شمارهٔ ۷
از لعل تو عمت العطایا وز زلفت تو دامت البلایا بی پیروی سگان کویت صارت خطواتنا خطایا بی روشنی فروغ رویت اضحت غدواتنا عشایا شهرت طلبان نامجو را یاد تو نشانده در زوایا پای طلبم به ره ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
از لعل تو عمت العطایا وز زلفت تو دامت البلایا بی پیروی سگان کویت صارت خطواتنا خطایا بی روشنی فروغ رویت اضحت غدواتنا عشایا شهرت طلبان نامجو را یاد تو نشانده در زوایا پای طلبم به ره ...
صبح ازل به خامه زرین آفتاب بر لوح سیم چرخ نوشتند این خطاب کین سبز خشت مدرسه زرنگار نیست جز بهر هر هنر طلب دانش کتاب بتراش حرفهای جهالت ز دل که هست خطهای نادرست سیه رویی کتاب باشد ل...
هرچه خواهی بگویی ای خواجه بکن اندیشه اول از سر هوش گر بود خیر سامع و قایل بگشا لب وگر نه باش خموش
الا یا ایها الساقی می آمد حل مشکل ها ز می مشکل بود توبه ادر کاسا و ناولها چو گردد کعبه رو لیلی ز مجنون بیش ازین ناید که ریزد خون دل از دیده بر آثار منزل ها ز هر محمل چو آید بوی لیل...
دنیا جیفه است و اهل دنیا اکثر چو سگان جیفه خواره جیفه به میان و جیفه خواران رو کرده در او ز هر کناره یکدیگر را به زخم دندان کرده سر و روی پاره پاره آزاده ازان میانه بیرون باشد ز کن...
از شهر عدم آمده ام سوی وجود افتاده غریبم به سرکوی وجود گفتی که درین کوی چه خواهی جامی خواهم عدمی که نشنود بوی وجود
خواهیم به بستر هلاک افتادن وز پایه عالی به مغاک افتادن ناپخته هنوز میوه جان به کمال خواهد ز درخت تن به خاک افتادن
دی مرغک خامه بهر نامت بر صفحه نامه شد رقم کوش مجروح شد از دو حرف آن روح مدهوش شد از دو حرف آن هوش منقار زدن برای دانه بعد از همه شد بر او فراموش
جامی اگر یافت درین کشتزار فکر تو بر کار زراعت قرار در دل خود تخم قناعت فشان بهتر ازین هیچ زراعت مدان تخم پراکنده که در گل بود تخم پراکندگی دل بود
چو از تنوع اوضاع گنبد دایر بیاض صبح نمود از سواد شب ظاهر طلوع نیر خور رونق نجوم ببرد هجوم نور قوی شد ضعیف را قاهر شوند گمشدگان در نشیمن غیبت به مقتضای ظبیعت به حال خود حاضر جنود وح...
الا ای ماه اوج دلربایی که خیل نیکوان را پادشایی مکن تا می توانی بی وفایی که دور است از طریق آشنایی زهی در دلربایی شوخ و چالاک هزاران جان پاکت صید فتراک به راه توسنت خلقی شود خاک سو...
ساقی بیا که دور فلک شد به کام ما خورشید را فروغ ده از عکس جام ما گلگون می درآر به میدان کنون که هست رخش سپهر و توسن ایام رام ما آن ترک را به یک دو قدح مست کن چنان کز گردش زمانه کشد...
کی باشد کی لباس هستی شده شق تابان گشته جمال وجه منطق دل در سطوات نور او مستهلک جان در غلبات شوق او مستغرق
مشکین خطی که روز رخش را شب آمده ست جان من است خطش ازان بر لب آمده ست حرفی که کلک حسن به رویش نوشته بود از مشک ناب و عنبرتر معرب آمده ست شاید که جان نهم لقب قالبش ز لطف جانی ولی که ...
طالب علم نظر شو خود جز این تحصیل چیست حاصل تحصیل دیگر غیر قال و قیل چیست چندراه کعبه پیمودن درآ درمیکده جام مالامال گیر این گام میلامیل چیست مجلس دردی کشان بی نقل ماند ای محتسب صوف...
این نسخه که نزهتگه عقل و جان است در خوبی او چشم خرد حیران است خرم چمنیست از گل و ریحان پر اوراق گل و خطوط اوریحان است
من کیم تا رو به آن رخساره زیبا نهم کاش بتوانم که دیده بر کف آن پا نهم چون سواره بگذری از نعل سم مرکبت هر کجا یابم نشان از شوق رو آنجا نهم داغ بر توسن منه بگذار از بهر خدا تا شکافم ...
کی بود کی که ازین سوز درون باز رهم یا ازین درد و غم روز فزون باز رهم چند طعن خرد ای عشق خدا را مددی شاید از درد سر او به جنون باز رهم فکر زلفش به فسانه نرود از سر من این نه ماری ست...
هر دم ز تو بر سینه صد داغ جفا خواهم با درد تو خو دارم حاشا که دوا خواهم هر کس به هوای دل خواهد ز تو مقصودی این جمله طفیل تو من از تو تو را خواهم نتوان به مژه رفتن از رهگذرت گردی آن...
چو نبود روی جانان دیده روشن نمی خواهم چه جای دیده روشن که جان در تن نمی خواهم میفروز ای رفیق امشب چراغ این کلبه غم را که بی روی وی این ویرانه را روشن نمی خواهم ز تار و پود هر جنسی ...
هر صبح خروشی ز دل تنگ برآریم فریاد ز مرغان شبآهنگ برآریم ساقی گل ما را بزن از جام می آبی تا روزنه نام و در ننگ برآریم مستی و خموشی نسزد مطرب ما کو تا شور و فغانی ز نی و چنگ برآریم ...
از چشم خوابناک تو بی خواب مانده ایم وز جعد تابدار تو بیتاب مانده ایم تا دیده ایم گوشه محراب ابرویت چون عابدان به گوشه محراب مانده ایم هر جا کشیده ایم ز دل آه آتشین صد داغ ازان به س...
دمی نگذرد کز غمت خون نگریم ز وصلت جدا مانده ام چون نگریم چو افزون شود دمبدم بی تو دردم نه مردم اگر هم دم افزون نگریم نبینم به طرف چمن سرو نازی که از شوق آن قد موزون نگریم نیارم گهی...
به عارض تو ز ماه تمام چون گویم به لعل تو ز می لاله فام چون گویم لبت گهی که درآید به شکرافشانی حدیث طوطی شیرین کلام چون گویم خوش آن زمان که تو را بینم و ز حیرانی چنان شوم که ندانم س...