شمارهٔ ۶۳۸
به ناز برمشکن چون نیازمند توییم ترحمی که اسیر خم کمند توییم سواره دی بگذشتی و ما هنوز از شوق نهاده روی به خاک سم سمند توییم بسوز جان و دل ما برای دیده بد که بی نظیر جهانی و ما سپند...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
به ناز برمشکن چون نیازمند توییم ترحمی که اسیر خم کمند توییم سواره دی بگذشتی و ما هنوز از شوق نهاده روی به خاک سم سمند توییم بسوز جان و دل ما برای دیده بد که بی نظیر جهانی و ما سپند...
چنین کافتاده دور از جان خویشم چگونه زنده ام حیران خویشم به وصلم گر نداری زنده این بس که بینی کشته هجران خویشم ندارد تاب مرهم سینه ریش کرم کن زخمی از پیکان خویشم ربودی دل ز من جان و...
گرچه هر روزی ز صد ره کم نمی بینم تو را خون همی گریم اگر یک دم نمی بینم تو را هر بنا محکم ز سنگ است ای دلت چون سنگ سخت چون بنای دوستی محکم نمی بینم تو را عشق شد در دل مقیم ای عقل در...
ای ذات رفیع تو نه جوهر نه عرض فضل و کرمت نیست معلل به غرض هر کس که نباشد تو عوض باشی ازو وان را که نباشی تو کسی نیست عوض
بیا که دل ز غمت خون و دیده پر خون است ببین ز دیده پر خون که حال دل چون است نبود عاشق لیلی بغیر یک مجنون تو را به هر سر مویی هزار مجنون است مرا که حال دگرگون شد از کشاکش هجر عجب مدا...
نماند جا که تر از ابر دیده ما نیست ولی چه سود که آن مه در ابر پیدا نیست چگونه بر در او جا کنم که چندان سر فتاده بر سر کویش که پای را جا نیست ز گشت باغ چه حاصل بجز غم آن دل را که از...
نی در دستم ز گنج دانش درمی نی از پایم به راه بینش قدمی خوش آنکه ز لطف سود نوک قلمی بگذاشت به لوح هستی از من رقمی
اگر چه پاره شد از غم هزار باره دلم گرفت خو به فراق تو پاره پاره دلم چو شد ز خون جگربسته روزن دیده ز چاک سینه رخت را کند نظاره دلم ستاره ای ست سرشکم که در شب هجران برد به شهر عدم را...
هر دم ار تیرت فتادی بر دلم صد در رحمت گشادی بر دلم چون فروغ آفتاب از هر دری پرتو رویت فتادی بر دلم سر حسنت را که بودی آینه گر نه خود را جلوه دادی بر دلم دل به فریاد آمدی از دست تو ...
ای دلم از تو غرق خون دیده اشکبار هم بی تو ز اشک لاله گون چهره پر و کنار هم وعده آمدن مده غصه هجر بس مرا بر سر آن فزون مکن محنت انتظار هم تاب نیاورد تنت گر نه پی لباس تو رشته جان بی...
خواهد تنم ز آتش دل سوخت خانه هم اینک رسید دود به روزن زبانه هم در سینه عکس عارض و خال تو دید دل مرغ آب یافت در قفس تنگ و دانه هم زینسان که گشت خانه ام از آب دیده پر سیلاب خون برون ...
شکر خدا که شیخ نیم شیخ زاده هم وز منکران گول و مریدان ساده هم مستغنیم به تربیت پیر می فروش زین مرشدان رهزن از ره فتاده هم زان مرشدم چه کار گشاید که توبه ام از روی خوب می دهد و جام ...
جان داغ تو دارد جگر غرقه به خون هم تاراج غمت شد دل و دین صبر و سکون هم گفتی که به جان عاشق من بودی ازین پیش والله که همانم من و زان بیش کنون هم بس عشق که آن کم شد و بس حسن که آن کا...
زهی رخسار و خطت آیت لطف و ستم با هم امید و بیم عشقت مایه شادی و غم با هم چه گویم وصف رخسار و دهانت کان گل و غنچه ز بستان وجود افتاده و باغ عدم با هم برو مطرب که در چنگ غم هجران چو ...
زهی قدت نهال گلشن چشم مه رویت چراغ روشن چشم خراب آباد دل مردم نشین نیست فرود آی ای پری در مسکن چشم ز خون دل چنان پر شد درونم که می ریزد برون از روزن چشم ز کویت هر خس و خاری که چینم...
عاشقم بیچاره ام درمانده ام بی دل و بی دین ز دلبر مانده ام عاشقی با خواب و خور ناید درست لاجرم بی خواب و بی خور مانده ام تا چو جام می ز دستم رفته ای با دل پر خون چو ساغر مانده ام رو...
ز فرقت تو چه گویم چه ناتوان شده ام ز قحط آب چمن چون شود چنان شده ام زمان وصل تو چون زود همچو برق گذشت ز نوک هر مژه من ابر خون فشان شده ام ز بس که گشته ام از فکر آن میان باریک ز چشم...
آن که از حلقه زرگوش گران است او را چه غم از ناله خونین جگران است او را گو کله برشکن از ناز که در مسند حسن منصب شاهی زرین کمران است او را دیده دریاست مرا زان گهر پاک که جای صدف سینه...
ای بر سر حرف این و آن نازده خط پندار دویی دلیل بعد است و سخط در جمله کاینات بی سهو و غلط یک عین فحسب دان و یک ذات فقط
گوهر عشق تو را دل صدف است ناوک درد تو را جان صدف است بحر اسرار شناسد خود را شیخ مغرور که بادش به کف است رخنه تیغ جفایت به سرم کنگر افسر جاه و شرف است می رسد راحتم از سیلی فقر ناله ...
راهت از دیده رفتنم هوس است سر به راه تو خفتنم هوس است هر شبی بر خیال مقدم تو خانه دیده رفتنم هوس است نیست سر دلم بجز هوست لیکن این سر نهفتنم هوس است خواهمت از لطیفه لب خندان لعل سی...
از دعوی و بارنامه بگرفت دلم وز گفت و شنید عامه بگرفت دلم ای شاه قلندران خدارا نظری کز ریش و فش و عمامه بگرفت دلم
هر جا که کنم خانه همخانه تو را یابم هرگز نروم جایی کانجا نه تو را یابم گر خواب کنم شب ها ور خانه روم تنها در خواب تو را بینم در خانه تو را یابم در بزم قدح نوشان در چشم وفا کوشان مع...
بادی که گذارش به سر کوی تو یابم جان باد فدایش که ازو بوی تو یابم خاکم به ره هر که گذر سوی تو یابد چون نیست ره آنکه گذر سوی تو یابم زیر قدمت باد سرم چون ندهد دست کش بالش راحت سر زان...