شمارهٔ ۵۳۵
زهی به خاک درت چشم خون فشان مشتاق به لب تو جانی و من بنده به جان مشتاق تو می روی ز جهان و جهانیان فارغ ستاده بر سر راهت جهان جهان مشتاق بیا بیا که به تشریف مقدمت هستیم چو میزبان تو...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
زهی به خاک درت چشم خون فشان مشتاق به لب تو جانی و من بنده به جان مشتاق تو می روی ز جهان و جهانیان فارغ ستاده بر سر راهت جهان جهان مشتاق بیا بیا که به تشریف مقدمت هستیم چو میزبان تو...
ای ذات تو از صفات ما پاک کنه تو برون ز حد ادراک هم از تو منیر شمع انجم هم از تو بلند قصر افلاک آدم به تو شد مکرم ار نه پیداست مقام ذره خاک از مهر تو هر سپیده دم چرخ دراعه نیلگون زن...
زد به شکرخنده لعلت بر دل ریشم نمک یا غزال الحی یا ضبی الحمی ما املحک تا شدی ظاهر بدین لطف و جمال ارباب دین متفق گشتند در تفضیل انسان بر ملک چون پری پنهان مشو ای بی تو بینایی محال ز...
چون تو ناوک افکنی سویم دل و جان یک به یک سهم خود جوینداز من کالهدایا مشترک سوختم صد بار تا کی سینه ریش مرا سازی از مژگان جراحت ریزی از لبها نمک بر سر ما چون ز بهر امتحان سنگ زنی رو...
چو جزو لایتجزاست آن دهان بی شک چگونه جان منش گشت جزو لاینفک تهی ست سبحه زاهد ز گوهر اخلاص هزار بار من آن را شمرده ام یک یک به تیغ حادثه گردون کجا تواند کرد نهان ز نامه عشقت حکایت م...
چه بخت بود که ناگه بر سر رسید مرا که داد مژده وصل تو هر که دید مرا رمیده بود دل از هوش و صبر شکر خدا که آن رمیده به دیدارت آرمید مرا فتاد مرده تنی بودم از جمال تو دور به یک نفس لب ...
ماییم به راه عشق پویان همه عمر وصل تو به جد و جهد جویان همه عمر یک چشم زدن خیال تو پیش نظر بهتر که جمال خوبرویان همه عمر
زهی عشق تو را بر کفرو دین پشت رخت آتش زده بر جان زردشت بود روشن ز رخسار و جبینت که تو خورشید و ماهی پشت بر پشت به وصف زلف تو کرده دبیران سیاهی و قلم زانگشت و انگشت به افسون باز نتو...
دلم نقطه درد افتاده است درین نقطه کی فرد افتاده است سرشکم به رخ نقطه سرخی است که بر صفحه زرد افتاده است جگر بی تو گرم است و دل نیز گرم همین آه من سرد افتاده است تو ماه زمینی چرا آه...
در دایره وفا نیی یک ساعت بی داعیه جفا نیی یک ساعت گر از نظرم جدا شدی باکی نیست چون از دل من جدا نیی یک ساعت
دلم شد جزو جزو از تیغ بی داد تو و هر یک بود پیوسته اندوه و غمت را جزو لاینفک ز تو سررشته کارم کشد روزی به حیرانی درین دعوی ندارم جز سر زلف تو مستمسک ز باریکی میانت در کمر سری ست لا...
سر دهانت ناگشته مدرک اهل یقین را افکنده در شک از روی و زلفت دارم همیشه صبحی همایون شامی مبارک صد تیغ رانی حاشا که گردد حرف وفایت از لوح دل حک بر آب چشمم می خندی آری المزن یبکی والو...
دل خون و جان فگار و جگرریش و سینه چاک هم خود بگوی چون نکشم آه دردناک بیمار پرسیی بکن ای یار مهربان کافتاده ام ز هجر تو در بستر هلاک آلوده کرد دامنم از خون دل سرشک واحسرتا که خاصیت ...
جان می دهم به باد و غمت می برم به خاک طوبی لمن یموت و فی قلبه هواک پاکی تو و ز پرده عزت تو را ندید جز دیده های پاک خوشا دیده های پاک هر شب به جست و جوی خیالت روان کنم آب دو دیده تا...
جان عاشق چون بود از آرزوی طبع پاک دامن معشوق اگر آلایشی دارد چه باک حاش لله چون رسد معشوق ما دامن کشان دامنش زان پاکتر باشد که ما گوییم پاک صفوت و پاکیزگی لازم بود خورشید را گر بود...
به جوهر می رخشان که از زجاجه پاک چراغ عیش فروزد درین سراچه خاک به حسن صنعت مشاطه ای که آراید ز خوشه گهر و لعل تاج تارک تاک که من ز دامن پیر مغان ندارم دست کشاکش اجلم گر کند گریبان ...
باده پاک است و قدح پاک و حریفان همه پاک عمر اگر در ره پاکان شودم صرف چه باک به ریا طعنه مزن پیر مغان را که بود ساحت عصمتش از وصمت این عارضه پاک رفت در کوی تو صد سر که کسی تیغ ندید ...
مرا شد جامه جان از غمت چاک بیا ای آرزوی جان غمناک نرفت از لوح دل نامت اگر چند ز لوح آب و گل شد نقش من پاک به یک رفتار بردی صد دل از راه تعالی الله عجب چستی و چالاک نهانی هر شبی آیم...
ز هجران بر لب آمد جان غمناک الا یا لیت شعری این القاک به هر جمعیتی وصل تو جویم لعل الله یجمعنی و ایاک کسان را مهر دل از دیده خیزد و قلبی کان قبل العین یهواک نعیم خلد اگر گردد میسر ...
برانم از عقب کوچ کرده خود بوک زند جمازه سعیم به خیمه گاهش چوک کجا به خیمه گه او رسد جز آن رهرو که گامزن چو جهاز است و بارکش چون لوک ز آفتاب رخش دور مانده ام شاید اگر کبود کنم جامه ...
خوش است ناز تو ای سرو گل عذار مرا نیاز پرور عشقم به ناز دار مرا مگو به طرف چمن جلوه ریاحین بین دلم اسیر تو با دیگران چه کار مرا ز گشت باغ چه خیزد ز گل چه بگشاید درون جان ز تو صد گو...
بی مایه و سود خواهی آمد آخر بی گفت و شنود خواهی آمد آخر بسیار مرو به اوج هستی بالا زیرا که فرود خواهی آمد آخر
یا انیس القلوب فی الخلوات بک تأوی الوحوش فی الفلوات تا نگردد رخ تو قره عین لا تقر العیون فی الصلوات می هر نشیه نشوه ای دارد نشوة العشق اطیب النشوات بار عشق تو پشت ما خم کرد لا مرور...
بیدلی را بلایی افتاده ست کش چو تو دلربایی افتاده ست مژه ها را ز دل که خون گشته ست درمیان ماجرایی افتاده ست دل به چین جان به روم ازان رخ و زلف هر یک از تو به جایی افتاده ست نقد وصلت...