شمارهٔ ۶۲
بر ظلم خود ار تو ایست خواهی کردن سرمایه عمر نیست خواهی کردن زین گونه که کافر مظالم شده ای آخر ده خود دویست خواهی کردن

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بر ظلم خود ار تو ایست خواهی کردن سرمایه عمر نیست خواهی کردن زین گونه که کافر مظالم شده ای آخر ده خود دویست خواهی کردن
هستم ز جان غلامت اما گریز پایم صد بارم ار فروشی بگریزم و بیایم گاهم رقیب خوانی گاهی سگ در خود آن نام را نخواهم وین لطف را نشایم دل را صبوری از تو یک لحظه نیست ممکن صد بارش آزمودم د...
من آن نیم که زبان را به هرزه آلایم به مدح و ذم خسان نوک خامه فرسایم حدیث سفله خزف عقد گوهر است سخن زهی سفه که من این را به آن بیارایم به ژاژ خاییم از دست رفت مایه عمر کنون ز حسرت آ...
شب تا به سحر گرد سر کوی تو پویم با آن در و دیوار غم و درد تو گویم پایم به رهت سود و کنون در پی آنم کز دیده کنم پای و ز سر راه تو پویم چون لاله اگر خاک شوم بی گل رویت با داغ تو بار ...
عشق به کشور وفا داد نوید شاهیم نوبت شاهیم بود ناله صبحگاهیم گر به فراغت از توام طعن گنه زند کسی چهره به خون نگار بس حجت بی گناهیم جز تو نخواهم از جهان آرزوی دگر ولی خواهش من چه فای...
بر سر کوی مغان بس بود این مرتبه ام که نهادند لقب دردکش مصطبه ام گر کند همدمت ای ماه مرا کوکب بخت شاه سیار خجالت برد از کوکبه ام من چو زر پاک عیارم به وفایت که مزن هردم از سنگ جفا ب...
نیستم چون یار ترکی گو ولی تا زنده ام چشم ترک و لعل ترکی گوی او را بنده ام ریزم از شیرین زبانی در سخن شکر ولی پیش آن لب از زبان خویشتن شرمنده ام نیست این شکل هلالی زخم ناخن بر تنم ن...
مانده ام از یار دور و زنده ام زین گنه تا زنده ام شرمنده ام برنیارم کند ازان لب بوسه ای گرچه عمری در طلب جان کنده ام برده ام لاغر تنی پیش رقیب استخوانی پیش سگ افکنده ام بندگان داری ...
چشم منی و خانه تو چشم خانه ام حق القدوم تو گهر دانه دانه ام چون مردمان خانه چشمم میان آب از بس که آب دیده گرفته ست خانه ام اکنون که زیر ران تو رام است رخش حسن می کن نوازشی به سر تا...
منزل نکرده دل هنوز اندر حریم سینه ام عشق تو در دل داشت جا من عاشق دیرینه ام از دل خراش افغان من تیغت به خونم تیز شد تیغ تو را سوهان بود گویی خراش سینه ام من دانه چین مرغی نیم کایم ...
ما به رنجوری و مهجوری و دوری ساختیم بزم وصل دوست را با دیگران پرداختیم نقد قلب ما نشد رایج به بازار وفا تا چو زر در بوته غم صد رهش نگداختیم قامت ما چنگ شد و اندر سماع اهل درد جز به...
با اسیران نظری نیست تو را بر غریبان گذری نیست تو را چون نیاری دگرم پیش نظر گر نظر با دگری نیست تو را قول دشمن مشنو در حق من که ز من دوست تری نیست تو را سرم از خاک درت دور مکن گر ز ...
ای خاک درت کعبه ارباب خصوص نازل شده ز آسمان به وصف تو نصوص از پرتو روی و خاتم لعل لبت ظاهر شده سر لمعات است و فصوص
رخت روز طرب را بامداد است سر زلفت شب غم را سواد است تویی کعبه به هر شهری که باشی چو مکه نام آن خیر البلاد است ز آه چون عمود آتشم چرخ به هر شب چون ارم ذات العماد است نکو دار اعتقاد ...
رند دردی کش که با می دارد ایمانی درست در ازل بسته ست با پیمانه پیمانی درست در لباس شیشه تا می جلوه گر شد کم گذاشت خلعت تقوا و توبه بر مسلمانی درست گر دهد لب نوجوانی می ندانم چون گز...
خوش آنکه به صد پاره چو میغت بینم جان داده به افسوس و دریغت بینم بی تیغ شدی کشته چو قاضی گشتی خواهم پس ازین کشته به تیغت بینم
ما به یادت نشسته خاموشیم کرده از خویشتن فراموشیم بر سر بستر غمت شبها محنت و درد را هم آغوشیم در قدح دیده ایم عکس لبت باده ناخورده رفته از هوشیم گر به مضراب غصه نخراشی رگ رگ ما چو چ...
به مسجدی که خم ابروی تو را نگریم نماز را بگذاریم و سجده تو بریم اگر به کوی تو ما را بود مجال گذر به خاک پای تو کز خلد و حور او گذریم تو را چو هست به حال شکستگان نظری به حال ما بنگر...
ز آرزوی تو سرگشته در بیابانیم به جست و جوی تو در کوه و در شتابانیم بماند راحله سعی ما خوش آن ساعت که در حریم وصالت شتر بخوابانیم چو ذره گرچه حقیریم رخ متاب از ما که بر سپهر وفا آفت...
هر چند تو شاه و ما گداییم دامن مفشان که مبتلاییم تا داغ غلامی تو داریم هر جا که رویم پادشاییم هر جا الم تو مرد دردیم هر جا قدم تو خاک پاییم دربسته به روی این و آنیم بنشسته به گوشه ...
عمری ست دل به مهر و وفای تو بسته ایم پیوند با تو کرده و از خود گسسته ایم زهاد و خلد نسیه و اوباش و عیش نقد ما خود به دولت غمت از هر دو رسته ایم ما را چو در حریم وصال تو راه نیست دل...
در هر گذر که بی گه و گاهی نشسته ام بهر رسیدن چو تو ماهی نشسته ام گویند یک نگاه ز دور از توام بس است من هم در آرزوی نگاهی نشسته ام هرگز چو پیش روی تو راهم نمی دهند بی راه و روی بر س...
تنگ دل مانده به فکر دهن تنگ توام سنگ بر سینه زنان از دل چون سنگ توام داشتم حسن عنایت ز رخت چشم ولی تنگی عیش رسید از دهن تنگ توام گر شدم لاله صفت غرقه به خون عیب مکن که بدین گونه ز ...
چند روزی می برد بخت بد از کوی توام باز قلاب محبت می کشد سوی توام دور ازین در هم منت گویم دعا هم جان و دل هر کجا هستم به جان و دل دعاگوی توام سوی خود می خوانیم چون آمدم می رانیم می ...