شمارهٔ ۴۸
دو هفته شد که ندیدم مه دو هفته خود را کجا روم به که گویم غم نهفته خود را درآ ز خواب خوش ای بخت بد مگر بگشایم به روی همچو مهش چشم شب نخفته خود را خدای را مکن ای باغبان مضایقه چندان ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
دو هفته شد که ندیدم مه دو هفته خود را کجا روم به که گویم غم نهفته خود را درآ ز خواب خوش ای بخت بد مگر بگشایم به روی همچو مهش چشم شب نخفته خود را خدای را مکن ای باغبان مضایقه چندان ...
ای چشم من از نور رخت چشمه نور سر من از اسرار غمت جای سرور ظاهر به تو گشت جمله ذرات و تو را خورشید صفت در همه ذرات ظهور
ابر تنک زند به زمین نرم نرم آب نی گرد و نی گل است نه سایه نه آفتاب در کوه جام لاله پر از شبنم سحر در دشت فرش سبزه تر از رشحه سحاب وقت است اگر پیاده به صحرا برون رویم دست از عنان ند...
خواجه دارد اشتری و خیمه ای در سفر راضی به قوت لایموت اشتری چون عنکبوت از لاغری خیمه بالایش کبیت العنکبوت
همانا آیت سجده ست خط از مصحف رویت که هرکش خواند آرد سجده در محراب ابرویت تویی آن یوسف غایب شده از من که در بستان ز هر پیراهن گل در مشام آید مرا بویت به قصد دیدن عکس تو هر دم در خیا...
خورشید می آنکه ساقی و دور مدام دیده ست ز تدویر صراحیش مقام بر حلق صراحی گذرد چون مه نو در دایره جام شود ماه تمام
آن قبای نیلگون بینید در سیمین برش همچو شاخ گل که باشد خلعت از نیلوفرش در کبودی فلک چون او مهی پیدا نشد کاین چنین باشد لباس آسمانی در خورش جان فدایت باد ای دربان دمی مانع مشو تا رخ ...
هیچ ازین مبتلا نمی پرسی چیست موجب چرا نمی پرسی نیست پروای حال بنده تو را وز برای خدا نمی پرسی وقت بیگانگان خوش است بسی کز من آشنا نمی پرسی همه جا بر تو راه می گیرم هرگزم هیچ جا نمی...
آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرش هست ماهی که نیاورد به من کس خبرش نازنینی که کنون خاسته از مسند ناز کی بود طاقت رنج ره و تاب سفرش گرچه از رفتن او می رودم صبر و شکیب هر کجا رفت خد...
سوی بیمار خود ای جان جهان دیر آیی خواهی از غم بکشی زودش ازان دیر آیی عمر بس زود رود جان چو رود دیرآید چند چون عمر روی زود و چو جان دیر آیی هست در زاویه سینه خیال تو مقیم گرچه در دی...
گردش جام که زد صنع ازل پرگارش سرنپیچد ز خط این دایره زنگارش سر ما و در میخانه ای که از رفعت قدر سایه بر بام فلک می فکند دیوارش نیست وجه من مخمور جز این دلق کهن وای من گر نستاند به ...
مشک تر بر برگ گل سودی بلای جان شدی کار جان چون ساختی غارتگر ایمان شدی گرد لعل جانفزای خود فزودی خط سبز خضر را رهبر به سوی چشمه حیوان شدی می شکافی موی در سر ضمیر دیگران صورت حال خود...
من بی دل چو خواهم داد جان نادیده دیدارش مدد کن ای اجل تا زار میرم زیر دیوارش ز دیده در دلش جا کردم و دل در درون پنهان هنوز ایمن نیم ترسم که بیند چشم اغیارش چه قد است آن تعالی الله ...
چو گرد ماه خط مشکبو بگردانی دلی ز راه به هر تار مو بگردانی چگونه روی تو بینم چو بهر دیدن تو به هر طرف که کنم روی رو بگردانی نمی رسد به تو هیچ ارزو چو جلوه کنی رخم ز قبله هر آرزو بگ...
کسی کافتد نظر بر شکل آن سرو قباپوشش ز سینه صبر و از دل طاقت و از جان رود هوشش بلای جان من شد یاد آن بدخو نمی دانم چه سازم چاره کز خاطر کنم یک دم فراموشش ز دور آن لب به سبزی می زند ...
در کمندت به گرفتاری من نیست کسی با سگانت به وفاداری من نیست کسی با همه یاری و از یاری من بیزاری در همه شهر به بی یاری من نیست کسی زاریم در دل و دل در خم زلف تو نهان جز تو واقف شده ...
آن لاله رخ که باشد از داغ ما فراغش از دیده رفت لیکن بر سینه ماند داغش سروی به تازگی بود از باغ لطف رسته زد سیل قهر موجی کند از حریم باغش خرم گلی به بستان بشکفت بعد عمری نادیده سیر ...
بپوش خط بناگوش نازنین کسی که نیست ایمن ازین فتنه عقل و دین کسی به کین هیچکسان برمیان کمر بستی کمر نبسته چو تو هیچ کس به کین کسی به آن صلایه اقبال هر سری نه سزاست مباد خاک درت صندل ...
دلم که شوق لبت داد شربت اجلش به مهر خط تو شد مهرنامه عملش چه جای طعن دلم را به مستی لب تو چو داد باده ازین جام ساقی ازلش کدام شیفته دل در کمند زلف تو بست که عقل خنده نزد بر درازی ا...
بیمار تو شدم به عیادت نیامدی سوی مرید خود به ارادت نیامدی رنجوریم فزود چو در پرسشم قدم رنجه نکردی و به عیادت نیامدی گویند در ثواب عیادت عبادت است قصد ثواب را به عیادت نیامدی از بخت...
خرامان می رود آن شوخ و صد بیدل ز دنبالش به خون غلطان ز ناوکهای چشم مست قتالش ز من دامن کشان بگذشت بشتاب ای صبا از پی بیفشان گرد ادبار من از دامان اقبالش چو موری گشته ام از ضعف کو آ...
نه بشر خوانمت ای دوست نه حور و نه پری این همه بر تو حجاب است تو چیز دگری نور پاکی و فسانه ست حدیث گل و آب لطف محضی و بهانه ست لباس بشری جلوه حسن تو از شکل مبراست ولی می توانی که به...
شیخ خودبین که به اسلام برآمد نامش نیست جز زرق و ریا قاعده اسلامش خویش را واقف اسرار شناسد لیکن نه ز آغاز وقوف است نه از انجامش جز قبول دل عامش نبود کام ولی می کند رد دل خاص قبول عا...
ای ز غمهای تو با مردن برابر زندگی ضربت تیغت پیاپی زندگی بر زندگی چون ز بخت خود طمع دارم دوام وصل تو می نگردد جاودان کس را میسر زندگی با حضور تو چه نسبت صحبت اغیار را هرکسی داند که ...