شمارهٔ ۴۷
بده به رسم صبوح ای حریف جام شراب که شیخ واقعه بین را گذشت عمر به خواب ازان شراب که چون دیده را کند روشن وجود کون نماید چنانکه هست سراب ازان شراب که از جوش اگر فرود آید قباب چرخ شود...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بده به رسم صبوح ای حریف جام شراب که شیخ واقعه بین را گذشت عمر به خواب ازان شراب که چون دیده را کند روشن وجود کون نماید چنانکه هست سراب ازان شراب که از جوش اگر فرود آید قباب چرخ شود...
به دهدار گفتم که بردار بخش ازان صره کز وی سر افراشتم ز انصاف دم زد کزان بخش من همان بس که در راه برداشتم
رفت آنکه کام خواهم از لعل جانفزایت یک گام بس به فرقم از نعل بادپایت بستی قبا و رفتی بازآ که در فراقت بر من لباس هستی شد تنگ چون قبایت خو کرده ام به تیغت از زخم او ننالم ترسم که گر ...
گل گرچه کشد سرزنش از خار درشت رو با تو و بر درخت خود دارد پشت با قد تو شاخ گل مگر دعوی کرد کش گل به طپانچه می زند غنچه به مشت
عید شد هر کس ز یاری عیدیی دارد هوس عید ما و عیدی ما دیدن روی تو بس عید مردم دیدن مه عید ما دیدار تو همچو عید ما مبارک نیست عید هیچ کس پرده گفتی افکنم پس روز عید از پیش رخ عید شد آن...
چون رخت بینم سر خویش از حیا پیش افکنی وآتش محرومیم در سینه ریش افکنی شهر پر غوغا شد از تو کاش چون آیی برون دفع غوغا را نقابی بر رخ خویش افکنی دست ده تا چینم آزارش به بوس ای جان که ...
آن دو رخ را جامع آیات زیبایی شناس خوبرویان کرده زانجا آیت حسن اقتباس حال چاک سینه کاندر خرقه می دارم نهان فاش خواهم گفت ازین پس چند پیچم در لباس پاس انفاس است می گویند شرط راه عشق ...
پریرم دیدی و نادیده کردی سلامت گفتم و نشنیده کردی گر این معنی پسند خاطر توست نمی گویم که نپسندیده کردی دلم خون گشت و آمد همدم اشک به دیده تا تو جا در دیده کردی خوش آن روزی که از طع...
درین ره خضر همت همرهم بس حریم نیستی منزلگهم بس حریف کنج خلوتخانه فقر دل هشیار و جان آگهم بس طراز آستین دلق تجرید و ما توفیقی الا باللهم بس چرا منت کشم بهر چراغی فروغ مجلس از شمع مه...
گویی که منم یار تو ای جان و نباشی وز یاری اغیار پشیمان و نباشی بیچاره من آن دم که ز گل بوی تو آید بر بوی تو آیم به گلستان و نباشی می میرم ازین غم که چو بینم مهی از دور در خاطرم افت...
گر روی به مردم ننمایی چه کند کس ور چشم ترحم نگشایی چه کند کس آیی برم آن دم که شوی از همه فارغ آن لحظه اگر نیز نیایی چه کند کس هر روز جدا از تو کشم محنت و دردی گر دیر کشد درد جدایی ...
دی آن چه شکل بود که از ره برآمدی بر دیده جلوه کردی و در جان درآمدی رفتی و بود روی تو از مهر و ماه به منت خدای را که ازان بهتر آمدی بیمار بودم از غم هجران طبیب وار پا رنجه ساختی و م...
ای باد صبح آن گل سیراب را بپرس وان ماه شب فروز جهانتاب را بپرس از ما که کرده ایم چو دریا ز گریه چشم آن در ناب و گوهر نایاب را بپرس کوته کنم حدیث ز رندان پاکباز یار دروغ وعده قلاب ر...
سبزخطا و گلرخا تازه بهار کیستی طرف کله شکسته ای طرفه نگار کیستی مرکب ناز زیر ران کرده کمان ز ابروان ناوک غمزه بر کمان بهر شکار کیستی من به میان موج غم دیده ز خواب شب تهی تا تو به خ...
جام لعلش نگر از باده گلرنگ مپرس ناله من شنو از زمزمه چنگ مپرس جلوه شاهد گل بین سحر از حجله ناز موجب ناله مرغان شباهنگ مپرس نام من مایه ننگ است به جایی که منم قصه نام مگو قاعده ننگ ...
زما همی گذری و به ما نمی نگری چه جرم رفت و جنایت چرا نمی نگری ز جور آنکه قفا سوی ما کنی و روی همی کنیم فغان وز قفا نمی نگری هزار سوخته دل از پی تو وای کنان چه شوخ چشم نگاری که وا ن...
قلاش وش دیدم بتی ای وقت آن قلاش خوش کو باخت نقد دین و دل در عشق آن قلاش وش طوبی ز قد او خجل مانده صنوبر پا به گل سروی بغایت معتدل بالا خوش و رفتار خوش هستند بی جام و سبو مست لب میگ...
دل مرا ز هزار آرزو بگردانی درآرزوی خودم کو به کو بگردانی ز قبله روی بگردانیم که رو به من آر به روی تو چو کنم روی رو بگردانی چه باک ازانکه نیابم تو را ازان ترسم که روی من ز ره جست و...
تنها ز کجا می رسی ای سرو قباپوش دردا که تو می آیی و من می روم از هوش من لذت دیدار چه دانم که هنوزت از دور ندیده فتم آشفته و مدهوش هر چند برون نیستی از خاطر تنگم پیش آی که چون جان ک...
ای کاش من برآن سر کو خاک بودمی تا پایمال آن بت چالاک بودمی تا باد بردیم به سر کوی دوست کاش مردم نبودمی خس و خاشاک بودمی پاک است یار و دامن پاکش گرفتمی ز آلایش وجود خود ار پاک بودمی...
فغان ز ابلهی این خزان بی دم و گوش که جمله شیخ تراش آمدند و شیخ فروش شوند هر دو سه روزی مرید نادانی تهی ز دین و خرد خالی از بصیرت و هوش نه بر برون وی از لمعه هدایت نور نه در درون وی...
دیدمی دیدار آن دلدار رعنا کاشکی دیده روشن کردمی زان روی زیبا کاشکی خاطر اندر سایه طوبی نیاساید مرا سایه کردی بر سرم آن سرو بالا کاشکی گرچه امروز از جمال او نگشتم بهره مند وعده این ...
نهادی لعل رخشان بر بناگوش سهیل و ماه را کردی هم آغوش در اشکم شد از عکس لبت لعل منش در دیده جا کردم تو در گوش تو را از هر طرف در گوش لعلی ست چنان لعلی که از جان می برد هوش مرا بر هر...
ماییم و خاکساری و عجز وفتادگی دستی به سر ز دست دل از دست دادگی چون بر بساط حسن دوانی زناز اسپ شاهان ملک را نرسد جز پیادگی کردی بهشت منزل ما را ز روی خویش سر برزد از شمایل تو حورزاد...