شمارهٔ ۵۶۸
چشم تو صاد است و سر زلف دال با خود ازان هر دو مرا صد خیال خواست مصور که کشد نقش تو چهره گشادی و کشید انفعال هست دل سوخته پیش لبت تشنه لبی بر لب آب زلال حال من از وصف جمالت نکوست گف...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
چشم تو صاد است و سر زلف دال با خود ازان هر دو مرا صد خیال خواست مصور که کشد نقش تو چهره گشادی و کشید انفعال هست دل سوخته پیش لبت تشنه لبی بر لب آب زلال حال من از وصف جمالت نکوست گف...
می رسی خندان و می گویی به پایم چشم مال چشم می مالم مباد این خواب باشد یا خیال از هلال هجر تو شد چشم خونبارم چو جوی بر لب این جو دمی بنشین پی دفع ملال پیش رویت خط لب گویی ز تاب آفتا...
فروغ روی تو خورشید و مه بس است مرا جبینت آینه صبحگه بس است مرا مرا چه حد که شود ابروی تو محرابم نشان نعل سمندت به ره بس است مرا چه غم که شاخ امل غنچه مراد نداد دلم که بسته ز خون ته...
ای دل پی دلدار نبودی هرگز جوینده اسرار نبودی هرگز جز بود خودت نیست حجابی بگسل از بوده خود انگار نبودی هرگز
گنج جمالی و کاینات خرابت شاهد غیبی و آب و خاک نقابت مست تو بودم هنوز مبدع فطرت دست فراغت نشسته از گل و آبت جان و دلم تازه شد ز وعده وصلت خاصیت آب یافتم ز سرابت نازکنان شب خیال تو ب...
خط به گرد رخت درآمده است الله الله چه درخور آمده است نیست جز دود آه سوختگان که به دور رخت برآمده است مهر و مه را که بندگان تواند طوقی از مشک و عنبر آمده است چه خلل کعبه جمال تو را ...
ای خواجه به کوی اهل دل منزل کن در پهلوی اهل دل دلی حاصل کن خواهی بینی جمال معشوق ازل آیینه تو دل است رو در دل کن
ساقیا زین هنر و فضل ملولیم ملول ساغری ده که بشوییم ز دل نقش فضول مشکل عشق چو حل می نشود چند نهیم گوش ادراک بر افسانه اوهام و عقول سحر از کوی خرابات برآمد مستی لایح از ناصیه اش پرتو...
گرچه گشتم به تیغ هجر قتیل لیس قلبی الی سواک یمیل نیست از کحل خاک راه تو دور گر کند دیده روشن از دو سه میل صد رهم گر به خلد بنمایی نروم از درت به هیچ سبیل همه چیزی بود جمیل از تو لک...
دوستان چند کنم ناله ز بیماری دل کس گرفتار مبادا به گرفتاری دل ای که بر زاری دل می کنی انکار بیا گوش بر سینه من نه بشنو زاری دل کوی تو منزل دلهاست کسی چون گذرد که نیاید به زمین پای ...
دیدم تو را و رفت ز دست اختیار دل آری ز دست دیده خراب است کار دل هر نخل آرزو که نشاندم ز قد تو در باغ جان نداد بری غیر بار دل ترکی ست چشم مست تو کز ابرو و مژه تیر و کمان کشیده به قص...
آن ماهرو که چشم من است و چراغ دل دردا که سوختم ز فراقش به داغ دل خاطر به فکر غیر مجو لذت غمش عشرت کجا توان چو نباشد فراغ دل گم گشت با نشانی داغش دل از برم آورده ام به زلف وی اکنون ...
چه گویم کز غمت چون می طپد دل چو صید غرقه در خون می طپد دل ز روی لطف دستی بر دلم نه ببین کز دست تو چون می طپد دل ز مرغی کافتد اندر دام صیاد مرا در زلفت افزون می طپد دل چو آن ماهی که...
زد ز غنچه بار دیگر خیمه بر گلزار گل داد مستان را به عشرتگاه بستان بار گل غنچه هر برگ طرب کز شوکت دی می نهفت کرد با باد بهاری یک به یک اظهار گل بگسل از دامان مطرب چنگ کز مرغان باغ ب...
دوشم آورد از چمن باد صبا پیغام گل گفت منشین بی قدح چون لاله در ایام گل عشرت امروز با فردا مینداز ای حریف نیست چندان فرصتی زآغاز تا انجام گل نعره مستانه دارد همچو ما بلبل ولی ما ز ج...
می خرامد سوی بستان شاهد رعنای گل می رود آب روان تا سر نهد در پای گل تافت ابر از سیم رشته سوزن از زر ساخت مهر تا صبا دوزد قبای لطف بر بالای گل جلوه گل را بود چیزی ورای رنگ و بوی نیس...
سلام من الله فی کل حال علی کامل فاق اهل الکمال زکی ذکی خفی دنی کریم السجایا جمیل الخصال اجل المناقب علی المراتب عظیم المواهب جزیل النوال تویی خسرو بارگاه رسالت تویی آفتاب سپهر جمال...
با تو یک دم بخت من همدم نمی سازد مرا در حریم وصل تو محرم نمی سازد مرا با غم مهجوری و اندیشه دوری خوشم خاطر شاد و دل خرم نمی سازد مرا دیگران را شاد دار ای جان به وصل خود که من عاشق ...
دل خسته و جان فگار و مژگان خونریز رفتم به دیار آن مه مهرانگیز من جای نکرده گرم گردون به ستیز زد بانگ که هان چند نشینی برخیز
پیش ازان دم که قلم نقش کند حرف نخست داشت طفل دل من لوح وفای تو درست کار بر خسته دلان همچو قبا تنگ مگیر گرچه بر قامت تو خلعت حسن آمده چست اشک خود را ز نظر غرقه به خون می رانم که چرا...
شیوه عقل از دل دیوانه بیرون کردنیست ناموافق هرچه هست از خانه بیرون کردنیست هرچه شد در دل گره از مصلحت بینی عقل از درون با نعره مستانه بیرون کردنیست گر کند مشاطه مویی بر تو کج از دس...
دل بهر تو صد تیغ ملامت خورده ست صد زخم ز تیغت به قیامت برده ست در عهد تو چون کسی سلامت طلبد روزی که تو زاده ای سلامت مرده ست
من بنده حقیر و تو سلطان محتشم گر در غم تو زار بمیرم تو را چه غم رنجور گشته ام ز تمنای مقدمت بهر خدا به پرسش من رنجه کن قدم بر جانم از تو هر چه رسد جای منت است گر ناوک جفاست گر خنجر...
خواهم از تیغت پس از قتل استخوان خود قلم تا کنم شرح غمت بر لوح خاک خود رقم بر سرم ران روزی از راه کرم رخش جفا تا کیم داری ز محرومی لگدکوب ستم گر خم محراب ابروی تو بیند شیخ شهر پشت ط...