شمارهٔ ۵۵
ماییم ز فیض جود آن جان و جهان فانی شده در شهود آن جان و جهان بس نیست شدیم و هست تا روشن شد نابود جهان و بود آن جان و جهان

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ماییم ز فیض جود آن جان و جهان فانی شده در شهود آن جان و جهان بس نیست شدیم و هست تا روشن شد نابود جهان و بود آن جان و جهان
فاح ریح الصبا و صاح الدیک باده درده که صبح شد نزدیک جام روشن بیار تا برهیم یک دم از ظلمت شب تاریک فهم را گم شود سر رشته چون رود زان میان سخن باریک پیش هندوی چشم خونریزت گشته ترکان ...
درین مقرنس زنگارگون مینا رنگ بر آبگینه ارباب همت آید سنگ نهاد چرخ مقوس کج است همچو کمان ازان نشسته به خاکند راستان چو خدنگ کسی که گام درین بحر می زند پی کام به کام می رسد آخر ولی ب...
ای که چون غنچه دلی دارم از اندوه تو تنگ همچو گل چند دورو باشی و چون لاله دو رنگ جنگ من این همه با بخت از آن ست که تو با همه صلح کنی با من دلسوخته جنگ سر زلف تو به دست دگران می بینم...
زهی اشک من و لعل تو یکرنگ ز تو اندوه من با کوه همسنگ مرا درج گهر این بس که دارم ز پیکان های تو بر سینه تنگ ز تیغت چهره مقصود پیداست مباد از خون بی دردان بر آن رنگ حذر زان چشم و مژگ...
من که مهر عارضت می ورزم از صبح ازل نگسلم از زلف تو پیوند تا شام اجل گر به دست باد نبود حل و عقد زلف تو کی شود سوداییان عشق را یک عقده حل شد رقیب آواره و جایش سگ کویت گرفت بی دلان ر...
قتل من خواهد ز یکسو غم ز دیگر سو اجل پیشدستی کن که نبود دست پیشین را بدل فیلسوف عقل را آداب بحث عشق نیست خالی از حکمت بود با او درین معنی جدل قصد ما ابروی توست از سجده در محرابها گ...
لعل جانبخش تو لا یبخل فیما یسال چشم خون ریز تو لایسال عما یفعل بعد عمری لبت ار وعده کامی دهدم غمزه شوخ تو گوید ز کمین لاتعجل قصد تو غایت جور است و جفا با چو منی غیر هذا بک یا غایة ...
دل به زمین بوس درت شد مثل وفقه الله لخیر العمل زان همه شادی که به دل داشت جای شد غم و اندوه تو نعم البدل بوسه ای از لعل تو کردم سوال چند تعلل بعسی و لعل بوسه گرفتم که نه حد من است ...
برون آی از نقاب غنچه ای گل که از شوق جمالت سوخت بلبل چو گردد موعد دیدار نزدیک نیاید دیگر از عاشق تحمل به گشت باغ رفتم تا برآیم دمی چون لاله خوش با ساغر مل مرا شوق تو گریانید چندان ...
حق آفتاب و جهان همچو سایه است ای دل اما رایت الی الرب کیف مد الظل وجود سایه و خورشید فی الحقیقه یکی ست اگرچه پیش خرد باشد این سخن مشکل لقب نهند بلی آفتاب را سایه چو از صرافت اشراق ...
چه سود گریه خون چشم اشکبار مرا چو نیست هیچ اثر گریه های زار مرا به رهگذار چو خاکم فتاد هان ای بخت بدین طرف برسان نازنین سوار مرا نمی برم ز غم این بار جان برای خدای خبر برید ز من یا...
جامی دم گفت و گو فرو بند دگر دل شیفته خیال مپسند دگر در شعر مده عمر گرانمایه به باد انگار سیه شد ورقی چند دگر
ما رند و عاشقیم و نظرباز و می پرست بر ما حرام جز می و معشوق هر چه هست زاهد کشید بر صف خمهای باده سنگ یا رب مباد بر صف این پردلان شکست در انتظار روی تو بودم نشسته دوش تا وقت صبح آیی...
از دو چشم تو مست بسیار است وز لبت می پرست بسیار است همچو از عشق توبه ما را طره ات را شکست بسیار است کم بود چون دو ساعدت هرچند دست بالای دست بسیار است غمزه ات را به قتل خسته دلان تی...
گر بیدارم اسیر صد شور و شرم ور در خوابم ز عقل و دین بی خبرم هرگه که به حال خویشتن درنگرم خواهم که لباس عمر بر خود بدرم
زد شیخ شهر طعنه بر اسرار اهل دل المرء لایزال عدوا لما جهل تکفیر کرد پیر مغان را وگر برد بویی ز کفر او شود از دین خود خجل محضر به خون اهل صفا می زند رقم این رقعه بر جهالت او بس بود ...
مسلمانان چه سازم چاره با آن شوخ سنگین دل که هم کام از لبش صعب است و هم صبر از رخش مشکل اگر تن در فراق او دهم عمری ست بیهوده وگر دل بر وصال او نهم فکری ست بی حاصل دوای عشق گویند از ...
آمدی سوی من و ز اشک خودم مانده خجل که به ره پای تو چون سرو شد آلوده به گل خون شد از رشک گلم دل بنشین پیش دو چشم که بشویم گلت از پای به خونابه دل میل سیل مژه ام می کنی آری باشد طبع ...
شتربانا مبند امروز محمل مرا باری چنین مپسند بر دل نمی شاید کنون بار سفر بست که شد راه از سرشک عاشقان گل نه پای رفتن و نه رای بودن مبادا کار کس زین گونه مشکل حبیبی راحل والقلب هایم ...
کل ما فی الکون وهم او خیال او عکوس فی مرایا او ظلال لاح فی ظل السوی شمس الهدی لاتکن حیران فی تیه الضلال کیست آدم عکس نور لم یزل چیست عالم موج بحر لایزال عکس را کی باشد از نور انقطا...
هودج کیست بر این ناقه زرین خلخال کش فتاده ست دو صد قافله جان در دنبال هودج آن که اگر برفکند طرف نقاب کوه و وادی شود از نور رخش مالامال یاد روزی که پی محمل او می رفتم بانگ زد بر سگ ...
سروی ست قامت تو ز بستان اعتدال سر تا قدم لطیف تر از پیکر خیال روح مقدس است که سلطان قدرتش تشریف داد خلعتی از عالم مثال نی روح اقدس است که از موطن بطون بنموده در جمیل ترین مظهری جما...
ای به وصف لب شیرین سخنت ناطقه لال فهم سر دهنت پیش خرد امر محال پیش ارباب کرم شرط ادب نیست طلب حاجت ما همه دانند چه حاجت به سوال گر خوشیم از تو به خوابی و خیالی چه عجب عشرت و عیش جه...