شمارهٔ ۶۰۵
بنمای ساعد ز آستین آن دم که خواهی بسملم چون خواهیم خون ریختن باری به دست آور دلم فارغ دلان را ده فروغ ای شمع مجلس بعد ازین کین شعله های آه بس شبها چرا محفلم جان مرغ طرف بام تو من م...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بنمای ساعد ز آستین آن دم که خواهی بسملم چون خواهیم خون ریختن باری به دست آور دلم فارغ دلان را ده فروغ ای شمع مجلس بعد ازین کین شعله های آه بس شبها چرا محفلم جان مرغ طرف بام تو من م...
زار می نالم و کس نیست که گوید حالم پیش آن ماه که از دوری او می نالم پای هر جا نهد آن سرو کنم روز به چشم چون شود شب روم و دیده بر آنجا مالم غنچه گو ناز مکن هر دم و گل نیز که من بلبل...
این چنین واله و شیدا که ز عشق تو منم حاش لله که بود بی تو سر زیستنم زارم از هجر تو کو بخت که همراه صبا خویش را چون خس و خاشاک به کویت فکنم تا رسیدی به من آواز سپاه تو گهی وه چه بود...
ای که دیدی رخ آن دلبر پیمان شکنم یا رسیدی به سر کوی بت سیمتنم چه شود گر بگذاری که به صدگونه نیاز چشم تو بوسه زنم در قدمت سرفکنم گر مرا زهره آن نیست که بینم رخ او باری آن چشم که بین...
زهی به وعده وصل تو تازه جان و جهانم بیا که بی تو ز درد و غم فراق به جانم غم فراق ندانم چگونه پیش تو گویم که چون رخ تو ببینم رود ز کار زبانم ببخش منصب فراشیم که آن سر کو را به دیده ...
بگشا دری از تیغ جفا سینه ما را وز سینه برون بر غم دیرینه ما را چون ناوک دلدوز تو راحت نرساند هر مرهم راحت که رسد سینه ما را ماییم و دل صاف چو آیینه چه داری محروم ز عکس رخت آیینه ما...
چون شب برسد ز صبح خیزان می باش چون صبح شود ز اشک ریزان می باش آویز در آن که ناگزیر است تو را وز هرچه خلاف او گریزان می باش
بی جمالت صوت مطرب مایه درد و غم است بی رخ گل نغمه بلبل نفیر ماتم است کی به قانون طرب گردد مرا آهنگ راست اینچنین کز بار دل چون چنگ پشت من خم است بر رخت خوی هست عکس قطره های اشک من ی...
آن غمزه زن چو گرد گلستان برآمده ست از شاخ گل نه غنچه که پیکان برآمده ست بر هر گل زمین که گذشته ست خنده ناک از نوک خارها گل خندان برآمده ست هرجا نهاده طره ژولیده بر عذار پهلوی لاله ...
سنبوسه که دی خواجه فرستاد به من آورد یکی شوخ پریزاد به من بنشست وز سنبوسه که آورد دو دانگ خود خورد و چهار دانگ را داد به من
می رسد عید و کشته آنم که کند غمزه تو قربانم تیغ از کشتنم دریغ مدار که برآمد درین هوس جانم قتل عشاق را چه حاجت تیغ روی بنما که جان برافشانم هیچ با زندگی نمی ماند بی تو روزی که زنده ...
گل شد حریم کویت از اشک لاله گونم باشد هنوز تشنه خاک درت به خونم از بار دل تن من آمد چو کوه ور نی در موج خیز گریه مشکل بود سکونم زد از حباب خیمه گرد من آب دیده من با تن کم از مو آن ...
ای بی تو چو غنچه خون درونم بنگر به سرشک لاله گونم زارم مکش این چنین خدا را هر چند که یافتی زبونم زنجیرکشان خیال زلفت انداخت به ورطه جنونم آنی ست تو را به خوبرویی آن گشت به عشق رهنم...
ندارم وقت گل طاقت که بی تو روی گل بینم همه دامان گل چینند و من دامان ز گل چینم نشسته دوستان در پای گل من هم هوس دارم که در پای گلی بنشانمت پیش تو بنشینم همی روبم به مژگان راه تو با...
تو شاه مسند حسنی و من گدای کمینم مرا سعادت آن از کجا که با تو نشینم چو خاکروبی آن در دریغ داشتی از من گذار تا خس و خار رهت به دیده بچینم سواره رفتی و سودم جبین به راه تو چندان که ش...
خوش آنکه تو شب خواب کنی من بنشینم تا روز چراغی بنهم روی تو بینم باشد به کمان خانه ابروی توام چشم چشمان تو ناکرده ز هر گوشه کمینم گاهی به تصور ز لبت بوسه ربایم گاهی به تخیل ز خطت غا...
چو نتوانم که با آن مه نشینم به چشم حسرتش از دور بینم گهی کز خاک کویش دور مانم مبادا جای جز زیر زمینم نگین دولتم لعل لب توست خیال خط بر آن نقش نگینم ز دل در دیده منزل کن که نبود تو ...
نفس از درون و دیو ز بیرون زند رهم از مکر این دو رهزن پرحیله چون رهم دارم جهان جهان گنه ای شرم روی من چون روی ازین جهان به جهان دگر نهم افتاده ام به چاه هوا و هوس که راست حبل هدایتی...
بیا که وصل تو را از خدای می خواهم بیا که گوش بر آواز و چشم بر راهم به مهر روی تو با دیده ستاره فشان نشسته شب همه شب در نظاره ما هم خوش آنکه من به فراقت نهاده باشم دل نوید دولت وصلت...
من بیدل گهی ز آمد شد کویت نیاسایم ولی هرگز نمی بینم تو را چندان که می آیم مرا زین در مران چون با سگانت بسته ام عهدی که تا جان در تنم باشد بود خاک درت جایم بگرید زار و گوید جان ازین...
ای در ابرو گره افکنده چه حال است تو را گویی از صحبت احباب ملال است تو را موجب حسن تو تنها نه خط و خال فتاد عشق ما نیز ز اسباب جمال است تو را تشنگان را به دمی آب تفقد می کن ای که من...
من در غم هجر و دل به دیدار تو خوش تن در غم هجر و دل به دیدار تو خوش تا کی چشمم سرشک حسرت ریزد اندر غم هجر و دل به دیدار تو خوش
چشم منی بر همه کس روشن است خانه تو خانه چشم من است سینه ز تو روزن و چشم دلم بهر تماشای تو بر روزن است دل به درت محرم و جان نیز هم محنت هجر تو همه بر تن است زاد دو صد غم شب هجر توام...
داد از تو که هیچت روش داد نمانده ست فریاد که پیشت سر فریاد نمانده ست در زمره عشقت دل آسوده نبینم در کشور ظالم ده آباد نمانده ست تا قاعده عشق تو شد بنده گرفتن در دایره دهر یک آزاد ن...