شمارهٔ ۶۵۲
نه نامه ای که در آنجا نشان نام تو یابم نه رقعه ای که در آن خط مشکفام تو یابم سلامت من دلخسته در سلام تو باشد زهی سعادت اگر دولت سلام تو یابم به هر رقم که گشایم نظر ز صفحه خاطر همه ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
نه نامه ای که در آنجا نشان نام تو یابم نه رقعه ای که در آن خط مشکفام تو یابم سلامت من دلخسته در سلام تو باشد زهی سعادت اگر دولت سلام تو یابم به هر رقم که گشایم نظر ز صفحه خاطر همه ...
خواهم که دمی در قدم آن پسر افتم رخ بر کف پایش نهم و بی خبر افتم دیگر به نظاره نروم بر سر راهش ترسم که شوم بی خود و بر رهگذر افتم هر چند به صد خواریم افتاده به راهش آن روز مبادا که ...
به کعبه رفتم و زانجا هوای کوی تو کردم جمال کعبه تماشا به یاد روی تو کردم شعار کعبه چو دیدم سیاه دست تمنا دراز جانب شعر سیاه موی تو کردم چو حلقه در کعبه به صد نیاز گرفتم دعای حلقه گ...
خیالی بود یارب دوش یا در خواب می دیدم که رویش در نظر بر کف شراب ناب می دیدم به اکسیر سعادت یافتم آخر بحمدالله وصالش را که همچون کیمیا نایاب می دیدم چه حاجت بود شمع افروختن در بزم ا...
خاک آن در که چو کحل بصرش می دارم هر شب آغشته به خون جگرش می دارم سنگ بیداد که آن سمیبرم بر سر زد بر سر از فخر به از تاج زرش می دارم آب رو را که در آن کو مژه ام ریخت به خاک آرزویی ب...
بسی سوزند ازان شمع دل افروزی که من دارم ولی تاثر دیگر دارد این سوزی که من دارم مگر روز تو را شب سازم از بی مهری ای گردون که بی آن مه ز شب کم نیست این روزی که من دارم چه رنجاند طبیب...
گرچه بر دل ز غم عشق تو باری دارم لله الحمد که باری چو تو یاری دارم گردم از رخ مبر ای اشک که این عطر وفا یادگاری ز سم اسب سواری دارم باغ من آن سر کوی است و بهار آن گل روی عیش من بین...
خوشم که رو به ملاقات یار خود دارم امید مرهم جان فگار خود دارم یکی ست شهر من و شهر یار من امروز هوای شهر خود و شهریار خود دارم هزار بار شد از خون دل کنارم پر که کام خویش کنون در کنا...
کیست آن مه که درآمد ز در خلوت ما که شد از عکس رخش نور همه ظلمت ما آفتابی ست درخشنده که از طلعت او رفت بر چرخ برین کوکبه دولت ما می سرشتیم گل محنت از آب مژه شکر که برآمد گل راحت ز گ...
آن را که نه عاشق است از یار چه حظ وان را که نه مشتاق ز دیدار چه حظ نابینا را چو چشم عالم بین نیست ز الوان چه تمتع و ز انوار چه حظ
آنچه در عشق توأم دمبدم است رنج بر رنج و الم بر الم است شاد باد از تو دل پر هوسان گر من از غصه بمیرم چه غم است نیست برمن ستم از تیغ تو زخم می زنی بر دگران آن ستم است گر کنی میل به د...
ای خوش آن عاشق که با یار خود است زنده از دیدار دلدار خود است خرم آن بلبل که با گلبانگ شوق کرده جا برطرف گلزار خود است می طپد نالان دل من گوییا در سماع از ناله زار خود است برندارد ی...
نوباوه بستان لطایف سخن است دیباچه دیوان معارف سخن است سری که مقدسان ازان محرومند سر بر زده از زبان عارف سخن است
هر شبی کز ماه مهرافروز خود یاد آورم از فغان و ناله شهری را به فریاد آورم شیوه شیرین اگر این ست کان بدخوی راست در جهان من نیز روزی رسم فرهاد آورم من چو نتوانم کز اول مرغ دل دارم نگا...
هر شب دم گرم از دل غمناک برآرم وز تف جگر دود ز افلاک برآرم تا کی ز غمت خاک به سر ریزم ازان روز اندیشه همی کن که سر از خاک برآرم بی روی تو با لاله و گل چون رهم از آه بر شعله چه سان ...
چو می دور ازان لعل میگون خورم حریفان می لعل و من خون خورم شدم ناتوان از غمش وین زمان خورم غم که دیگر غمش چون خورم مده عشوه گو کز غمش بی خودم من از باده مستم چه افیون خورم حریفان کم...
دهی شراب که بر نغمه رباب خورم چو من خراب ربابم چرا شراب خورم دهم به تشنه لبان کاسه شراب و دهان کنم ز گوش و می از کاسه رباب خورم سفال دردی مستان عشق ازان می به که از خم فلک و جام آف...
وقت آن شد که ره دیر مغان برگیرم سبحه از کف بنهم رطل گران برگیرم می رود عمر گرانمایه بکوشم یک چند مایه دولت ازین گنج روان برگیرم رسم هستی که حجاب است میان من و دوست به مددگاری ساقی ...
من دلخسته هر دم بهر آن نازک بدن میرم گه از رنگ قبا گاهی ز بوی پیرهن میرم چو سایه از سرم برداشت آن سرو روان باری روم بر یاد او در سایه سرو چمن میرم شهید عشق را جز من کسی ماتم نمی دا...
گهر کز وصف آن لبهای شکرخند می ریزم نه گوهر بلکه شکر می فشانم قند می ریزم دلم دریای خون آمد به رویش چشمم آن کشتی کش از ته می تراود خون دل هر چند می ریزم نمی آید چو تو هر چند کاندر ق...
من ای ساقی نه آنم کز می گلرنگ بگریزم می گلرنگ ده کز عقل پرنیرنگ بگریزم ز شهرستان هستی رو به کنج نیستی آرم به صحرای فراخ از گوشه های تنگ بگریزم چنان از خودپرستان وحشتی دارم که گر بی...
نام آن ماه ندانم ز که نامش پرسم در دلم ساخت مقام از که مقامش پرسم صد سخن بر سر راهش کنم اندیشه ولی چون رسد هیچ ندانم ز کدامش پرسم از گلم ساز یکی مرغ خدا را که پرم سوی مرغان و ره گو...
بس که درد سر ز فریاد و فغان خود کشم از دهان چون ناله می خواهم زبان خود کشم جان برآمد لیکن از دل برنمی آید هنوز کز دل و جان ناوک ابرو کمان خود کشم میهمان شد ماه من دردا که جز جان تح...
ساقی به جدل حل نشود مسیله ما می ده که ز حد می گذرد مشغله ما در راه طلب بادیه کعبه چه باشد صد بادیه کعبه و یک مرحله ما این هرزه درایان همه در راه درآیند گر بانگ درایی رسد از قافله م...