شمارهٔ ۵۲
به صحرا دید ماری آن مخنث که از مردی نبودش هیچ رنگی ز بیم مار می لرزید و می گفت که اینک مار کو مردی و سنگی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
به صحرا دید ماری آن مخنث که از مردی نبودش هیچ رنگی ز بیم مار می لرزید و می گفت که اینک مار کو مردی و سنگی
کهن رواق فلک منزل اقامت نیست حریم کجروشان جای استقامت نیست نشسته شاد به بزم طرب بدان ماند که خواجه معتقد نشیه قیامت نیست به شیخ شهر شو ای سالک کرامتجوی که رند مصطبه را طاقت کرامت ن...
جامی عمری به خلق عالم پیوست زان شیوه نیامدش بجز باد به دست فارغ ز همه کنون به کنجی بنشست از دوستی و دشمنی خلق برست
خلقی چو گل شکفته و خندان به طرف باغ ما و دلی ز هجر تو چون لاله داغ داغ در باغ اگر نه بوی تو یابم ز هر گلی آهی برآرم از دل و آتش زنم به باغ پوشیده دار غنچه صفت پیرهن ز باد تا بوی او...
هر شب از آتش رخسار تو سوزم چو چراغ رود از فکر سرزلف تو دودم به دماغ سوزم از رشک چه سوزد کسی از داغ غمت هر کس از داغ غمی سوزد و من از غم داغ سایه بر عارض گلرنگ تو انداخته زلف بر گل ...
کی به دعوی تاب آن روی چو مه دارد چراغ باید امشب پایه خود را نگه دارد چراغ می رود با آه آتشاک دل در زلف تو همچو آن رهرو که در شب پیش ره دارد چراغ شمع رخسار تو را گیرد به دعوی در زبا...
گفتم به عزم توبه نهم جام می ز کف مطرب زد این ترانه که می نوش لاتخف خالی ز دوستی نبود هیچ پوستی بر صدق این سخن گواهند چنگ و دف آیا بود که صف نعالی به ما رسد چون بر بساط وصل زنند اهل...
نقد عمر زاهدان در توبه از می شد تلف قل لهم ان ینتهوا یغفر لهم ما قد سلف جرعه ای کز ساغر اهل صفا ریزد به خاک خاک آن بر خون ارباب ریا دارد شرف نکته عرفان مجو از خاطر آلودگان گوهر مقص...
باده صاف و محتسب با باده نوشان در مصاف یا غیاث المستغیثین نجنا مما نخاف دم به دم گر خون دل پالایم از مژگان چه عیب چون ننوشد مست ناز من به جز می های صاف شاهد معنی درون پرده عزت یکی ...
سر به پای توام ای کعبه جان نیست گزاف گر بگویم که کند گرد سرم کعبه طواف صورت آرزوی من ز گریبانت نمود نیست آیینه درویش به جز سینه صاف چیست این نافه اگر زانکه به چین آهو را نبریدند به...
حدیثی مشکل و سری ست مغلق که در کون و مکان کس نیست جز حق حقیقت واحد است و وحدت او بود مرد محقق را محقق ولیکن ز اختلاف اعتبارات گهی باشد مقید گاه مطلق مجرد یابیش ز اطلاق و تقیید اگر ...
رهروی خوش سخنی گفت ز پیران طریق کاولین شرط درین راه رفیق است رفیق طالب صحبت رندان شو و توفیق ادب از خدا خواه که الله ولی التوفیق چون به نظاره ساحل گذری خنده زنان دامن عاطفت خود مکش...
چون تو در شهر مهی از من دلداده چه لایق که نباشم به سر کوی تو آشفته و عاشق آن که با روی نکو داد تو را پایه عذرا چه عجب گر دهد از عشق مرا منصب وامق گو طبیبم ز غم عشق تو پرهیز مفرما ک...
بس که می آیم به کویت شرم می آید مرا چون کنم جای دگر خاطر نیاساید مرا از سر کویت من بی صبر و دل هر جا روم گرچه باغ خلد باشد دل فرو ناید مرا هر طرف صد خوبرو در جلوه نازند لیک از همه ...
ای فضل تو دستگیر من دستم گیر سیر آمده ام ز خویشتن دستم گیر تا چند کنم توبه و تا کی شکنم ای توبه ده توبه شکن دستم گیر
ساقیا چند ذکر موت و حیات باده در ده که کل آت آت سیآت من است هستی من حسناتم ازان خلاص و نجات چند جامم بده پی اندر پی اذهب السییات بالحسنات پیش خم میم به سجده درآر که نمازاست افضل ال...
به فصل دی از برفهای پیاپی فتاده ست در خانه ام قحطسالی نه از گوشت چندان که آید به دندان نه از هیمه چندان که سازم خلالی
رخت خطی به مشک تر نوشته ست براتی بر گل از عنبر نوشته ست خطا گفتم نه خط است آنکه دوران به خون عاشقان محضر نوشته ست فریب عقل را نوشین لب تو فسون سحر بر شکر نوشته ست نوشته گرچه خوش زی...
هستم ز علایق جهان آزاده دارم همه اسباب طرب آماده اشعار ندیم و کسب دانش معشوق دفتر دف و کلک نی سیاهی باده
ای خرم از هوای رخت نوبهار عشق در هر دلی ز تازه گلت خار خار عشق هر چند سرخوشی ز می حسن یاد کن ما را که جان رسید به لب در خمار عشق محمل همین به سینه ویران ما گشاد هر کاروان غم که رسی...
بود عقیق سرشکی که ریزم از غم عشق به چشم اهل محبت نگین خاتم عشق هنوز صبح وجود از شب عدم طالع نگشته بود که بودم چو صبح همدم عشق مزن ز گریه ما خنده کآب دیده ما ترشحیست ز باران شوق و ش...
ای سر عقل از خطت بر خط فرمان عشق گوی دل از طره ات در خم چوگان عشق منشی هجران نوشت بهر هلاکم نشان مهر زد از داغ دل صاحب دیوان عشق رفت به هر وادیی از مژه ام سیل خون تشنه هنوزم به خون...
هر خون که خورد بی تو دل از ساغر فراق بگشاد از رگ مژه ام نشتر فراق بر چون خوریم از تو که تخم امید وصل در کشتزار ما ندهد جز بر فراق در باغ عشق سروی اگر هست و سوسنی آن ناوک بلا بود ای...
روز ما را ساخت چون شب تیره آن ماه از فراق چند سوزیم از فراق آه از فراق آه از فراق آگهند از ماه تا ماهی که هر شب می رود آب چشمم تا به ماهی آه تا ماه از فراق وصل جانان شایدم روزی شود...