شمارهٔ ۴۸۹
سپیده دم که شد از خانه عزم حمامش هزار دلشده شد خاک ره به هر گامش چو کند جامه ز تن جامه خانه را افروخت فروغ صبح دگر از صفای اندامش چو برگ گل که بود در گلاب خانه نشست به گرم خانه عرق...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
سپیده دم که شد از خانه عزم حمامش هزار دلشده شد خاک ره به هر گامش چو کند جامه ز تن جامه خانه را افروخت فروغ صبح دگر از صفای اندامش چو برگ گل که بود در گلاب خانه نشست به گرم خانه عرق...
ای که به شیرین سخنی نرخ شکر می شکنی حبک اضنی بدنی شوقک افنی وسنی چهره برافروخته ای جان کسان سوخته ای ماه کدامین فلکی شمع کدام انجمنی دیده کنم فرش رهت چون تو به سویم گذری سر فکنم در...
منم ز جان شده بنده مه یگانه خود را که ساخت جلوه گه ناز بنده خانه خود را قدم به خانه ام آن سرو تا نهاده به هر دم هزار بوسه زنم خاک آستانه خود را نداد دست جز اینم که ریختم ز دو دیده ...
دور از رخت ای سنگدل سیمینبر لم یبق من الوجود عین و اثر هر چند که تلخ و جان ستان باشد مرگ والله نواک منه ادهی وامر
فی ایمن الزمان اتی احسن الکتاب اعنی مثال عاطفت شاه کامیاب یعقوب بن حسن که به امید بزم اوست گردان مدام ساغر زرین آفتاب با طوق طاعتش سرگردنکشان خوش است لازال طوق طاعته مالک الرقاب مد...
می گفت دی خطیب که خواهم نشان شاه تا اسب من ز ایلچیان کم کشد گزند گفتم فروش اسب و بخر بهر خود خری زیرا که هست بهر خطابت خری پسند
بلبلا هر شب تو را این ناله های زار چیست لحنهای خوش ز منقارت چو موسیقار چیست هر سبق کز دفتر گل خوانده ای چون یاد توست ز اول شب تا دم صبح این همه تکرار چیست گر نیی موسی و بستان وادی ...
بشکافت زمین به سبزه و گل بشکفت شد در چمن آشکار اسرار نهفت گر بود کدورتی ز دی جنبش باد از سایه شاخ ساخت جاروب و برفت
رخت کز خط مشکین شد مزین صفحه سیمش همانا در جفاکاری نوشتی لوح تعلیمش فتاد اندر کشاکش دل ز چشم و ابروی شوخت به تیغ غمزه کن جانا میان هر دو تقسیمش متاع جان همی خواهی ز من گر خود نمی آ...
ای سپهر از هجر یارم سوختی زاریم دیدی و زارم سوختی روز من کردی شب تار و چو شمع زار در شبهای تارم سوختی لاله رویی را ز من کردی جدا دل به داغش لاله وارم سوختی زآتشی کز نعل سم اسب جست ...
آرزو دارم که گردم خاک راه توسنش لیک می ترسم ز من گردی رسد بر دامنش کی بعمدا سوی من بیند چو می دارد دریغ گوشه چشمی که افتد ناگهان سوی منش آمد آن کافر برون شمیر بسته دی سوار ای بسا خ...
دو ساعد تو که آیین هر دو هست یکی به خون خسته دلان کرده اند دست یکی کرشمه های تو شد رهنمون عشوه گران که رخ گشاد یکی و نقاب بست یکی ز قید عشق تو بیم است مرغ وماهی را که هست دام یکی ز...
شوخی که تاجداران بوسند خاک راهش سوی چو من گدایی مشکل فتد نگاهش من کیستم که خواهم پهلوی او نشینم این بس مرا که بینم از دور گاه گاهش فرسوده قالب من همواره خاک بادا بر هر زمین که باشد...
ای از دو جام لعلت ما را تمام نیمی عیش تمام ما را بس زان دو جام نیمی روشن جبین توست این یا خود طلوع کرده از مطلع سعادت ماه تمام نیمی گفتم ز ذکر نامت یابم ز خود رهایی از خود تمام رست...
سر من کاش بودی خاک راهش مگر گشتی لگدکوب سپاهش به جان دادن اگر کردیم تقصیر کنون هستیم از جان عذرخواهش شبم شد روشن از رویش بدانسان که روزم تیره از زلف سیاهش به شکل او هلاک خویش خواهم...
دی جعد عنبر افشان برماه بسته بودی خورشید چاشتگه را رونق شکسته بودی خوش آنکه با خیالت شب چشم بسته بودم چون چشم باز کردم پیشم نشسته بودی حاسد ز بخت وارون گرچه نشست در خون چون اختر سع...
نامه کز خوبان رسد تعویذ جان می خوانمش وز همه غم های دل خط امان می خوانمش نقطه و حرفی که می آید در آن نامه به چشم نقش آن خال و خط عنبرفشان می خوانمش مردمان هردم به خون دل سوادش می ک...
رو چو نهد به ملک دل عشق توشاه سازمش بر سر عقل صبر و دین میر سپاه سازمش دل که به سینه گشت خون از غم پای بوس تو تا برسد به کام خویش از مژه راه سازمش طاقت خور نبینمت جا به سواد دیده ک...
دل من که بس مبتلا بینمش ازان شوخ در صد بلا بینمش دل از وی نگه داشتن مشکل است که شکلی عجب دلربا بینمش رقیبانم از وی جدا ساختند خدایا کز ایشان جدا بینمش شب تیره هر کس به فکری و من در...
تا کی کشم به صومعه حرمان ز بخت خویش خرم کسی که برد به میخانه رخت خویش بر فرق گرد درد به خاک درت خوشیم جمشید و تاج او و سلیمان و تخت خویش گل نیست آن ز شاخ درخشان که آتشی ست کش باغبا...
مدار آینه را در صفا برابر خویش به دست شانه مده طره معنبر خویش نبرده ام به می لعل دست بی لب تو که پر نکرده ام از خون دیده ساغر خویش رقیب گفت تو را بدگهر شناخته ام نمود عاقبت آن ناشن...
هر دم آیم بر درت با دیده خونبار خویش تا طفیل دیگران بنماییم دیدار خویش تا به کی زین بخت بی اقبال نادیده رخت روی حرمان آورم در گوشه ادبار خویش دیدنت دشوار و نادیدن ازان دشوارتر چون ...
چند سوی چمن آیم به هوایت چو صبا یک ره ای سرو سهی قامت رعنا بنما به ته کرته نیلی سوی بستان بخرام تا گل از شوق کند خرقه فیروزه قبا باغبان کاش کند سوسن و گل فرش رهت زانکه بر روی زمین ...
آن را که بر سر افسر اقبال سرمد است سر در ره محمد و آل محمد است فرزند کاف و نون اند افراد کاینات احمد میان ایشان فرزند امجد است مدی که هست بر سر آدم علامتی زان میم و دال دان که قدمگ...