز دگر نماند درین محنتم شکیبایی برون فتاد دلم بی رخت ز پرده صبر روا مدار که کارم کشد به ...
زهی مهر از رخت شرمنده مه نیز ز خیل عشق تو سلطان سپه نیز ز دست عشق تو داد از که خواهم که دارد داغ عشقت پادشه نیز مکن بی موجبی ما را گنهکار چو کشتن می توانی بیگنه نیز گذشتی دی به صد ...
شب که رفتی ز برم مونس جان که شدی مردم دیده خونابه فشان که شدی بهر مهمانی تو مایده عیش که ساخت وز لب و خط نمک و سبزی خوان که شدی همچو گل خنده زنان رفتی و چون سرو روان گل خندان که و ...
پیر شدیم و به دل داغ جوانان هنوز ماند تن از کار و جان طالب جانان هنوز رسته دندان گشاد رخنه حرمان و من کام طلب از لب تنگ دهانان هنوز تن شده مویی و مو گشته سفید و دلم مویه کنان از غم...
بهر خدنگ آه از بیداد دلستانی باشد به پهلوی دل هر استخوان کمانی از ناله دمادم فرسوده شد زبانم می بایدم ز آهن همچون جرس زبانی عمری به پیش تیرش بودی تنم نشانه اینک به سینه هرجا از زخم...
رفتی و من ملازم این منزلم هنوز ز آب مژه به کوی تو پا در گلم هنوز راندی چو برق محمل خود گرم و من چو ابر در گریه و فغان ز پی محملم هنوز بگسست چون زمام شتر رشته حیات دست از دوال محمل ...
ای خواجه چه جویی ز شب قدر نشانی هر شب شب قدر است اگر قدر بدانی روشن به تو گویم که شب قدر کدام است گر زانکه تو ادراک شب قدر توانی آنست شب قدر که بر جان محمد قرآن عظیم آمده و سبع مثا...
آمد بهار و گلرخ من در سفر هنوز خندید باغ و چشم من از گریه تر هنوز شاخ شکوفه از خطر دی برست لیک باشد ز آه سرد منش صد خطر هنوز آمد درخت گل به بر اما چه فایده چون آن نهال تازه نیامد ب...
برگل از سبزه خط غالیه بویی داری چشم بد دور چه آراسته رویی داری چه دلاویز بود زلف تو یارب که دراو صد دل آویخته از هر سر مویی داری با همه نیک بود خوی تو لیکن چو فتد با منت کار چه گوی...
دیده جز خاک درت خواب نبیند هرگز تشنه در واقعه جز آب نبیند هرگز چشم قلاب تو بهر کشش خاطر ما چون خم زلف تو قلاب نبیند هرگز هر زمان دل به سگ کوی تو مشتاق تر است سیری از صحبت احباب نبی...
در وقت گل ای بلبل فریاد بسی داری خوش وقت تو کز هرگل فریادرسی داری از قافله لیلی گر واپسی ای مجنون این بس که به گوش از وی بانگ جرسی داری از کوی وی ای زاهد مایل سوی فردوسی گر نغلطم ا...
یاد بادت که ز من یاد نکردی هرگز دل ناشاد مرا شاد نکردی هرگز کردم آباد به صد خون جگر خانه چشم جا درین منزل آباد نکردی هرگز گوشت ای سیمبر از حلقه زرگشت گران یا تو خود گوش به فریاد نک...
روشن شبی که شمع شبستان من شوی ظلمت زدای کلبه احزان من شوی جان ریختم به پای تو از چاک سینه کاش پا در حریم سینه نهی جان من شوی پاکان نیند درخور تو سینه ها کباب من چون پزم خیال که مهم...
رفت عقل و صبر و هوش ای دل مکن از ناله بس کاروان چون شد روان شرط است فریاد جرس تا بود جان در تن از وی عارض و خالت مپوش چون زید بی آب و دانه مرغ مسکین در قفس از دلم شوق تو خیزد وز دل...
از هیچ نشان داده دهانی که تو داری بر موی کمر بسته میانی که تو داری صد جامه جان چاک شود چون بخرامد با لطف قبا سرو روانی که تو داری شد از کشش ابروی تو قامت ما خم کس را نرسد زور کمانی...
رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند ...
ای روی تو گل دهان و لب نقل و نبیذ عیش همه از لذت وصل تو لذیذ تا چشم بد زمانه ماند ز تو دور از دست منت باد به گردن تعویذ